زندان زمان
حامد دو سه روز پیش ميل زده بود:
4شنبه داشتم كاغذاييو كه از قديم تو سيمرغ تلمبار شده بود رو تميز مي كردم
خيلي باحال بود
سجاد به تنهايي به اندازه ي يك شركت سند فني براي كار تهيه كرده بود
روي هر كدوم از كاغذا هم يه تيكه اي چيزي نوشته بود
نمي دونم چرا يكي دوتاش بد جور به دلم نشست
گفتم شمام ببينيدشون
يا علي
خيلي باحال بود
سجاد به تنهايي به اندازه ي يك شركت سند فني براي كار تهيه كرده بود
روي هر كدوم از كاغذا هم يه تيكه اي چيزي نوشته بود
نمي دونم چرا يكي دوتاش بد جور به دلم نشست
گفتم شمام ببينيدشون
يا علي
و دو سه تا دست نوشته فرستاده بود.
يكي اش اين بود:
امروز براي چندمين بار وثيقه بردیم.
این بار قبول کردند. سه ماه و ده روز از 16 آذر می گذرد.
امیرحسین بلیط جور کرد.
تهران که رسیدم، با حامد از میان یگانهای موتوری و غیرموتوری تا خانه تاختیم.
از ماشین که پیاده شدیم، سجاد هم از سر میدان رسید.
اميدوار ام باقي در زندان مانده ها، و نیز تازه به زندان رفته ها (به خصوص علي معظمي عزیز و عبداله یوسف زادگان عزیز)، هم تعطيلات نوروز را در خانه و كنار خانواده باشند. کاش کسانی که به فکر آزادی خبرنگارشان در نوروز هستند و رایزنی میکنند، به فکر شهروندان شان در داخل و خانواده های شان هم باشند.
*

9 comments:
salam Sadra
Belakhare azad shod yani? kheili mobarake aziz
rooye har dootoono miboosam, eide khoobi dashte bashin
salam behesh beresoon
Hamid
سلام حمید جان
بله.
ممنون، لطف داری.
شما هم.
آقا چشمتون روشن، سال خوبی داشته باشید
خیلی مبارکه
:)
همه تون خسته نباشین. مخصوصا اون ز سفر رسیده. به به
دلم رو شاد کردی برادر.
چقدر این خبر خوب بود.
به سجاد بگو بهش افتخار می کنیم.
خوشحالم.
دانیال
چشمتون روشن.
جناب ساده مبارکه بسیار مشعوف شدم از این خبر ؛امیدوارم سال خوبی داشته باشید
ممنون همه.
زهرا، تا آمد چشم مان به نور بگشاید، با گرفتن عبداله باز دل مان گرفت.
امیدوارم هر چه زودتر با آزادی اش چشم و دل شما -و ما- روشن شود.
ارسال یک نظر