شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

کوچ


کوچک(تر) که بودم، در درس‌ها که از ییلاق و قشلاق می‌خواندیم، همیشه گنگ و متعجب بودم و درست متوجه نمی‌شدم. می‌گفتند عشایر در فصل‌های گرم به مناطق سرد می‌روند و سرد که می‌شود، باز کوچ می‌کنند و منزل عوض می‌کنند و به جاهای گرم می‌روند.
همیشه حتی اگر نمی‌توانستم عمومی اش کنم و سئوال ام را بلند بپرسم- (مثل باقی بدفهمی‌هایی که دیگران بدیهی و ساده شان می‌یافتند، و من از فرط پیچیدگی نمی‌فهمیدشان و ترجیح می‌دادم خنگی ام را برای خودم و ذهن ام نگه دارم)، در دل ام و ذهن ام از خودم می‌پرسیدم: خب، چرا یک جا نمی‌مانند و مدام جا عوض می‌کنند؟ اگر قرار است در فصل سرما بروند جایی که گرم است و در روزگار گرما سردی بگزینند، چرا رنج جابجایی و بی منزلی می‌کشند و همان جای سرد یا گرم خودشان نمی‌مانند؟
*
این روزها ماجرای کوچ مشابهی باز ذهن ساده ام را می‌آزارد.
با این که می‌فهمم اش، بل زندگی اش می‌کنم، باز آن پیچیدگی -یا سادگی- کودکانه در ذهن ام حل نشده است: آدم‌ها از جایی که ناامن اند و آزاد نیستند و رفاه ندارند، به جایی می‌کوچند که امن‌تر و آزادتر و مرفه‌تر است؛ و درمنزل جدید، که غریب است و دور است و ریشه ندارند و بیگانه اند، حسرت بازگشت به جایی را می‌خورند که غربتی و آواره و بی ربط و بی ریشه و ویلان و پادرهوا نیستند.
خب چرا همان جایی که هستند نمی‌مانند؟

وسوسه روایت شخصی


در دنیای واقعی، نویسنده مواقع زیادی است که مغلوب میشود. گاهی فرودست است و مغلوب میشود، گاهی حاشیه ای است و از غلبه در متن محروم می ماند. گاهی مغلوب شدن فیزیکی تر است و مثلا کتک میخورد یا مطرود میشود، گاهی ذهنی تر است و مثلا در گفتگو کم می آورد و به خیال خود به اندازه کافی خوب ظاهر نمیشود.
ضعف و محرومیت از قدرت واقعی گاهی فرد را وا میدارد تا دنیای شخصی بی معارض خود را به عنوان عرصه خصوصی قدرت اش بیافریند. جایی که سخنگوی واحد است و در روایت شخصی دنیا، آن طور که خود می بیند، قادر مطلق است. جایی که می تواند هر چه بد شنیده و بد فهمیده شده است، یا اصلا فهمیده و شنیده نشده است، را با خیال راحت برای گوش های خیالی ای که خوب می شنوند و خوب می فهمند جبران کند. بسیار اند کسانی که بد میگویند و خوب مینویسند، چنان که گویا انرژی فشرده عقده های کلام شان نیروبخش جریان گرم قلم شان است.
از این نظر، روایت شخصی ظرفیت زیادی دارد برای آن که یک طرفه و لاجرم راضی- به قاضی روی. بدون تصویر کردن متوازن و منصفانه نیروها و وقایع حقیقی ای که در عالم واقعی وجود دارد، متن بازآفرینی ذهنی و تصنعی ای است از کشمکشی که پیشتر بیرونِ متن مغلوبه شده است. به علاوه مقادیری پیرایش و آرایش خیال ورزانه و کارتونی، که در تحلیل نهایی تنها سیمای غیربهداشتی و دوست نداشتنی، و پرتضاد و تناقض واقعیت بیرونی را به نفع یک تصویر ایدئال شخصی مصادره میکند. وسوسه و البته فریب- روایت شخصی گاهی از خواست همین تصویر کارتونیزه و ایدئالیزه و البته شخصی و خودمحور می آید، تصویری که عرصه توامان کمال خواهی و قدرت طلبی "من" باشد.
این بصیرت سقراطی درست است که نوشته جان ندارد، چون در برابر سئوالی که به آن جهت و جریان بدهد بی پاسخ و بی واکنش است، اما بخشی از بی جانی متن نیز محصول غیبت صداهای مختلفی است که در تکثر و تنازع واقعی شان به زندگی و گفتگوی واقعی جان می دهند. تلاش برای گفتگویی کردن متن، چه به شکل صوری و قالبی (گفتم، گفتا/ ان قلت، اقول/ ...) و چه به شکل معنایی و محتوایی (و با تلاش برای بازنمایی صداها و استدلالهای مختلف)، گر چه راهی است برای اصلاحِ مشکلِ غلبه خواهی و قدرت نمایی اول شخص، اما باز هم بسیار مستعد آن است که تنها ژستی دموکراتیک باشد برای تحمیل قابل قبول تر رایی که پیشتر نویسنده سلطان مجازی امپراتوری متن آن را انتخاب کرده است. به هر حال، گفتگوهای سقراطی نیز دست آخر به نتیجه مطلوب سقراط یا افلاطون- می رسند، بیش از آن که جستجویی باز و در لحظه برای یافتن مسیر واقعی سیر وقایع باشند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

مي روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم


مي روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم
خبر از پاي ندارم كه زمين مي‌سپرم
مي‌روم بي دل و بي يار و يقين مي‌دانم
كه من بي دل بي‌يار نه مرد سفرم
خاك من زنده به تاثير هواي لب تست
سازگاري نكند آب و هواي دگرم
پاي مي‌پيچم و چون پاي دلم مي‌پيچد
بار مي‌بندم و از بار فرو بسته ترم
چه كنم دست ندارم به گريبان اجل
تا به تن در زَغَمت پيرهن جان بدرم
...
هر نوردي كه ز طومار غمم باز كني
حرفها بيني آلوده به خون جگرم
ني مپندار كه حرفي به زبان آرم اگر
تا به سينه چو قلم باز شكافند سرم
به هواي سر زلف تو در آويخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهاي ترم
گر سخن گويم من بعد شكايت باشد
ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم
خار سوداي تو آويخته در دامن دل
ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم
گرچه در كلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به كه نماندست مجال حضرم
...
گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم كه همان سعدي كوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر باز آيم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
...
از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز
مي‌روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم...



دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹



چيزهاي زيادي فاصله مي اندازد ميان ما و ديگران. ميان رنج ما و رنج ديگران. ميان رنج بردن مان از رنج ديگران.
اولي و ساده ترين اش بي خبري. بي خبري اي كه گاه از ضعف رسانه و فقدان ارتباطات است، گاه از بي ميلي و كاهلي خود ما به دانستن يا بي اهميت دانستن موضوع.
بعد از اين حجاب ساده اطلاعاتي، حجاب معرفتي: ممكن است از چيزي خبر داشته باشي، اما نداني دقيقا به چه مي ماند. خبر زلزله اي بزرگ و آمار و تلفات و رنج و سختي هاي اش تا وقتي تجربه نشده باشد، چيزي جز اصواتي بي حس و بي معنا نيست. حجاب معرفتي وقتي كمتر مي شود كه تصوري ملموس از آن چه كه از آن خبردار مي شوي، داشته باشي. خبر باطوم و اشك آور و زندان و شكنجه وقتي بي حجاب تر مي شود كه هول باطوم خوردن و سوزش اشك آور را چشيده باشي.
بعد از آن، حجاب ها و فاصله هايي ديگر: حجاب هايي روان شناختي يا اخلاقي. حجاب ها و فاصله هايي كه همچون مانعي سد راه هم حسي مي شوند،‌ و اگر غرور و بي حسي نياورد و به خنده و تمسخري نينجامد، دست بالا سر تكان دادن و افسوس خوردني مي آورد كه به “بيچاره” گفتني ختم مي شود. اين حجاب ها و فاصله ها، چه بر سر راه اخلاق و انسان دوستي باشند، و چه پوشاننده ترس و ضعف و ناامني، همگي از يك جنس اند: از جنس اطمينان ها و ثبات هايي كه خطر فروريختن ملموس را، كه اكنون در ديگري مي بينيم، دور و بعيد جلوه مي دهد. حجاب ها و فاصله ها، امن و اطمينان ها، و حفظ و ثبات هايي از جنس حب نفس، حفظ مال و درآمد، مقام و موقعيت پرستي، خانواده دوستي، ...
اين حفظ و ثباتها محافظه كاري اي مي آورد كه گذر اخلاقي يا روان شناختي از خود به ديگري را سخت مي كند: اگر به وجود اخلاق براي انسان باور داشته باشي، اين حجاب ها و ثبات ها مانع راه اخلاق ورزي آدمي است (چرا كه مانع آن است كه با ديگري چنان رفتار كني كه گويي تو هم در وضع اويي، و چنان با او هم حسي كني كه اگر جاي او بودي دوست داشتي ديگري با تو هم حسي مي كرد)؛ و اگر نيچه وار، اخلاق را روبنايي براي واقعيت هاي بنيادي تر و “واقعي” تر روان شناختي، مثل ميل به راحت و قوت و صحت و صيانت نفس و بيش خواهي و خود مداري و ...‏ بداني، و اخلاق را تنها زاييده ترس از محكوم شدن و در مقام “بيچارگان” افتادن بداني، اين حجاب ها و ثبات ها مانعي هستند در راه آن كه ترس ملموسي را كه ممكن است دامن تو را هم بگيرد نزديك و محتمل بداني.
*
مي گويند حساسيت مردم به جان انسان ها بيشتر از قبل شده است. وقايع دردناكي كه پيشتر ممكن بود حسي درخور نيانگيزد، حالا مورد توجه و هم دردي و واكنش بيشتر است. اميدوار ام همين طور باشد.
بالاخره در يك سال اخير آدم ها بيشتر درگير شده اند و حالا بيشتر خبر مي خوانند و به مسائل حوزه سياسي و اجتماعي حساستر شده اند. از آن مهمتر، رنج ها و موقعيت ها براي شان ملموس تر شده است. از آن مهمتر، استبعادها كمتر شده و تعداد بيشتري هستند كه خود را مي توانند جاي ديگريِ در بند و درد تصور كنند؛ چه اين تصور اخلاقيات شان را تحريك كند، چه موجب ترس و ناامني شود.
*
اما كسان ديگري هم هستند كه بايد از خود به ديگري، و ديگران، و رنج هاي شان، گذر كنند.
آن ها از نظر اطلاعاتي و معرفتي مشكلي ندارند: خبرها را مدت ها است كه دارند، بل مي سازند؛ اخباري كه از همه بيشتر براي آنها ملموس و معرفت زا است. آنها با اخلاقيات و انسانيت و وجدان و انصاف و ديگرخواهي و نوع دوستي و اين جور مفاهيم انتزاعي هم كاري ندارند، و به همين خاطر، گذارشان از خود حاكم به ديگري محكوم تنها از سر ترس ملموس و عيني و شخصي ممكن است. ترسي كه شايد هيچ وقت به اندازه امروز به آن ها نزديك نبوده است، و شايد از همين رو، منطقي باشد به فكر بياندازدشان تا قدري در ثبات محافظت ها و امنيت هايي كه براي خود در حفظ جان و جاه و قدرت و ثروت ساخته اند، ترديد كنند.
بالاخره احتياط شرط عقل است، و دفع خطر احتمالي واجب. به خصوص كه ميراث دار سنتي هستند كه مبلغ خوف و رجا است، و احتمال وقوع عذاب را به خصوص براي ظالمان- همواره باز و ممكن مي دارد (“آيا ايمن اند از عذابي كه شب بر سرشان آيند وقتي خواب اند؟ يا روز بر سرشان آيد وقتي مشغول بازي اند؟ آيا از مكر خدا ايمن شدند، كه از مكر خدا جز زيانكاران ايمن نمي شوند.”)
بالاخره آنها خود بهتر مي دانند، گناه و ظلم زياد شده است، و خطر زلزله در پايتخت جدي است. شايد خواب ها راست باشد.


یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹



... من يك بار به ميرزااسدالله [استادم] گفتم كه اگر حرف‌هايش را درست فهميده باشم، جهنم چيزي نيست جز يك كابوس ابدي. او در جوابم لبخندي زد و گفت كه منظورش را درست دريافته ام.
ادوارد براون، يك سال در ميان ايرانيان، ص. 170


دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

جريان نه چندان سيال لينكها و هايپرلينكها


 
يك.
خسته از تكرار بي دليل و تحليل، و نثر خطابي و بي روح مطلب، اين نقل قول سايت نشر آثار از كتاب ”حكمتها و اندرزها”ي مرتضي مطهري را درباره ”لزوم همگامي كار و دانش” ميخواندم. كه در انتها، به نقل مطهري از باب هفتم گلستان سعدي مي رسم، و تازه مي شوم:
«حكیمی‌ پسران را پند همی‌ داد كه جانان پدر هنر آموزید كه ملك و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است؛ یا دزد به یك بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد. اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد كه هنرمند در نفس خود دولت است. هرجا كه‏ رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی‌هنر لقمه چیند و سختی بیند.»
تكرار مي كنم: ”كه هنرمند در نفس خود دولت است“. و تصوير مي سازم: هنرمندي كه خود يك دولت است.
تمام مقابله و مقاومه ام را در برابر درون گرايي سياسي مهار مي كنم، و فكر مي كنم: بديل سعدي وار براي ”دولت سايه”، در فرهنگ و زمانه اي درونگرا: ”دولت درون”. كه هنرمند به هنر خود در نفس خود آفريند، و با آن از دولتهاي دونِ برون برگذرد. زهي رواقي گري و اراده باوري!
*
دو.
گفت ”قدر بيند و در صدر نشيند”. جداي از آن كسي كه آن قدر اين تركيب را تكرار كرده كه به ماركي آزار دهنده در نوشته ها و گفته هاي خودش و شاگردان اش و متاثران اش تبديل شده، ياد امام موسي افتادم.
سايت ياران صدر هم مطلبي در همين باره از او گذاشته: دین و کارگر در کلام امام موسی صدر.
صدر هم از درون همين سنت مي نويسد، اما تحليلي تر، غيرمنبري تر و سازگارتر با زمانه. با اين كه مطهري و صدر هر دو كار كردن و انديشيدن در سنت مالوف حوزه را ناممكن مي دانسته اند و به انحاء مختلف، از آن گريخته اند، اما گويا تاثير تهران و زمانه متكثر و متلاطم اش بر مطهري آن قدر نبوده كه تاثير لبنان و شرائط اش بر صدر. شايد هم تاثير پيش زمينه ها و تجارب و احوال شخصيِ متفاوت است؛ تا آن جا كه فهم تركيبي از هر دوي اين شرايط دروني و بيروني در مواجهه با متن و مسئله است.
*
سه.
بيانات در ديدار كارگران نمونه سراسر كشور را مي خوانم.
پيشتر، پيام نخست وزير همين رئيس جمهور را به مناسبت روز كارگر و معلم مي خوانده ام.
فكر مي كنم به رغم اختلافات ظاهري، چه قدر در اصول و امهات به هم شبيه اند. به دو حاشيه بر يك متن مي مانند. متني كه هر كدام به شكلي آن را مي خوانند و باز مي تابانند: + ، +. اما در نتيجه، اين همه متفاوت اند. گويي هر كدام خود را درون شيئي واحد و متني واحد ديده اند، يا نيازها و دغدغه ها و سئوال هاي خود را در وجود او جسته اند و يافته اند. {استعاره ها و تمثيل ها از يك سو بيان كننده و از سوي ديگر شكل دهنده فهم اند. مي گوييم: ”انقلاب ما آيينه اي است كه خورشيد اسلام در آن تابيد و به ما منعكس شد”. استعاره و تمثيل آينه در دل خود بيان كننده تصويري است و به استدلال هاي بعدي مبتني بر آن جهت مي دهد: اين كه آيينه نقش را راست مي نمايد و تغيير نمي دهد. همان كه هست را مي تاباند،‌ بي كجي و اعوجاج. هرمنوتيك مدرن اما به ما مي آموزد كه فهم امتزاج افق ها است. به واكنشي مي ماند كه دو ور –يا سه ور- دارد: متن –و فرستنده آن- و مفسر متن. متن ماده اي شيميايي است كه فرستنده از خود در محيط صادر مي كند، ماده اي كه بالذات چندوجهي است. حاصل واكنش اين ماده شيميايي با محيط شيميايي گيرنده، كه افق ها و زمينه هاي بالقوه خود را دارد، فهمي است،‌ كه بسته به ماهيت واكنش، وجوه مختلفي از متن را آفتابي مي كند. سئوال ها و نيازها، گذشته ها و آينده ها، افق هاي پيش رو و پشت سر‏، به مانند زواياي نگاه مختلفي هستند كه مسيرهاي مختلفي را به سوي متن مي گشايند، و پتانسيل هاي مختلفي از آن را فعال مي كنند.}
هر فرهنگي، و به تبع آن هر فرهنگ سياسي اي، متني كانوني دارد، كه ادامه آن فرهنگ در پاسخ ها و برخوردها و تفسيرها و تاويل هاي مختلف از آن معنا مي يابد. ارتودكس ها و هترودكس ها، سلفي ها و متجددين، حافظان و مجددين. دولت بيروني مستقر امروز يك ادامه سنت انقلابي اين نظام و فرد كانوني آن است. دولتي كه به تصديق مقام رهبري تفسير و برداشت اش از آن ارزشها به برداشت او از آن سنت نزديك تر است. نخست وزير ايام ماضيه آن مقام رهبري هم يك نگاه و خوانش از آن متن كانوني اين سنت انقلابي نظام دارد. {شايد كار بدي نباشد فهرست كردن اين موارد اختلاف و افتراق. كه هر كدام كدام وجه آن متن را پررنگ مي كند و كدام قسمت را فرو مي گذارد. برداشتن و فروگذاشتني كه وابسته است به نگاه ها و سلائق، سئوال ها و نيازها، و موقعيت ها و زمينه ها و پيشينه ها، و البته شخصيت ها.}
هميشه اما دولت برون “دولت پاينده“ نيست، “هنرمندانه“ نيست، و در نفس ها و بر نفس ها حاكم نيست، حتي اگر قاهر و فائق باشد. حتي اگر با قهر و تفوق خود ”لقمه چيند”، باشد كه ”سختي بيند”.
***

پ.ن.1: خواندن بعضي مطالب چه لزومي دارد؟ وقت تلف كردن نيست؟
به نظر من، حتي اگر از منظر دروني براي كسي مهم و مسئله نباشد، نگاه بيروني به آن ها لازم است. دست كم من رصدشان را فرض مي دانم. داريم اين جا زندگي مي كنيم. يا مي خواهيم بكنيم. يا آرزو داريم بكنيم. و اين ها بخشي از فضاي سياسي و فرهنگي اين سرزمين است. بخشي كه حتي فارغ از اين جار و جنجال ها و هياهوها، تمام نمي شود. چرا كه بخشي از ذهنيت مردمان اين سرزمين، و تلاش هاي نظري و عملي شان براي فهم و كنش است. تنها فايده نديدن يا توجه نكردن به آن ها مواجه شدن با آن ها در روزهاي تعيين كننده است. چه روزهايي مثل انتخابات، چه وقايع ديگري شبيه به آن، در عرصه عمومي. جداي از اين، بدون تلاش براي فهم نگاه هاي مختلف، چه طور مي توان انتظار صلح و صلاح در زندگي جمعي داشت؟ خوب يا بد، سبز و سرخ و زرد و سياه و سفيد، داريم با هم زندگي مي كنيم. شايد با فهم چيزي حل نشود، اما بدون فهم حتما حل نمي شود.
پ.ن.2: پراكنده مي نويسم؟ زياد مي نويسم؟
شايد. نمي دانم مشكل از من است يا اين روزها. مي نويسم و زياد مي شود، مي بُرم شان و پراكنده مي شود.



سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

عبداله

 

 

عبداله عزیز،

دوست می داشتم اینها را نمی نوشتم، مثل همه این روزها که نوشتن را نهفتم، و به جای نوشتن به تو و از تو، در آغوش ات مي گرفتم. مثل همه این روزها و شب هایی که با امید این که روزی دیگر بند را از دست و دل ات بر می گیرند، روزی دیگر افزوده شدن بر روزهای دوری ات را باور نمی کردم؛ و تصور تصوير در بندت را وهمی سیاه، از سیاهه ی تمام این اوهام سیاهی که دوره مان کرده اند، می انگاشتم. دوست میداشتم این نوشته هم سرنوشتی پیدا میکرد مثل یکی دو نوشته ای که در درد و اندوه برای برادر دیگرم نوشتم، و اشکها و سیاهی های اش در همان کاغذ خیس و جوهری ماند؛ کاغذی که وقتی بعدها خواندم اش بس خوشایند بود که رنج سیاه متراکم آن در همان پستوی شخصی و خصوصی ماند، و عمومي نشد.

دوست میداشتم ننویسم اینها را، تا فعل های جمله های ام به سیاق معمول چنین نوشته هایی، زمان ماضی نگیرد. چرا که اگر دیگران میتوانند به تصویر ماضی تو خو کنند و با فعلهای گذشته از تو بنویسند، من از ترس یک روز بیشتر پیوستن تو به گذشته ها، تاب شمردن روزهای حبس ات را ندارم. و شاید هم از این رو است که میگریزم از اندوه دوری ات: بی اندوهی ای که تصویر شاد تو را در حال، زنده نگه دارد، ارزشمندتر از اندوه دلسوزانه ای است که تو را یک روز از زندگی روزانه ما دور کند. زندگی روزانه ای که آنها که میتوانند روزهای سکون و سکوت تو را بشمرند میگویند حدود چهل روز است از آن دور افتاده ای. و لابد آنها که فعل ماضی برای توصیف تو به کار میبرند تبعات خطیر گذشته گویی های شان را در معانی ضمنی همین توصیف روز چهل ام هم میتوانند دریافت.

و البته که هم من و هم آنها هر دو اشتباه میکنیم: هم منی که روزانه های روزمره مان را شایسته تو میبینم و تو را محروم از آنها می یابم و حسرت ات را می خورم، و هم آنها که تو را در گذشته می بیند و با همین دو سه روز رفتن ات، به گذشته پیوسته می یابند. شاملو و آوینی در هر چه که با هم اختلاف داشتند (و در هر چه که ما با آن ها اختلاف داريم) در یک چیز مشترک بودند: در کشف رفتن حقیقی و فهم ماندن واقعی، در درک مرگ و زندگی واقعی و حقیقی. در ماندنی دانستن آنها که مردمان شان رفتنی می پنداشتند، و در مردنی پنداشتن آنها که مردمان شان زنده می پندارند. و اگر مایی که در مرور روزمرگی های زندگی کُش و امیدگیر و یادستیزمان مرده ایم مرده نباشیم پس چه کسی مرده است؟ و اگر آنها که در توقف ظاهری زندگی و حبس موقت آزادی، امید را زنده و آزاد میدارند عاشق ترین مردمان، یا دست کم بیدارترین و امیدوارترین مردمان نباشند، پس چه کسی زنده است و عاشق است و بیدار است و امیدوار؟

 

*

 

عبداله عزیز،

البته ننوشتن درباره تو و برای تو و خطاب به تو دلیل دیگری هم، خاص تو داشت. و آن اصرار اخلاقی ای بود که بر تمایز نگذاشتن میان زندانیان مختلف داشتی. یادم نمیرود از همان روزهای اولی که نامه برای محمدرضا جمع میشد، و همسرش، به حق و از روی نگرانی، مدام برای اش مینوشت و فعالیت میکرد، میگفتی مگر خون او از باقی زندانی ها رنگینتر است؟ و مگر چون شناخته شده تر است و «نخبه» است، حق اش برای آزادی بیشتر است، یا ظلم و جفایی که بر او میرود ناعادلانه تر و اعتراض برانگیزتر؟

من حتی اگر تجربه شخصی هم نداشتم می فهمیدم یا می توانستم تلاش کنم بفهمم- که خانواده و نزدیکان و آشنایان، در شرایط سخت، به هر چیزی می آویزند تا عزیزشان کمتر سختی بکشد و هر چه زودتر دوباره او را به دست آورند؛ از توسل به هر ضابطه و رابطه و دلیل و آشنایی گرفته تا التجا و ارتجای به هر درگاه و خرگاهی که کارگشای اش بیابند. توسل به ویژگی های خاص و متمایز هم راهی است برای آن که مورد خود را در میان خیل موارد نظیر و مشابه ممتاز و متمایز کنی، و بذل توجه بیشتر و خاص و تسریع در رسیدگی به وضع و حال عزیزت را بخواهی. خاصه در جایی که اگر بخواهی روال عادی را طی کنی، ممکن است روال پرونده ات مدتها به طول بینجامد، یا این که دادرسی و محاکمه عادلانه ای در انتظارت نباشد.

من این حس و حال را درک میکنم، هر چند هنوز نمیتوانم بفهمم اگر رویه شدن این روال وضع دیگرانی را بدتر کند میشود آن را کاملا اخلاقی دانست یا نه. البته حرفی علیه این حس ممکن است وجود داشته باشد، با این استدلال که اوضاع افراد عادی، بی مطرح شدن موارد ویژه یا با مطرح شدن آنها، فرقی نمیکند و عادی و به شیوه سابق خواهد ماند. ویژه شدن مواردی خاص تنها وضع آنها (موارد ویژه) را بهتر یا عادلانه تر میکند، بدون این که اوضاع دیگران (موارد عادی) را بدتر یا ظالمانه تر کند. و به همین خاطر، ویژه کردن مواردی خاص را نمیتوان عملی غیراخلاقی دانست، چرا که به غیر ضرر نمیرساند و تنها نفعی به خود می رساند.

هر چند، در صورت صحت و قبول استدلال اخیر، وجدان های بیدارتر و حساستری ممکن است پیدا شوند که بگویند اما هنوز اوضاع موارد عادی بد یا ظالمانه است. و روا نیست با من به شکل موردی ویژه برخورد شود، وقتی هنوز افراد عادی و "غیرویژه" گرفتار وضعیتی این چنین هستند. یا به تعبیر دیگر، ویژگی های برشمرده شده برای من، که قرار است مرا از دیگرانِ عادی ممتاز کند، ویژگی هایی نیستند که "انسانیت" مرا از آنان متمایز کند، یا توجیه خوبی برای رفتاری متفاوت از آنها با من شود. ضمن این که همین وجدان حساستر علی وار، علاوه بر این استدلال وظیفه باور، ممکن است استدلالی نتیجه گرایانه هم اقامه کند، منوط بر این که اگر من "خاصه خواری" نکنم و ویژگی های خود را اسباب نجات خود نسازم، امید آن بیشتر می رود که با مشاهده رفتار عادی ای که با منِ ویژه شده است (و البته، بالتعریف، در خورِ من نیست)، در احوال افراد عادی هم مساعدت های ویژه ای شود؛ مساعدت های ویژه ای که البته در شرایط مسئله ما، حق هر انسان عادی و نه تنها ویژه- ای است.

 

*

 

عبداله عزیز،

یک سال گذشته از روزهای تند و سریع و پر خطر و خاطره ای که گاه می شد یک روز قبل اش را به اشتباه چندروز یا یک هفته پیش می پنداشتیم. و من این روزها، هر کجای شهر که می روم، خاطره ای برای مرور می یابم، با تویی که بهترینِ مرورگران بودی. تویی که شب ها و روزهای این خاطرات را بودی.

عبداله، خاطرات این روزها بی حضور تو هم تحمل نکردنی است. کاش زودتر بیایی تا با هم نتوانیم این روزها را تحمل کنیم.


دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹

ایدئالیسم تو از من، رئالیسم من از تو

(یا: چگونه مضاعف های مان را قسمت كنيم)


می‌گوید: کار دوچندان.

می‌گویم: پول دوچندان، کار دوچندان.

می‌گوید: نه، اول کار دوچندان، بعد پول دوچندان.

می‌گویم: شما که ماتریالیست اید و رئالیست اید، گیرم از نوع غیرسرمایه‌داری آن، که ماتریالیسم و رئالیسم تان در کار است به جای سرمایه، شما دیگر چرا؟ شما دیگر چرا عنصر ذهنی‌تر را بر عنصر عینی‌تر مقدم می‌دارید؟ همان طور که همت را بر کار مقدم می‌دارند.

می‌گوید: ما در مقام مدیر و کارفرما ایدئالیست می‌شویم. ایده از من، کار از تو. آن ماتریالیسم و رئالیسم برای وقتی است که در مقام کارگر باشی. مقام کارفرما مقام ایده پردازی و دستور فرمایی است.

می‌گویم: پس این شیوه ی شما است برای آن که از آتش کار و بازار بپرید؟:

"ایدئالیسم تو از من، رئالیسم من از تو"؟

آن وقت اگر من هم به این شیوه تقسیم مضاعف‌ ها اعتراض کنم چه طور؟

اگر من هم همین عبارت شما را تکرار کنم چه طور؟


*

 

توضیح: این نوشته دیالوگی واقعی (با قدری تغییر و شاخ و برگ) در فضای کاری است، و نه درباره مسائل بیرونیِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، ...


یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

امتناع فلسفي انقطاع نسلها، و ضرورت سياسي تنزل كاتبان



اين مصاحبه چند روز پیش سردار باقرزاده را در سايت نشر آثار تازه ديدم، و نقل بدون شرح و بي كم و كاست سئوال و جواب انتهايي آن را بد نديدم:

- با توجه به مباحث قبلی، این سؤال مطرح می‌شود كه بعضی از به‌اصطلاح روشنفكران -به مفهوم غربی آن- معتقدند كه نسل جدید انقلاب در زمینه ارزش‌های اسلامی دچار گسست از نسل‌های قبلی شده و نوعی بیگانگی بین این دو پدید آمده است. در مقابل، عده‌ای هم اعتقاد دارند كه اتفاق‌هایی مثل همین استقبال گسترده از راهیان نور یا عمره‌های دانشجویی نشانه پیوند نسل جدید با ارزش‌ها و اعتقادات نسل قبلی است. ارزیابی شما در این مورد چیست؟

من در مقاله‌ای كه چند سال پیش در فصلنامه بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس پیرامون حقیقت دفاع مقدس نوشتم، به این مسئله اشاره كردم. مقوله گسست به ‌لحاظ فلسفی مردود است، زیرا شما اگر یك خط‌كش را به‌عنوان عمود زمان -از گذشته تا حال- در نظر بگیرید، كدام قسمتش را می‌توانید قطع كنید؟ آن نقطه‌ای كه باید قطع شود كجاست؟ اگر قطع شود كه اصلاً نسل بعدی هویت پیدا نمی‌كند. پس به لحاظ فلسفی نمی‌تواند قطع شود؛ نه در عمود زمان و نه در شاكله هویت ملی و دینی، بلكه اینها منتقل می‌شود و یك ژن‌هایی هست كه این خصوصیات را منتقل می‌كند. یكی از این ژن‌ها ادبیات دفاع مقدس است، دیگری الگوهای رفتاری است و ...
]...[ بنابراین من به انقطاع و گسست به هیچ وجه قائل نیستم و آن را مردود می‌دانم. در واقع هر جایی را هم كه بگویند قطع شده است، همان‌جا نقطه وصل و اتصال است.

بعد از خواندن این مصاحبه، پس از مقادیری جاخوردگی و ناتوانی از خندیدن یا گریستن، این نوشته آقاي قزلي درباره مصاحبه گر و مصاحبه شونده را یافتم، و بخشی از آن را که در ادامه نقل میشود (به خصوص در قسمتهای پایانی) برای درک این ابراز نظر "فلسفی" درباره "امتناع انقطاع نسلها" راهگشا و تبیین گر یافتم:

یكی از رفقا قرار بود با سردار باقرزاده مصاحبه‌ای بكند برای سایت. مصاحبه را از اینجا بخوانید]] او از همه اعصابش داغان‌تر بود. نمی‌دانست خودمان كجاییم، باقرزاده كجاست. با هر ترفندی بود با سردار تماس گرفت و راهی شد به آدرسی در بیابان تا سردار پیدایش كند و جایی برای مصاحبه پیدا كنند. رفیق‌مان رفته بود و در تاریكی شب وسط بیابان، رسیده بود به جایی كه چند نفر از بچه‌های ستاد راهیان نور برای دیدار رهبر داربست می‌زدند و ساعت 12.5 شب برای شامِ آن بچه‌ها، سمبوسه آورده بودند و البته با سردار باقرزاده مصاحبه‌اش را انجام داده بود. می‌گفت باقرزاده از شدت خستگی وسط مصاحبه دو سه بار چشمانش رفت و برگشت ...

در همین اثنای درک مشکلات فلسفی بیانات سردار از متن سفرنامه مذکور، به قلم کاتب جدید، بود که دوباره به یاد مسئله قدیمی "تنزل کاتبان" افتادم. برای کشف قسمت نقل شده در بالا باید متن را یک بار می خواندم (کاری که به خواننده این سطور هم، به رغم زحمت احتمالی، توصیه می کنم)، و در این حال، جا به جا به یاد سلَفِ –به حق صالحتر- آقای قزلی (رضا امیرخانی) و نوشته های مشابه اش می افتادم. به فکر این که آقای امیرخانی، حتی اگر در مقام کتابت و سفرنامه نویسی سیاسی، دلنشین نمی نوشت و مایه و مضمون کتابتهای حکومتی و وقایع نگاری های سفارشی اش کهیرزا بود، باز فرم و تکنیک را رعایت می کرد و قلم اش چنان دانش و تجربه -و البته هوشمندی- ای داشت که جای گرمی و صمیمیت مفقود مولف را با قوت و گرمی مصنوع اثر پر کند (برای مثال مقایسه کنید "از به" را با "داستان سیستان"، برای مقایسه این دو جور نوشتن).
اميرخاني هر جور كه كتابت مي‌كرد، باز آن قدر باهوش بود و آن قدر قوت قلم داشت که دريابد براي آن كه فاصله ي ميان خود و خواننده اش را، در نوشته هايي كه از دل نمي‌جوشد و لاجرم بر دل نخواهد نشست، پر كند، لازم است حقه بزند و گره بياندازد و جاي گرمي صريح و ساده جوشش را با سردي پيچيده تكنيك پر كند. و آن قدر از هوش و قريحه و سواد نويسندگي و توان قلمي در چنته داشت كه مخاطب متوسط الحال نوشته هاي اش را اسير بالا و پایین روايت‌هاي بي مايه اش كند، و دست كم تا مدتي با خود بكشد. خلف ناصالح او اما اکنون نه تنها کهیرهایی ناشی از ضعف مضمون و مایه و پیام اثر بر جان و پوست خواننده می اندازد، بل حساسیت های پوستی بیشتری ناشی از خام دستی قلمی و ناشیانگی نگارشی را هم بر خواننده تحمیل می کند.
اگر آن "امتناع" اول به قول سردار، امتناعی "فلسفی" بود، این "ضرورت" دوم به نظر من بیشتر "سیاسی" (و شاید اقتصادی) می رسد. ضرورتی سیاسی است، تا آن جا که ساختار سیاسی اطاعت خواه و مطیع پرور سِفلگی می فزاید و سفله می پروراند و کوتاه قامتان بی چون و چرا را بر می کشد و حتی یاران موافق را به شرط حداقلی از ریشه داری و اصول گرایی و مایه و سابقه و صاحب نظری و پرسشگری فرو می گذارد. و اقتصادی است، از آن جا که از پس تهدیدها و حذف های سیاسی پیشین و فروکشیدن ها یا ریزش ها، کار بالا رفتن سیاسی میانمایگان و فرومایگان و میل به فراروی ("رویش ها") را با تطمیع و تشویقهای مالی و اقتصادی تسهیل می کند (به خصوص در شرایط بد اقتصادی، و به خصوص در دولت رانتییر نفتی، که فارغ از قیود اقتصادی از پایین بر منابع درآمدش، اختیار دلبخواهی بازتوزیع منابع ثروت را برای بازسازماندهی ساختار قدرت و مناصب در دست دارد، حتی اگر به کاهش کارآمدی اش بینجامد).
و مگر نمونه های مشابه این فرآیند را از قضا در همان عالم "سیاسی" (و اقتصادی) ندیده ایم یا نمی بینیم؟


 *

پ.ن.
از یکی از کاندیداهای "مغلوب" انتخابات چیزهای زیادی آموخته ام. یکی این که در مواجهه با اظهارنظرهای نامربوط و سخیف، یا وقیح و هتاکانه، هر چه قدر که توهین آمیز  یا مسخره، گریه آور یا خنده دار باشند، خوددار باشم و به جای حمله پرخاشگرانه و نقد ستیزجویانه، با صبوری و آرامش، بدیل اثباتی و ایجابی خودم را به عنوان نفی حقیقی بیان مورد نقد پیش نهم. اما اعتراف می کنم که هنوز بزرگواری و ظرفیت لازم را برای این گونه مواجهه در برابر هر حرف و عملی نیافته ام. نمونه اش ناتوانی از ننوشتن همین نوشته.