یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

سپارشِ پارسی

.
- یه شیرتِکانِ شُکُل ها، لطفاً.
.

.

«کمیته ی دانشجویی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» میلینگ لیستی دارد که هر از گاهی اخبار و تحلیل هایی را به آن می فرستد. این بار از "هفته گذشته" ای نوشته اند که "کمیتۀ دانشجویی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران شاخۀ فارس-شیراز، ميزبان «مجید توکلی» از دانشجویان آزاد شدۀ دانشگاه امیرکبیر بود"ه است.
.
این گونه شروع می شود:
"
آقای توکلی از دانشجویان بازداشتی که دوران بازداشت16 ماهه را در سخت ترین شرایط و با مقاومت مثال نزدنی خود پشت سر گذاشتند تا اکنون الگویی برای جنبش دانشجویی کل کشور باشند سخنان خود را اینگونه آغاز کردند..."؛
و این طور نقل "سخنان ایشان" ادامه می یابد:
"
مجید توکلی در ادامه فرمود..." (بلدها از من)
.
نمی دانم، شاید این ادبیات طبیعیِ روزهای سخت یا فضای قطبی شده باشد.
.

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷

.
آنک* پیام آورانِ شک،
موقن تر از رسولانِ یقین.
.
.
* یا: ای بسا/شگفتا/...
.

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

.
انتقادها به کنار، فکرش را بکن اگر گودر نبود _به جای شِیر کردن و نوت گذاشتن و فریاد در آن_ چه قدر باید این روزها پُست می نوشتیم.
.

بعید است بتوانی حدس بزنی آخرش چه می شود: یعنی قبول می کند؟

با این همه هیجان و تعلیق پنجاه روزه چه کار کنیم؟ در این روزهایی که رگ غیرت ها _همین طور بی خود و بی جهت_ حتما بیشتر از این خواهد جنبید. آخر، می دانی که، شرع اقدس در خطر است، و "باید با ارکان نظام تعامل سازنده و مناسبی داشت".

.

بحران

میگه:

«جوونَ رو میاره تو تلویزیون نشون میده موشو فشن کرده، بعد کارشناسای روانشناسی میشینن تحلیل می کنن که گرفتار بحران هویته و اختلال شخصیت داره و چی و چی.

خب این که بحران هویت و مشکلات شخصیتی اش بیشتره برا این که مطرح بشه این طوری شکایت میکنه.»

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۷

.

توضیحِ برابرگزینی "تنش" برای tension را در ترجمه ی محمود صناعی از اصول روان شناسی مان دیده بودم. نوشته بود:
«تنش برای tension انگلیسی و فرانسوی به کار خواهد رفت. "کشیدگی" نیز ترجمه می توان کرد. tension از ریشه tendere لاتین و به معنای کشیده شدن است و با لغت سانسکریت tan از یک ریشه است... در نتیجه ی tension بر شخص یا گروه فشار می آید اما این کلمه را فشار ترجمه نمی توان کرد. در فراهان و نواحی دیگر ایران نخی را که از دو سر کشیده باشند گویند "تِرِنک" شده است. از طرف دیگر شاید تنیدن فارسی با tan سانسکریت همریشه باشد. در قالی بافی نخی که در قالی کشیده می شود "تانه" خوانند. بنابراین هر یک از کلمات "ترنگی" و "تنگی" "تنش" و "کشیدگی" برای این اصطلاح مناسب به نظر می رسد و ما تنش را بجهاتی ترجیح می دهیم و بکار خواهیم برد.»
.
*
وقتی آخر این گزارش دویچه وله (از افزایش تنش میان روسیه و غرب) تنش و ژرفش را کنار هم دیدم یادش افتادم:

«قطعنامه‌های دو مجلس روسیه باعث می‌شوند که یافتن راه حلی برای ستیز بالاگرفته در قفقاز از چشم‌انداز دور شود. در درون اتحادیه‌ی اروپا و ناتو، بر سر حمایت از گرجستان برای حفظ تمامیت ارضی این کشور توافق وجود دارد. سرسسخت‌تر شدن موضع روسیه به معنای ژرفش شکاف میان روسیه و غرب است.
امکان دارد که اجلاس هفته‌ی آینده‌ی اتحادیه‌ی اروپا یک جلوه‌گاه این ژرفش شود، هر چند خواست اعلام شده رهبران این اتحادیه کاهش تنش با روسیه است.» (بلدها از من)

که در آن مترجم "ژرفش" (واژه ای که تا به حال نشنیده بودم) را شبیه "تنش" - وشاید به جای "تعمیق"- به کار برده. هر چند بر خلاف "تنیدن" فعل "ژرفیدن" نداریم تا از بن مضارع آن اسم مصدر بسازیم. مگر این که پیشنهادهای توسعه ی فعل سازی زبان فارسی را جدی بگیریم (تا اتفاقی مشابه کلمه ی "نرمش" -به شرط قبول و رواج- بیافتد).
.
*
بی ربط:
از دیگر برابرگذاری های خوب صناعی در همان کتاب "ماز" در برابر maze بود. با این توضیح:
«ماز برای maze گذاشته شده است. و آن دالانهایی پیچ در پیچ است که عاقبت راهی به خارج پیدا می کند و در آزمایشهای روانشناسی به کار می رود. در زبان فارسی ماز مطلق پیچ و شکن است (برهان) از شهید بلخی است:
ای من رهی آن روی چون قمر؛ و آن زلف سیه رنگ پر ز ماز»

نثر خوب و برابرگزینی هایی از این دست خواندن ترجمه را لذیذتر از خود متن کرده بود.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

تقویم تاریخ

.
«...پزشک معالجش تشخیص بیماری سلّ داد، اما او سرسختانه از معالجه سر باز زد. نیز نپذیرفت که بیش از مقدار کمی غذا بخورد با این استدلال که نمی تواند بیش از ساکنان فرانسه اشغال شده غذا بخورد... با شومان و کلوسون، مافوقهایش در نهضت فرانسه آزاد، جرّ و بحث داشت که چرا موافقت نمی کنند او را به داخل خاک فرانسه بفرستند. از این گذشته، به صورت فزاینده ای سرخورده و نومید شده بود از فقدان آینده نگری مقامات نهضت فرانسه آزاد که تنها در صدد پیروی در جنگ بودند بی آنکه به فکر آنچه بعد از پیروزی رخ خواهد داد باشند. در ماه ژوئیه از نهضت کناره گرفت.
وضع و حال او به خودی خود کشنده و مرگبار نبود، اما چون تا آن وقت به کم غذایی عادت کرده بود، اینکه معده اش را بیش از آن حد اندک پر کند صدمه اش می زد، و نمی توانست کالری کافی برای تقویت بدنش قبول کند. عاقبت، هیئت پزشکی بیمارستان، که دیگر حوصله او را نداشتند، و با کمبود تخت نیز مواجه شدند، اصرار کردند که به جای دیگری انتقال یابد، و جایی برای او در آسایشگاه مسلولین گراسونور، در اشفورد، کنت، پیدا شد...
...خانم کلوسون او را به اشفورد برد. از اطاق جدیدش می توانست از فراز مزارع کنت به سوی فرانسه بنگرد. باز، با پزشکانش کشمکش داشت و از خوردن سر باز می زد. عاقبت یکسره از حرکت عاجز شد و در 24 اوت 1943 در گذشت. سه روز بعد پزشک قانونی گزارش داد که او بر اثر امور ذیل جان سپرده است:
...ایست قلبی بر اثر سل عضله قلب و ریه. متوفی در حالی که تعادل روانی اش بر هم خورده بود خود را با امتناع از خوردن کشت و از میان برد.
... آیا سیمون وی به خود گرسنگی داد تا بمیرد؟ به نظر کسانی که او را بهتر می شناختند جواب این سوال منفی است. او هیچگاه شخص پرخوری نبود، و سالها محرومیت نتیجه اش این بود که در 1943 اینکه به زور غذایی وارد معده جمع شده اش بکند برایش موجب درد کشنده و عذاب الیمی بود. از این گذشته، سیمون وی واقعا معتقد بود که سرباز زدنش از خوردن به نحوی ناشناخته و نامتعارف به نفع کسانی تمام می شود که در فرانسه گرسنگی می کشیدند...
هفت نفر در مراسم خاکسپاری اش حاضر شدند... از بازی روزگار، کشیشی که به مراسم دعوت شده بود از قطار جا ماند و شومان کتاب را برداشت و دعاهای مراسم تدفین را خواند.» (سیمون وی، استیون پلنت، ترجمه ی فروزان راسخی)
.
*
.
در حاشیه:

1. بزرگ کردن نام یا زندگی یک متفکر در برابر اندیشه اش کاری است در خلاف جهتی که مثلا هایدگر در درسگفتارهای اش با ارسطو می کند: آمد و زیست و رفت، برویم سراغ اندیشه اش. این اتفاق وقتی بدتر می شود که به چیزی که نقد کرده ای یا خوش نداشته ای نزدیک شود: به چیزی شبیه ارجاع های مانیفست گونه و مکانیکی گودار، در در ستایش عشق، به، از جمله، همین سیمون وی و ایده ی مقاومت. ترجیح می دهم به جای ارجاع صرف به چیزی که قرار است چیز دیگری را نشان دهد مستقیما دومی نشان داده شود. به خصوص که گاهی مرگِ معنا و محتوا و ماندگاری نشانه ها و صورت ها نشانه ی خطرناکی است از پایان زندگی و آفرینش اندیشه ی اصلی، و شروع به در جا زدن و رکود، و آغاز گذشته و بت پرستی.
هر چند، گاهی برای حفظ تاریخ و فرار از فراموشی این نوع ارجاع لازم است؛ آن وقت شاید لازم شود همدلانه تر از نگاه انتقادی اولیه آن را دید. گر چه، هنوز، شکل های هنرمندانه تر و زیر پوستی تری از ارجاع را هم می توان سراغ، و انتظار، داشت.

2. کسانی، به خصوص در دوره ی معاصر، در ضرورت و اهمیت تخیل و هوشمندی برای اخلاقی و معنوی زیستن نوشته اند. اما، خب، هر سکه ای دو رو دارد.

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

از معدود شباهت های وبلاگ نویسیِ مجازی با زندگیِ حقیقی این است که کامنتهای بی ربط بیشتر از بی کامنتی تنهایی اش را نشان می دهند.

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

The Furies

این آقای بَرِت، حدود پنجاه سال پیش، در فصل آخر این کتاب اش، می نویسد:
ء
Nowadays there is much glib talk, particularly in this country, about “the whole man,” or “the well-rounded individual,” the terms evoking, in this context, only the pleasant prospect of graciously enlarging the Self by taking extension courses, developing constructive hobbies, or taking an active part in social movements. But the whole man is not whole without such unpleasant things as death, anxiety, guilt, fear and trembling, and despair, even though journalists and populace have shown what they think of these things by labeling any philosophy that looks at such aspects of human life as “gloomy” or “merely a mood of despair.” We are still so rooted in the Enlightenment __or uprooted in it __ that these unpleasant aspects of life are like the Furies for us: hostile forces from which we would escape. And of course the easiest way to escape the Furies, we think, is to deny that they exist. It seems to me no accident at all that modern depth psychology has come into prominence in the same period as Existentialism and for the same reason: namely, that certain unpleasant things the Enlightenment had dropped into the limbo of the unconsciousness have begun to backfire and have forced themselves finally upon the attention of modern man. (Irrational Man, p. 276)
ء
ء
ء
با درود توأمان به روان برت و فینچر، دو باره فایت کلاب ببینیم؟
ء

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۷

قلعه

پایین قلعه می گویم چه طور آن بالا بند می شده اند؟
اولی می گوید حشیش را دست کم نگیر.
دومی می گوید نه، هیچ چیز جای ایمان و ایدئولوژی را نمی گیرد.
ء
در روستایی که قلعه ی الموت مشرف به آن است عروسی است.
باد خوبی می آید و صدای اش را راست تا بالا می آورد.
ء
از پله ها که پایین می رویم به آخرین فرمانروا فکر می کنم و می گویم چه حقارتی -به ناحق- کشیده وقتی قلعه ی سیصد چهارصد ساله را تحویل مغول ها می داده.
از سومی می پرسم جای اش بودی در آن حال چه می کردی؟ می گوید اصلاً تحویل نمی گرفتم.
ء

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

Nostalgia

چرم هایی بریده شده می فروشد که با آن تابلوهای خطاطی می سازند. یعنی از چرم ها برای نوشتن حروف، و به جای نوشتن شان با مرکب، استفاده می کنند. تو می رویم. نه جوان است و نه مسن. ریش های خاکستری دارد، به رنگ مبهم لباس یکسرش. ساکت است. جنس ها را کنارش چیده و میان آن ها نشسته. بعد از مدتی برانداز کردن اجناس مختلفی که دارد با کسی که همراه ام است –به گمان ام برادرم- چیزی را برای خرید انتخاب می کنیم. سکوت اش تغییر می کند، جوری که می فهمم بر آشفته است. می گوید که چیزی را این جا نمی فروشد. در قبح خرید و فروش می گوید و این که آغاز در هم شکستن تقدس است. خود ولو شده ام را جمع و جور می کنم و سعی می کنم جدیتی را که مدت ها است نه در خودم و نه در اطراف صحبت ام دیده ام باز بیابم. با بی منطقی و بی زمانی معمول خواب ها از موضوع خرید و فروش می گذرم و به سکوت و عزلت می رسم. می پرسم پس چه طور باید با آدم ها تعامل کرد؟
ء
*
ء
بیرون مغازه ام. می آیی. مثل همیشه که انگار اصلن نرفته ای و نه بودن ات، که نبودن ات، عجیب است. در تردید این که به کدام یک از دو مغازه برویم –دومی همان مغازه ی قبلی است و اولی مغازه ی سوت و کور پیرمردی- وارد اولی می شویم. مغازه شلوغ است (یا می شود؟). می نشینم و ناگاه –مثل خیل خواب های دیگر- فکر می کنم اگر خدا نکرده آن روز رفته بودی امروز این روشنی و شلوغی بودن ات چه تاریک و ساکت بود. اگر نذرهای آن روز اثر نکرده بود چگونه با زندگی ای که در لحظه لحظه اش مرگ و ظلمات جاری بود –امروز را می گویم؟؛ می فهمم و نمی فهمم اش- کنار می آمدم. وحشت می کنم. و از ترس –ترسِ نداشتن و از دست دادنی که مستلزم تعلق و دل بستگی است و سال ها است دیگر در بیداریِ زندگی تجربه اش نکرده ام- نذر را دو باره تکرار می کنم. و همان جا مشغول ادای اش می شوم: با حس عمل به وظیفه ای که روشنی را بر پا می دارد و در مرگِ روشنی _در مرگِ ترس از تاریکی جاری و امید به روشنی رخت بربسته_ مدت ها است که بی معنا شده است.
ء
*
ء
از خواب می پرم. روشنی را که دیده باشی خو کردن به تداومِ تاریکی سخت تر است. از این وحشت، مزه اش را از یاد می برم.
***
بعد التحریر:
می گویم ایمان!
می گوید ذکر نور بگو. ذره ذره.
می گویم مگر لرزانی نور شمع ها را ندیدی؟
می خندد.
می گویم نکند تو آن مجنون نما ای؟
ء

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

کژتابیِ خیال

اغلب نوشته هایی که دوست داشته ام را زیباتر (و آهنگین تر) از آن چه بوده اند در یاد دارم.
گاه گاهی که از اتفاق به آن ها بر می خورم یا از قصد به آن ها بر می گردم، و دو باره می خوانم شان، این را می فهمم: کاستی ها و تفاوت های شان نسبت به آن صورت خیالی، و سوراخ ها و خش های شان نسبت به آن تصویرِ بی نقصِ صیقل خورده ی ذهنی، را می بینم و می شنوم؛ مثل زمزمه ی ذهنی آهنگ خوشی که با خواندن یا شنیدن اش ناگاه ناخوش شود.
ء
*
ء
به جای نوشته ها بگذار آدم ها. بگذار خاطرات.
ء
***
ء
می شد این طور (هم) شروع اش کرد:
اغلب نوشته هایی که از آن ها بیزار ام را زشت تر از آن چه بوده اند...
ء

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

سوراخ دعا

در این اوضاع و احوال، همه محتاج و مستحق دعا کردن ایم؛
خاصه، آن عزیزی که به جست­و­جوی "دعا برای اجاره رفتن خانه،" از بخت بد، گذرش به این جا افتاده.
ء
هر چند انتظار داشتم پیِ چیزی شبیه "دعا برای اجاره کردن خانه" می­گشت.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

اریگامی در تی ای دی

این آقای رابرت لانگ یک ربعی در تی ای دی، در باره ی اریگامی (و کارهای خودش در اریگامی ریاضی، و کاربرد آن در مسائل مهندسی)، حرف می زند.
ء
دیدن سایت اش هم بد نیست. برنامه ی کامپیوتریِ طراحی اریگامی، که در حرف ها در باره اش می گوید، را می یابید (که، به قول خودش، حتا روی ویندوز هم اجرا می شود)، و چیزهایی که در باره ی اریگامی نوشته، از جمله این (و باقی هشت کتاب اش در این باره).
ء
عجیب نیست که برقی است؛ بعد هم فیزیک خوانده.
فقط، کلتکی هایی مثل این رفیق باید بگویند که واقعن درس خواندن آن جا این قدر سخت است که آدم برای فرار از فشارش به این کارها می افتد؟
ء

یاران موافق همه از دست شدند

از قصبه ی پرینستون به ولایت تهران نرسیده، آمد محفل مافیا. شد خدا. نِردیّت پرینستونی کارش را کرده بود؛ با شلاق خدایی هم نمی توانست مافیای سرکش را رام کند.
رفتیم توی حیاط. می گفت آمده فعلن بماند. با حبیب در آمدیم که این طور آمدن ها مشکوک است. حاشا کرد بلند.
ء
دو سه روز پیشتر خبر ازدواج و دیشب عروسی اش. باغ سعادت. از دست رفت. فردا پس فردا هم لابد دو باره می رود.
ء

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

پارادوکس ترسو

نمی ترسی دیگه نمی ترسی؟

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

عواملِ عدو و اسباب سازیِ خیر

ء
بی اینترنتی اجباری (گاهی) حتا از بی سیگاری اجباری هم بهتر است.
ء
ء

چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

ء
نکن عزیزم
کم زمین و زمان ات به هم ریخته، و سیرِ آسمان می کنی؟
یا از دست چشمهات سیر شدی که ایمیل ات را تمیز می کنی؟
ء
اشک نمی مانَد که. دل کو؟
ء
ء
ء

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

به قول حافظ

.
.
.
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر،
کنایتی است که از روزگار هجران گفت.
.
.
.
.
.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

نکته های ویرایش

یک. «نکته های ویرایش» (علی صلح­جو، نشر مرکز) مجموعه ای از یادداشت هایی است که نویسنده در "چند دهه کار ویرایش" یادداشت و بعد پرداخت کرده. اگر وبلاگی بود با اسم، مثلاً، «یادداشت های یک ویراستار»، که نکته های ویرایشی ای که به نظرش می رسید را می نوشت، و نویسنده اش پس از چند سال نوشته های وبلاگ را مرتب می کرد و عناوین لیبل های اش را عنوان فصل ها می گذاشت، چیزی شبیه این کتاب می شد. به هر حال لذت و فایده ی خواندن آرشیو یک وبلاگ مفید و کاربردی را دارد. ضمن این که این طور نوشتنِ یادداشت وار و نکته ایْ مقدمات و مؤخرات و حاشیه هایی که حوصله سر می برند را حذف می کند و به چیزی شبیه کتاب های نکته های کنکوری شبیه اش می کند_ که البته ضمن مفید بودن کمبودهایی هم دارند.
ء
دو. خود نویسنده گمان می کرده که "خواندن یادداشت ها برای حرفه ای ها جالب و در برخی موارد آموزنده، و برای غیر حرفه ای ها مفید باشد". اما یادداشت ها، طبعاً، در یک سطح نیستند. برای من، که احتمالاً جزء دسته ی آماتورهای علاقه مند قرار می گیرم، بعضی نکته ها زیادی بدیهی بود و نوشتن نداشت؛ بعضی اما و اگر داشت و نمی توانستم، دست کم با آن تاکیدی که نویسنده گفته بود، بپذیرم؛ بعضی یادداشت ها آموزنده بود؛ و بعضی جالب بود (نکته هایی بود که می خواستم بنویسم و نویسنده به خوبی نوشته بود).
یکی دو نمونه از این آخری ها:
ء
نام کامل
هیچ توصیفی کامل نیست. هر توصیفی فقط بخشی از واقعیت را نشان می­دهد. همۀ توصیفها در همۀ جمله ­ها قرار دارند و هیچ کس نمی­تواند همۀ جمله ها را بنویسد. آنهایی که می­خواهند همۀ واقعیت را بگویند، آن هم زمانی که فقط یک عبارت در اختیار دارند، به چاله­ ای می­افتند که این روزها نمونه ­هایش را در برخی از تابلوها در کوچه و خیابان می­توان دید. نمونه: «مدرسۀ راهنمایی نمونه مردمی ممتاز غیرانتفاعی شهید محمد حسین کلانتری (سقاباشی)». نام این مدرسه هرگز به یاد نخواهد ماند، زیرا اصولاً هویت نامی (واژگانی) ندارد. ظاهراً، باید در این ضرب المثل که می­گوید «کار از محکم کاری عیب نمی­کند» تجدید نظر کرد.
(ص 193)
ء
من در نوشتن به این مرض مبتلا ام و همیشه از کامل نبودن توصیف­ها رنج می­برم و مشتاق افزودن ام. از آن جا که یک بیماری دیگر هم دارم، و آن این است که به جای درمانِ درد و مرضْ تحلیل اش کنم، می­خواستم یک بار تئوریزه شده ­ی این که چرا باید از افزودن صفت­ها گذشت را بنویسم. خلاصه اش این بود که می­توان توصیفْ را بده-بستانی (trade-off) میان دقت و کامل بودن وصفِ نوشته، از یک سو، و سادگیِ فهم و درک خواننده، از سوی دیگر، دانست. و گاهی باید برای دومی از اولی گذشت. طبعاً اگر می­نوشتم به همان آفت نوشتن دچار می­شد و به سادگی و رسایی این نوشته ­ی خوب صلح­جو از آب در نمی آمد. بالاخره باید فرقی باشد میان، به قول نویسنده، "نوقلمان" و کهنه کارها.
و این یکی که، باز، از آن چاله هایی است که زیاد در آن می­افتم:

نقش «چیز»
(در جملۀ) «مراد از تحصیل چیز دیگری است.» اگر با نگاه غیر ملانقطی به این «چیز» نگاه کنیم، هیچ اشکالی در آن نیست. مسئله از آن جا آغاز می­شود که با نگاهی به اصطلاح «دقیق» به آن خیره شویم. در این صورت، متوجه می­شویم که مراد از تحصیل، هر چه باشد، چیز نیست زیرا نه فقط شهرت، مقام و حیثیت، و هر معنویت دیگری که از علم بر آید، چیز نیست، بلکه ثروت را نیز نمی­توان چیز نامید. در اینجاست که ویراستار به فکر تغییر چیز می ­افتد تا مشکل را حل کند. ابتدا آن را به «مسئله» تبدیل می­کند. بعداً، به این فکر می­افتد که آیا موارد مذکور را می­توان مسئله دانست؛ متوجه می­شود که آنها مسئله نیستند. سپس، «موضوع» را بر می­گزیند. بررسی دقیق او را به این نتیجه می­رساند که این موضوع موضوعیت ندارد. آنگاه واژۀ «امر» را به جای آنها می­نشاند. اما به او گفته اند که این امر «چیز» زائدی است. خلاصه، همچنان خودش را در حال کشتی گرفتن با این کلمه نگه می­دارد و چون نیتش در این کار پیرایش زبان فارسی است، هرگز از این کار خسته نمی­شود. چنین است که واژه ای سرراست و نقش­دار به عنصری مبهم و مشکل­زا بدل می­شود که هر وقت بخواهیم آن را به کار ببریم، دستمان بلرزد و از آن پرهیز کنیم و، در نتیجه، به دام کلماتی بیفتیم که نه فقط نوشته را دقیقتر نمی­کنند، بلکه از فهم طبیعی آن در حالت معمولی نیز جلوگیری می­کنند. متأسفانه، کار ویرایش در کشور ما، گاه، به این نوع موارد محدود می شود.
(ص 195)
ء
و این یکی، که مرا یاد این نوشته انداخت. هر چند طبعاً بهتر از من نوشته، حتا اگر با "جایز نبودن شتاب" اش موافق نباشم:

ء
سیاق نامه های اداری

نامه های اداری و رسمی، در همه جای دنیا، سیاق نوشتاری خاصی دارند. در دهه های اخیر، این سیاق دچار بحران شده است. ارباب رفته و رعیت به شهروند تبدیل شده است. به سخن دیگر، مناسبات اجتماعی تغییر کرده و این مناسبات جدید نیاز به واژگان متناسب با خود دارد. دیگر کسی نمی خواهد خود را "بنده"، "حقیر"، "بندۀ کمترین" یا "الاحقر" و دیگران را "حضرت اجل" خطاب کند. به این ترتیب، بین "الاحقر" و "حضرت اجل" تنشی در گرفته که ظاهراً نتیجۀ محتوم آن برآمدن زبانی است متعلق به فردیت و جامعۀ زبانی امروز. چیزی که هست، در این راه شتاب جایز نیست، هر چند که باز شدن هر راه جدیدی نیاز به شهید دارد. شاید روزی برسد که فقط "من" بماند و "تو". (ص 53)

ء

نوشته ­های دیگری از این دست باز هم دارد.
ء
سه. اما از آن دسته­ ی دومی­ها، که پذیرش شان چند و چون دارد، مهم ترین اش برای من، اصرار نویسنده بر منع استفاده از ویرگول برای جدا کردن نهاد از گزاره و ایجاد مکث بود. تکراری ترین نکته­ ی این کتاب، تا جایی که من یادم مانده، همین است. (شاید طرح جلد کتاب هم _یک ویرگول سرخ که خودکار قرمزی از آن گذر کرده_ عامدانه یا ناخودآگاه به این اهمیت "کلیدی" ویرگول در ویراستاری اشاره دارد!)
از نظر نویسنده، که ظاهراً الگوی کامل علائم سجاوندی را در "زبان­های اروپایی" می جوید (و این، به نظرم، بی ربط با مترجم بودن نویسنده نیست)، غیر از موردِ تکرار نهاد یا وجود بند توضیحی (معترضه) ویرگول در سه موضع دیگر (بعد از منادا، در جمله های شرطی و قیدهایی که سر جمله می آیند) به کار می­رود (ص 150). و لذا آوردن ویرگول بعد از نهادهای بلند "از فراوان ترین و مهمترین اشکال­های نویسندگان ایرانی است که نوشته ­هایشان از لحاظ سجاوندی پر اشکال است". البته تنها توضیحی که نویسنده برای این منع استفاده می­دهد این است که خواننده ­ی آشنا با علائم سجاوندی از ویرگول انتظار خاصی دارد، که وقتی برای تفکیک نهاد از گزاره از ویرگول استفاده می­کنیم این انتظار به هم می­ریزد و خواندن سخت می­شود. (که پیدا است استدلالی است که عادت کردن به آن نوع خاص استفاده از علائم سجاوندی، مثل ویرگول، را پیش فرض گرفته، و به همین خاطر دوری است) من، به شخصه، هنوز نمی­دانم می­شود از ویرگول برای ایجاد مکث در خواندن یا تفکیک نهادهای بلند از گزاره استفاده کرد یا نه.
ء
چهار. زیادی بدیهی بودن بعضی نکته ها یا توضیحات اضافی بعضی یادداشت ها شاید بی ربط با ذهن و قلم تحلیلی نویسنده نباشد. (مثلاً همان طور که فیلسوفان تحلیلی هم، در مقایسه با همتایان قاره ای شان، ساده نویس تر اند.) می ماند یک مسئله ی دیگر: این که آدم هایی که ذهن تحلیلی دارند ویراستارهای خوبی می شوند یا برای آن که ویراستار خوبی شوند، یا در خلال کارِ ویراستاری، لاجرم ذهن تحلیلی پیدا می کنند. به هر حال این نزدیکی و پیوند با فلسفه ی (زبانِ) تحلیلی را، نویسنده، در یکی از یادداشت ها، صریح تر نشان می دهد. انگیزه ی اصلی و اولی نوشتن این پست هم، که قرار نبود این قدر طولانی یا شبیه معرفی کتاب شود، همین بخش از کتاب، با عنوان "متن" (ص 80)، بود.

در این بخش نویسنده اصل همکاری پل گرایس و چهار شرط آن (اصل کمیت: به اندازه بنویسیم، نه کمتر نه زیادتر؛ کیفیت: صادقانه صادقانه و راست بنویسیم؛ اصل ربط: نامربوط ننویسیم، هر چند درست و حقیقت باشد؛ و اصل شیوه: توالی و نظم سخن را رعایت کنیم) را گفته. بعد، از «ویرایش ساختاری» حرف زده، که به جای توجه صِرف به درستی و دستوری بودن جمله ها به این چهار مولفه می پردازد. و بعد:

«ویراستار ساختاری باید متن شناس باشد. باید بداند چه چیزهایی تشکیل متن می­دهند و چه چیزهایی متن را از متنیت می اندازند... بخش بزرگی از آنچه امروز در ایران منتشر می­شود، اعم از نوشته­های خلاق و غیرخلاق، از نظر ساختاری معیوب است. به سخن روشنتر متن نیست. متاسفانه، مسیر ویرایش در ایران به سمت ویرایش زبانی بوده است و به ساختار متن کمتر توجه شده است.» (ص 83)
ء
این اشاره به آرای یک فیلسوف زبان تحلیلی، و استفاده از اصول اش در ویراستاری، برای ام جالب بود. مخصوصاً در این فضای فرهنگی که سخن گفتن از متن و متنیت بلافاصله هرمنوتیک و فلسفه­ی قاره ای، و نویسندگی و تفلسف"خلاق"، را به یاد می آورد.
ء
پنج. کتاب را این رفیقِ رند معرفی کرد. این آخری، به بهانه ی این کتاب، یادی هم از او بکنم که عازمِ آموزش رزم است، زیر پرچم مقدس، با یک مشت نخبه.
ء

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۷

عقل، عشق، ته تغاری، زورچپون، چی؟

دندان عقل کشیده، تأمل کنان در این که چرا این دندانِ بیهوده ی رنج را دندان عقل و خِرَد نامیده اند، نشسته ام به تورّق اینترنت، که در مدخل مربوطه ی ویکیپدیا می بینم:

اول. در اتیمولوژی اش نوشته که ملّت های دوست و برادر/خواهر به نام های نامیِ دیگری هم می نامندش:

تُرک ها، به جای این که ادا و اطوار در بیاورند و فکر کنند حتمن آدم باید حکیم و خردمند شده باشد تا این آخرین دندان های میراث اجدادش در آید، مستقیم به سن در آمدن اش اشاره می کنند: می گویند "دندان بیست سالگی." (هر چند من نمی توانم این عزیزی که به دیار باقی شتافت را با این نام بنامم)

عرب ها امّا، مثل ما (و غربی ها)، گویا به عقل و سنّ عقل رسی علاقه ی وافری دارند و همان "دندان عقل" اش می نامند.

کُره ای ها، این جا هم، طبع لطیف شان را بارِ دیگر به منصه ی ظهور می رسانند و "دندان عشق" اش می خوانند؛ که به قول ویکی، به عهد جوانی و رنجِ عشق اول راجع است. (باز هم به کارِ مرحومِ مغفورِ جنّت مکان و خلد آشیانِ ما نمی آید)

ژاپنی ها، مثل همیشه، یک چیز عجیب و غریبی به اش می گویند، در این مایه ها که "از والدین مخفی" (بی استعدادی ذاتی ام را در دیلماجی ببخشایید؛ برابرِ بهتری دارید پیش نهید!): چون وقتی در می آیند که فرزند بارِ سفر بسته است.

اندونزی ها جاندار انگاری را به اعلا درجه رسانده اند؛ دندان های عزیزشان را با فرزندان جگرگوشه مقایسه می کنند و از همان اسمِ کوچکترین بچه شان استفاده می کنند: بومی شده اش می شود، مثلن، "دندان ته تغاری."

تایلندی ها هم گویا فک شان از باقی نژادها کوچکتر است و این قدر اذیت شده اند که به کمبود جای این چهار دندان برای نامیدن شان اشاره می کنند: چیزی می گویند در مایه های "دندون زورچپون." (باز عذر تقصیرِ ترجمه)

(یک چیزهای دیگری هم گفته. که اصلن از اول به خاطر بد ترجمه شدن لغت اش از هلندی بوده که در کل زبان های غربی به این روز افتاده و "دندان عقل" شده. به همراه باقی حرف های اش، با یک العهدة علی الراوی گفتن، به خودش حواله می دهم.)

***
دوم. خُب، این کوچک شدن فک، و جا نشدن این دندان آخر از دندان های آسیای بزرگ، را بعضی ها تبیین تکاملی می کنند (دیگه هم آشپزی یاد گرفتیم و هم دندون پزشکی ساختیم؛ به جای این که همه اش برای تأمین انرژی عمر شریف رو بر لب جو به جَویدن هدر کنیم، با اینترنت کردن و تلویزیون دیدن هدر می دیم). بعضی هم نقش رژیم های غذایی فرهنگ های مختلف را مهمتر از عوامل ژنتیکی در تعیین اندازه ی فک می دانند.
اما چیزی که ویکی به اش ارجاع داده بود و جالب بود، تفاوت جوامع انسانی مختلف از نظر درصد جمعیت دارای این دندان ها بود. از صفر (بومی های مکزیک: هیچ کدام شان ندارند) تا صد درصد (جماعتی از آنگولایی ها: فقط 0.2 درصد جمعیت شان ندارند) متغیّر بود.
***
پی نوشت بی ربط:
می خواستم این توضیح واضحات را پایین پست قبلی بدهم، ماند این جا. این که چه طور سرداری که، حتمن بهتر از امثال من، این دردهای باقی مانده ی جنگ را (رفته ها و گذشته های اش به کنار) می بیند و می شناسد، دل اش از امکان درگرفتن جنگی دیگر نمی لرزد و این طور بی محابا و تحریک کننده از کندن گور می گوید. چیزی که احتمالن تنها فایده اش اقناعِ باقی مانده ی افکار عمومی برای حمله ای است که ژنرال های آن وری هر شب خواب اش را می بینند.

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

سردشت

«ضیافت شوکران»، که از شبکه ی یک پخش شد، مستندی بود درباره ی فاجعه ی انسانی بمباران شیمیایی سردشت در 1366.
تمِ داستانی اش تلاش برای اعاده ی حقوق چند نفر از مجروحان شیمیاییِ سردشت بود، و با سیرِ ماجرای اقامه ی دعوا علیه یک شرکت آلمانی در هلند پیش می رفت و در خلال این داستان در باره ی فاجعه حرف می زد. به نظرم محمل خوبی برای ساختن مستند در این موضوع انتخاب کرده بود تا، هم دردناکی ماجرا را نشان دهد و هم، از سفارشی یا شعاری بودن برنامه هایی از این دست بپرهیزد و مخاطب را با خود همراه کند.
این جا می توان دیدش: +

مرتبط: عکس هایی از نمایشگاه عکس قادر عاقلی از سردشت (و گزارشی درباره اش: +)