جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن


1. در این نگرانی و اضطراب شب آخر تنها می‌توان نوشت. تا پیش از این مجال نوشتن نبود. وقتی قدری مجال پیدا شد، چنان سیلِ شگفتی‌ها و پدیده‌ها جاری شد که تنها باید به تماشا می‌نشستی و داده‌ها را مشاهده می‌کردی. جامعه‌شناس درست و حسابی اگر بودی این روزها، باید درس و کتاب و تئوری را رها می‌کردی و فقط میان جمعیت می‌چرخیدی. دفترچه یادداشتت را بر می‌داشتی و فقط شعارها را تند و تند، اگر می‌توانستی به سرعت تولیدشان برسی، می‌نوشتی؛ تا بعد، اگر قریحه و شعور تولیدشان را داشتی، به تحلیل‌شان برسد. دوربینت را بر می‌داشتی و تند و تند، اگر به سرعت وقایع می‌رسیدی، عکس می‌گرفتی؛ تا بعد به تفسیرشان برسی.

2. این اولین انتخابات رقابتی درست و حسابی جمهوری اسلامی بود. تا این جا را می‌گویم، و بعد از این، که تقلب بشود یا نشود، منظورم نیست. تاکیدم هم روی قسمت رقابتی و پایاپای بودن است. با تمام بالا و پایین‌ها و حصرها و محدودیت‌ها و قاعده‌شکنی‌ها، این اولین انتخاباتی بود که در آن حقیقتا رقابتی در کار بود، و به دو یا چند طرف رقابت فشار می‌آمد، و برنده در آن معلوم نبود. پیش از این، معمولا این رئیس جمهور بر مصدر امور بود که دوباره انتخاب می‌شد و کاندیدایی غیر از او شانسی برای انتخاب شدن نداشت. بعد از هشت سال هم، ملاکِ اول (تلاش و فشار) نقض می‌شد و اگر اتفاقی هم مثل دوم خرداد 76 می‌افتاد و کسی مثل خاتمی رئیس جمهور می‌شد، برای این انتخاب شدن سختی چندانی نمی‌کشید و از بد یا خوشِ حادثه انتخاب می‌شد، بی آن که کارزاری طولانی در مصاف با کاندیدای رقیب برای این تصدی داشته باشد. انتخابات سال 84 را نیز به این معنا رقابتی نمی‌دانم، چون باز کاندیدایی که رئیس جمهور شد نه از پس تلاش و فشاری طولانی برای جذب آرای بیشتر، که با تغییرِ نظرِ نهادهای فراساختاری در شب آخر، و رای سیستماتیک و تشکیلاتی در دور اول انتخاب شد؛ و در دور دوم هم نانِ تقابل با دیوی به نام هاشمی را خورد.

این اولین انتخاباتی است که رقابتِ لب به لب و پایاپای در آن وجود دارد، و از همین رو دو (یا چند) طرفِ ماجرا برای جذب خُرده خُرده رای‌ها با هم زورآزمایی می‌کنند، و هر چه در توان دارند در صحنه می‌آورند. و هم از این رو است که تقلب در آن نقش بسیار تعیین کننده دارد. سازماندهی برای جابه‌جایی رایی در حدود 10 درصد می‌تواند سرنوشت این انتخابات را عوض کند، و نه تنها بازی را به دور دوم نرساند، بل‌که کاندیدایی که ممکن است در دور اول برنده باشد را در همان دور اول بازنده کند (این را با این فرض می‌نویسم که آقای موسوی و آقای احمدی نژاد هر کدام حدود 40 درصد، کم و بیش، رای داشته باشند).

3. از همین رو، می‌تواند آخرین انتخابات رقابتی در جمهوری اسلامی نیز باشد. در این شرایط رقابت لب به لب، هیچ صاحب قدرتی نمی‌تواند از وسوسه 10 درصد تقلب برای حفظِ قدرت چشم بپوشد. این کاری است که با کودتای نرم ممکن است: با سازماندهی تشکیلاتی برای اولا رای تشکیلاتی و سازمانی بالا، و بعد تقلب سیستماتیک در هر قسمتی از فرآیند رای‌ریزی و رای‌خوانی. و اگر لازم شد، بعد از آن، کودتای کمی تا قسمتی سخت، برای مهار کردن موجِ اعتراضاتِ مردمی متعاقب.

و من تقریبا مطمئن ام اگر چنین اتفاقی بیفتد شبکه ای که قدرت را در دست می‌گیرد به این زودی‌ها دیگر نه آن را و نه نهاد انتخابات و رکن جمهوریت را پس نخواهد داد. تفکر حاکم تفکری است که چهار سال است برای محو رکن جمهوریت تلاش می‌کند، و مانیفست آن حکومت اسلامی یا دولت کریمه است، با ویژگی‌های "مردمی بودن و کارآمدی" (همان زمان، از «ذبح جمهوریت به تیغ کارآمدی» نوشتم؛ باید عوام‌فریبی هم به قسمت دوم آن اضافه می‌شد). این حکومت ایدئولوژیک، در بعد سیاست خارجی، به تقابل معتقد است و بنیان‌های مشروعیت و منافعش را بر ضدیت با "دشمن"، با آمریکا و اسرائیل، بنا می‌کند و افکار عمومی کشورهای مسلمان یا ضعیف را هدف می‌گیرد. در داخل نیز، تمام همّ خود را مصروف دو وجه عمرانی و نظامی می‌کند: عمران برای آن که رضای نسبی مردم را فراهم آورد (البته این حصر فعالیت‌ها در فعالیت‌های عمرانی دلایل دیگری هم دارد: این که سپاه جز این کار بلد نیست، این که رنیس جمهور قبلا شهردار بوده است، و این که زودبازده است. کلا توجه این نظام ایدئولوژیک به "زودبازده" بودن معانی تلویحی و تصریحی قابل توجهی دارد). و وجه نظامی، برای آن که قدرت جنگ و دفاع در برابر همان "دشمن" خارجی را داشته باشد؛ دشمنی که خواسته‌هایی هم چون دموکراسی و حقوق بشر دارد، که از بیخ با مبانی و مطاوی این نظام ناسازگار است.

4. ما هستیم، اما کم هستیم. همان روز 3 تیر 84 که بعد از شنیدنِ خبر بر سر زنان در میان راهروی دانشکده بر زمین نشستیم، در میان درد و دریغ فریاد می‌زدم که ما اقلیت ایم، و برای مقابله با دیکتاتوری اکثریت باید با تمام اقلیت‌ها متحد شویم. یک درس اگر آن فاجعه داشت، این بود که سندِ مخالفت‌ها و نارضایی‌های مردم از حاکمیت را، مثل هشت سال پیشش، به نام خودمان و دموکراسی و عقلانیت نزنیم. این ملت به تمامی از آنِ ما نیست؛ ما به تمامی از این ملت نیستیم. دیدیم که ممکن است این ملت آن قدر به ستوه بیاید که اتفاقا خردگریزی و پوپولیسم و بنیادگرایی را، تنها به آن خاطر که نارضایی‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسیش را فریاد می‌کند، انتخاب کند.

حالا چهار سال از آن روز گذشته، و از آن همه فریاد چیزی به عمل تبدیل نشده؛ مثل همیشه. با آن پیش‌زمینه اگر نگاه کنی، وضع امروز امیدوارکننده است: ما[1] خیلی هستیم؛ گر چه آن‌ها هم خیلی هستند. همین که می‌توانیم گُله به گُله از دل زمین بجوشیم و بی هیچ سازماندهی در خیابان‌ها روان شویم و برای مدتی شهرِ خاکستری را سبز کنیم، تا خوابِ تمامِ سازماندهی‌ها و خودکامگی‌ها را دست کم چند شبی بیاشوبیم، خود خیلی است. این شهرگردی‌ها و گفتگوهای میدانی و راه‌پیمایی‌ها و اجتماع ها، نوعی وزن‌کشی هم بود؛ هر چند تقابل و قطبیت نیز آفرید.

5. فضا شدیدا دو قطبی شده است. دیگر هواداران با هم حرف نمی‌زنند. اوایل میدان‌های شهر غریب بود. آدم‌های این شهر، با فاصله‌های نجومی از همدیگر، که تا پیش از این یا نمی‌توانستند همدیگر را تحمل کنند، یا نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند که با همدیگر حرف بزنند، در اثر فشاری که آزاد شده بود، در میدان‌ها جمع می‌شدند و به جبران تمام منع‌ها و حرف‌نزدن‌ها یک ریز حرف می‌زدند و بحث می‌کردند و خودشان و نظرشان را "مطرح" می‌کردند. کم بودند کسانی از طرفداران رئیس جمهور فعلی که نفهمم‌شان، یا بتوانم از آن‌ها متنفر باشم. گویی گسل‌های اجتماعی این شهر و مردمانش، که در اثر جبر و سرکوب دور از هم نگاه داشته شده بودند و فرصتِ سرباز کردن نیافته بودند، یک‌باره فعال شده اند و در کنار هم نشسته اند و به آرامی با هم از تنش‌ها و فاصله‌های دیرین و دیرپایشان می‌گویند.

اما وقتی تنش‌های سیاسی از بالا شدت گرفت، تنش‌های اجتماعی در پایین نیز بالا گرفت. تنش و تقابلی که در لحن محمود احمدی نژاد، دروغ‌هایش، و افشاگری‌ها و پرونده‌روکردن‌هایش بود، و بعد، شدتِ برخوردِ صریح و عریانِ حریفان با این رفتار و گفتار، بلافاصله به هواداران منتقل شد. حالا دیگر گفت‌وگو بی‌معنا است؛ یارگیری‌ها شده است و خط‌کشی‌ها معلوم است. دیگر روزِ نبرد است. تمام حق، در برابر تمام باطل. و پیدا است که هر گروه حق و باطل را از دید خود معنا می‌کند.

هر اتفاقی که در این انتخابات بیافتد، این شدت از تقابل، چه از پایین در سطح اجتماعی و چه در بالا در جغرافیای نیروهای سیاسی، به سادگی قابل مدیریت و کنترل نخواهد بود. نه رئیس جمهور فعلی در صورت تداوم می‌تواند پس از این همه تخریب به عنوان رئیس جمهوری ملّی سر بر آورَد، و نه مخالف او در صورت انتخاب می‌تواند به راحتی با تضادی چنین شدید با حامیان رئیس جمهور فعلی، که هم وزن سیاسی و هم وزن اجتماعی خواهند داشت، به راحتی کنار بیاید.

6. آقای خامنه‌ای اگر تیزبین باشد، نباید جلوی این موج بایستد. این حضور میلیونی می‌تواند "نظام" را چند سالی بیمه کند، حتی بیشتر از دوم خرداد 76. نظام در صورتی که مسئله را امنیتی نکند، و داستان‌هایی مثل انقلاب مخملی را جدی نگیرد و احساس ناامنی نکند، می‌تواند یک مرگ قطعی را به شکل سکته ای خفیف یا نیمه خفیف رد کند. احمدی نژاد به مجسمه تمام رذائلی تبدیل شده است که تا پیش از این به نظام نسبت داده می‌شد. در تقابل با او، هر سیمایی نورانی است. به هر که حمله کند، فرشته ای می‌شود که تصویرش در مقابله با سیمای شیطان تطهیر می‌شود. بخشی از شکل گرفتن تصویر میرحسین موسوی نه معلول تلاش خود او برای این کار، که محصول تقابلش با احمدی نژاد و ویژگی‌های اخلاقیش در آن مناظره بود. امام و شهداء و دهه شصت و حتی این اواخر آقای هاشمی، توانسته‌اند از نمد این تقابل کلاهی بدوزند و بدبینی و فاصله ایجاد شده در این سال‌ها را در بین عامه مردم از بین ببرند. آیا نظام حازمانه منافع بلندمدتش را به خواسته‌های کوتاه‌نگرانه ترجیح خواهد داد؟ آیا عقلانیتِ درکِ خطرِ برخورد و سرکوب را خواهد داشت؟ پاسخش فردا معلوم می‌شود. فعلا، تا آن وقت، گویا باید «چشمان‌مان همه به آن کانون رهبری باشد»، که به طرز غریبی ساکت است.

7. من می‌ترسم. گویا خرداد ماهِ ترس و دلهره است. دوست از فرنگ آمده ای می‌گفت «این انتخابات مسیر زندگی خیلی از خارج نشینان را کاملا عوض می‌کند... من طاقت این یارو را ندارم». نمی‌دانم چرا این همه خارج‌نشینان را نمی‌فهمم: نه در تحلیل‌ها و نظرهای‌شان، و نه در خواسته‌ها و ترجیح‌هایشان. من نگران همین داخل‌نشینان ام. که اگر این انتخابات مسیر زندگی خارجی‌ها را عوض می‌کند، برای داخلی‌ها این انتخابات مسئله مرگ و زندگی است. من طاقت چهار سال دیگر فاشیسم و پوپولیسم و لمپنیسم، و دروغ و وقاحت و تحقیر را ندارم. من طاقتِ باختن مقابل اتحاد شوم زر و زور و تزویر، و جعل و قلب و تقلب را ندارم. کاش عاقل باشند. کاش آسمان این بار یاری کند، که زمین را طاقت باری چنین گران نیست.

من می‌ترسم.

شب (یا صبح؟) 22 خرداد 1388، تهران



[1] این "ما" ابهام مفهومی و تعریفی بسیار دارد. می‌دانم. عجالتا اما سلبی تعریف می‌شود، و از آن جا که طرف مقابلش را سخت می‌شناسیم (می‌شناسیم؟) و از آن می‌هراسیم، علی العجاله و بالضروره از خیر یا شر تعریفش می‌گذرم. وقتی نیست.

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

فاشیسم فاشیسم می‌آورد.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

همین تضادها است دیگر. وسطِ شهر شلوغ نشسته ای، مشرف به خیابانی که هر ثانیه آوای موتوری گوش اش را می‌خراشد، و "شهر خاموش" می‌شنوی. در ویرانه‌سرایی که به طنز یا طعنه کوشک اش می‌خوانند. آباد قصری است، قصر ویرانه. به قول بچه‌ها، خسته.

شهرْ شلوغ است یا خاموش؟ کوشک یا کوخ؟

چرا وقتی می‌دویم دیگر نمی‌توانیم بنویسیم؟ چرا دنیا و آخرت جمع نمی‌شود؟ چرا وقتی می‌گرییم دیگر نمی‌توانیم بدویم؟


***

صدای زن می‌گوید: آقا! آقا!

"آ" را می‌کشد و به "ق" که می‌رسد در دست‌انداز می‌افتد و فرود می‌آید و الف آخرش را می‌خورد.

دیرت شده. این روزها مدام دیرت می‌شود. یعنی وقت‌هایی هست که دیرت نمی‌شود. مدام باید عذر بخواهی که چرا در یک زمان دو جا نیستی، جوری که انگار شرط مکان و زمان مندی ماده را فراموش کرده باشند، یا تو باید از مادی بودن ات شرمسار باشی.

{وقتی دیرت شده باشد، وقت فکر کردن نداری. به پیش‌فرض‌ها باید بسنده کنی، اولین فرضیه‌ها و سریع‌ترین استنتاج‌ها. نباید با زمان لاس بزنی. ثانیه‌ها ارزشمندتر از آن اند که تمام فرض‌های محال و جهان‌های ممکن را وا برسی. این کارها برای فیلسوف‌ها است، که ذهن شان را با جهان عوض کرده اند، یا عارفان، که دنیا را با دل شان. سری سرد که دل در کار و بار جهان دارد را با اتفاق و خرق عادت کاری نیست. و این سر و دلِ سرد را وقت ایستادن و تامل کردن در کارِ یکی از هزاران گداپیشه ی زالوصفتی که از دل‌نازکی آدمیان نان می‌خورند و بنیان‌های اجتماع را در هم می‌ریزند نیست. رحمِ دل را اگر کنار می‌گذاشتند همان گداپروران، و به عواقب واقعی عمل شان می‌اندیشیدند، درمی‌یافتند که برای تمام افراد اجتماع به‌صرفه‌تر، و اخلاقی‌تر است که عنانِ عمل را به دست این دل ندهند.}

این‌ها همه در سر می‌گذرد و قدم‌ها را تندتر می‌کند.

چندقدمی که جلوتر می‌روم، کسی با لباس کار از تعمیرگاه اش بیرون می‌آید و به سمت زن می‌رود. دور می‌شوم اما زیر چشم مرد را دنبال می‌کنم، تا به بارِ زن می‌رسد و خم می‌شود و برش می‌دارد. قدم کند می‌کنم و مدتی مردد می‌ایستم و برمی‌گردم. عذر می‌خواهم که صدای اش را نشنیده ام. مرد می‌گوید من می‌برم. پلاستیک را، که یک هندوانه هم توی اش است، او بر می‌دارد و شانه تخم مرغ را، برای جبران، من دست می‌گیرم. مقصد زن با محل کار مرد فاصله دارد، اما در مسیر من است. قدری جلوتر مرد عذر می‌خواهد و بر می‌گردد و پلاستیک را من دست می‌گیرم و شانه تخم مرغ را خودِ زن برمی‌دارد. تند می‌روم و عقب می‌مانَد.

قدری جلوتر می‌ایستد و عذرخواهانه می‌گوید تازه قلب اش را عمل کرده و نمی‌تواند تند برود یا بارِ سنگین بردارَد. این بار پا و دل با هم کند می‌کنم.

{تندی دست و قدم به فرمان خود نیست. از ذهن و دل مشغول دستور می‌گیرند. از چشمانی که چنان به افق خیره شده است که پیش پا نمی‌بیند. از سری چنان ترسان یا دلی چنان شائق که نزدیک را نمی‌بیند. وقتی می‌خواهی بهشت بسازی، یا از دوزخ می‌گریزی، باغِ زیر پای ات را نمی‌بینی. قطعیت و قاطعیت تو جوازِ زیر پا گذاشتن هر چیزِ خُرد است. کارِ دلِ کورِ گرم نیست، حساب عقلِ سردِ عاقبت‌اندیش است. چه باک اگر سبزی خُرد را زیر پا له کنی، وقتی در اندیشه بهشتی سراسر سبز ای؟ چه باک اگر خُردک سبزینگی ای را بخشکانی، وقتی در تدبیر پایان خزانی بی‌کران ای؟ و کدام خردمند عقل‌پیشه ای، به نام شاعرمسلکی و رومانتیک‌مآبی، از خیر کثیر برای شرّ قلیل می‌گذرد؟ باید رفت، که دیر است. اگر لحظه‌هایی چون این بگذارند.}

می‌ایستم. عذر می‌خواهد که راه اش دور است، و می‌خواهد که بارش را همان جا بگذارم و از این جا به بعد را خودش ببرد. می‌ایستم. نگران است که دیرم نشود، و می‌خواهد راه بیافتد. می‌ایستم. قدری نفس تازه می‌کنیم، و بعد، آرام که می‌شویم، راه می‌افتیم.

بار را درِ خانه که می‌گذارم و بر می‌گردم، باز با همان لحن "آقا"ی اش را می‌کِشد و تشکر می‌کند و دعا که "آقا، دعا می‌کنم خدا هر چی می‌خوای به ات بده، آقا!"

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

اول اردیبهشت ماه جلالی...

.
خسته و کوفته، بی یک قران پول در جیب، قراضه ماشین را به سوی دریا می‌رانیم.
سر چهارراه که می‌ایستیم می‌گوید چنان سالی بیاید که بخوانیم "چنان قحط سالی شد اندر دمشق، ...".
پارک که می‌کنیم و هیکل‌های خرد و خمیرمان را بیرون می‌کشیم، از مقارنه‌ی قحطی و ترک عشق می‌گوییم و عطف نظرِ شیخ اجل به سلسله مراتب نیازها. رگ سعدی‌پرستی اش بالا می‌زند و می‌پرد سرِ منبرِ مألوفِ سعدی‌ستایی. رهای اش کنی به جای هرمِ مازلو می‌گوید هرمِ سعدی.
.

متن و حاشیه

با تاخیر:

اصرار دارد هر چه را می‌گوید به مبانی نظری موید کند. نمک‌گیری و حق‌گذاری نسبت به یک لطف احتمالا جزء عام‌ترین و بدیهی‌ترین پدیده‌های روان‌شناسی عامیانه است. اما وقتی می‌خواهد درباره ی پدیده ی روانی ای که در اثر رشوه دادنِ دولت برای خرید رای مردم ایجاد می‌شود حرف بزند از مردم‌شناسِ آمریکایی ای می‌گوید که روی فرآیند روان‌شناختیِ هدیه گرفتن کار کرده.

*

از عکسی می‌گوید که دیده و در آن چند بچه ی روستایی سرهای‌شان را پایین انداخته بودند و "هدیه" می‌گرفتند. از عزّت نفسِ خورد شده شان می‌گوید؛ می گوید شما جوان اید، می‌فهمید. می‌گوید به طور خاص باید فکر کنیم تا این محور را نقد کنیم. و در حاشیه اضافه می‌کند که: البته طوری که کسانی که این هدیه‌ها را گرفته اند احساس توهین و تحقیر نکنند.

*

همین جزئیات و حواشی است که آدم‌ها را متفاوت می‌کند. نه شیاطین، که فرشتگان هم در همین جزئیات اند. بیرون جلسه از این جور حواشی صحبت‌های اش می‌گوییم. فکر می‌کنم با این اشرافیت و وسواس اخلاقی ای که دارد چه طور می‌تواند با لمپنیسم و بی‌اخلاقی رقیب (/رقبا) در طول کارزار بر بیاید؟


شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۸

.

هر چه هیولا بزرگ‌تر می‌شود، بی‌هویت‌تر می‌شویم:

وقتی همه بر هیولا ایم، هیچ یک با هم نیستیم.

.