چهار
.
می توانی اینجا را نمونه ای کوچک و آزمایشگاهی، در شرایط حدی، از جامعه ببینی: فرودستان حدی، فرادستان حدی، نظم و نظام حدی.
اقتدارِ فرادستان در عریان ترین صورتِ خود و ترس و انقیادِ فرودستان در مقهورانه ترین شکلِ خویش، که به شکلِ اعتراض های زیرلب و غر زدن فرو خورده می شود، و از چاپلوسی و تملق برای نزدیکی به کانون قدرت و نجات یافتن سر بر می آورَد، و در طنز و تمسخری که مقتضای شرایط سخت و متناقض است تجلی می یابد.
در این شرایط حدی است که حسی از یاد رفته را باز تجربه می کنی: حس حبس و انقیاد، و مخالفت و مبارزه، به یاد مانده ی روزهای سرکوب، که می توانست قاطع و لجوج مقابل ظلم و تحمیلِ بی منطق (و نه البته فرمانِ منطقی ای که لازمه ی سلسله مراتب و نظم است) بایستد.
و به یادت می آید که چه طور ممکن است از فرطِ سرکوب، برای ذره ای آزادی، به "خارجی" پناه ببری؛ چیزی که مدت ها است، بیرون از چنان فضایی، از یاد برده ای و همراه با دیگران تعجب و انتقاد می کنی که چه طور بر خلاف جنبش های دانشجویی و اعتراضی جهان که آمریکا ستیز اند دانشجویان منتقد و آزادی خواه ما کعبه ی آمال و منجی خود را آن جا می جویند. (این که فرزندان خانواده ای راه رفع نزاع را در داخل نیابند و ناامیدانه آن را در خارجِ خانه بجویند البته نشان ضعفِ فرزندان است، اما پیش و بیش از آن نشانِ ضعف مدیرِ خانه است و بی کفایتی او در تدبیر خانه اش.)
در این حالتِ حدی است که می فهمی چرا آدم ها در باره ی همه چیز اظهار نظر می کنند: وقتی فرادستانِ بی تخصص، عوامانه، در همه چیز نظری ابراز می کنند و، بالاتر، از آن ابزاری برای جبر و سلطه و تحمیلِ نظرات خود می سازند برای رهایی ناچار ای در تمامِ آن حوزه هایی که تخصص نداری موضعی بگیری، تا با اظهار نظری در برابرِ آن رأی تحمیلی استقلال و آزادی به دست آوری.
نیز، باز می بینی که سرکوب و تحمیل نه تنها باور و تسلیمِ فرد را از اختیار و انتخاب اش خارج می کند، که افقِ انکار و انتقاد افراد را هم، همان قدر دور از آزادی، در تقابل و تخالف شکل می دهد.
و البته این شرایط ویژه بخش ویژه ای هم دارد: بخش نخبگان. نخبگانی (عموماً) با حداقلِ بهره از رشدهای غیرعلمی و تخصصی، که همه چیز را یا مسابقه ای می بینند که باید در آن جلو بیفتند و اول شوند (حتی اگر مسابقه ی بردگي یا چاپلوسی باشد) یا درسی که باید خوب بخوانند و شاگرد اول شوند (حتی اگر بدیهیات آموزش نظامی یا آموزشِ احکام و تحلیل های سیاسی در حد دبستان باشد). نخبگانی متخصص که چاه هایی به عمق ده ها متر اند بی آن که از زمینِ اطراف شان، محض کنجکاوی، به قدر گودالی کنده باشند (و اگر هم قصد کندن کنند، که ای کاش نکنند، باز برای عقب نیفتادن است).
کسانی که وقتِ فکر کردن به پارامترهای کلان تر را ندارند و وقت گران بهای شان را تنها صرفِ بیشینه کردنِ موضعی می کنند، حتی اگر قافیه را به تمامی باخته باشند. نخبگانی که بالاشان می کشند تا بیشتر بدوشندشان، در حالی که آن ها به این فکر می کنند که چه طور به عنوان غنيمت چند مو بیشتر بکنند یا چه طور زودتر خلاص شوند و به ویزای شهرِ آرزو برسند. نخبگانی که از فاشیسم چیزی نمی دانند چون در درس های دبیرستان و دانشگاه شان از آن چیزی نشنیده اند، و درسی نداشته اند تا اگر نخوانند و نفهمند اش نمره های شان کمتر شود. نخبگانی هر چه در شعور علمی نخبه تر، در شعورِ سیاسی پخمه تر؛ و چه چیز گواراتر و راحت الحلقوم تر از نخبه ی پخمه؟
.