پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

از کنار عکسهای بزرگ میگذریم.

.

میپرسم، آن زمان که بیشتر کتاب میخواندند، 1984 را نخوانده اند؟

.

از فردای خودمان میترسم.

.

4 comments:

ناشناس گفت...

مفاهیمی چون کتب 1984 باید تو دل آدم باشه ...

ناشناس گفت...

درای: 12 ساعت پیش که این را دیدم نفهمیدم!

sdrsd گفت...

بله، زهرا. اما دلِ آدمی _دستِ کم دلِ آدمهای کوچکی مثل من_ کوچک است: چند چیز در آن جا نمی شود، خاصّه وقتی یکی از محتویات اش زیادی جاگیر باشد و مجبور به انتخاب ات کند.

طبیعی اه، درای جان: وقتی مجبور نباشی مدام چشم در چشمِ برادرِ بزرگ باشی، در فضایی نخواهی بود که این اشاره ها را زود در یابی.

ناشناس گفت...

درست می گی شایدم نمی گی ! شاید اون روزها که زیاد کتاب می خواندند از کنار عکس های بزرگ می گذشتند و می گفتند مگر اینها 1984 نخوانده اند و بعد قلعه ی حیوانات اتفاق افتاد !
به نظرم ما تک تکمون بالقوه برادربزرگیم . اگه نبودیم مجبور هم نبودیم از کنار عکس های بزرگ رد بشیم...
شاید بهتر بود می پرسیدی آن زمان که بیش تر کتاب می خواندیم ، 1984 نخوانده ایم؟
بعد شاید می شد از فردامون نترسیم.
ببخشید اینقدر مبهم نوشتم واقعاً شرمنده ...