یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

آموختن برای زیستن؟

از عواقب نخواندن صفحه ی حوادث روزنامه ها این است که، با وجود همه ی فواید مترتب بر آن، از امثال چنین حوادثی بی خبر می مانی. دست کم تا وقتی که مثل ام روزِ من، به دلیلی بی ربط، گذرت به سایت سمپاد نیفتد و اتفاقی نبینی اش.
ء
اتفاق دردناکی است؛ فارغ از این که مقصر چه کسی است -کنکور، سمپاد*، پشتیبان، خانواده، یا فرهنگ و ذهنیت احمقانه ی غالب، یا ترکیبی ازهمه ی این ها- (هر چند این مقصر یابی گویا برای بیش تر افراد درگیر ماجرا، مهم تر از خود داستان شده).
دردناک به اندازه ی آن قبلی. و قبلی ترها. و البته بعدی ها.
ء
ء
* گر چه فکر می کنم یک مشکل آموزش و پرورش در مجموعه های سمپاد (هم به دلیل برنامه ریزی آموزشی و پرورشی، و هم به دلیل نوع دانش آموزان اش) این است که مواجهه ی با شکست و سایر مهارت های زندگی را کم می آموزد، و به اندازه ی موفقیت های درسی جدی نمی گیرد و ارزش نمی داند (چیزی که مشابه اش را، کم و بیش، در برخی دبیرستان های بزرگ، موسوم به دانشگاه، هم ممکن است ببینی)، اما در این مورد خاص، کنکور و حواشی منحصر به فرد -و البته بیمار و معیوب- آن، به نظرم، وزن بسیار بیش تری از باقی عوامل دارد. حواشی ای که برای معدودی به این جا می رسد که در تصمیمی کاملا غیر عقلانی، راه چاره ای را بر گزیند که حتا با آن چه از آن می گریزد هم مرتبه هم نباشد؛ اما بسیاری را، به شکلی بسیار پوچ و بی معنا، ذره ذره در انزوا می خورد و می تراشد. گر چه این را هم قبول دارم که چنین کسی -با چنان روحیه و تربیتی- اگر کنکور هم نبود، یحتمل در اولین آزمون سخت زندگی، غیر از کنکور، به سختی ای مشابه می افتاد. هر چند شاید وضعیت های سخت دیگر، این قدر حدی نمی بودند که به چنین اقدام حدی ای بینجامند.
ء
***
ء
این سوال ها کنایی نیست؛ واقعا برای من سؤال است:
سیاست گذاران آموزشی و پرورشی به این فکر می کنند که معضلات فرهنگی و اجتماعی نوجوانان و جوانان، مشکلاتی جدی تر از توصیه های شعاری و توخالی مذهبی و اخلاقی است؛ و مواعظ و مشاوره های شان باید به کار مشکلات زندگی آنان بیاید؟
کسی تحلیل روان شناسی-جامعه شناسی-آموزشی از افزایش آمار خودکشی ها می کند (منظورم منبر رفتن و داستان گفتن نیست؛ خدا بیامرزدت دورکیم)؟
...
ء

دازاین و تأهل

. چه خبرا؟
: دارم دازاین عوض می کنم.
. ها؟!
: هیچی بابا، هفته ی بعد عروسی ام اه.
. آها!

خواندن و نوشتن

صبحی آمده می گوید نماز نمی خوانی.
گیجِ خواب، فکر می کنم من که (یک بار) نوشته ام اش، چرا دیگر باید (هر بار) بخوانم اش.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

آن سوی حرف

«سعدیا! گر چه سخن دان و مصالح گویی؛
به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست.

تا به خرمن برسد کشت امیدی که تو را ست؛
چاره ی کار به جز دیده ی بارانی نیست.»
ء
ء
ء
کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی (از 1316 تا 1320)، مجلد چهارم (مواعظ)، قصاید فارسی، در موعظه و نصیحت

معضلِ گستردگیِ گلیمِ سلطان

این جا که می خواندم:
ء
«سيد‌محمد‌رضا رضا‌زاده امروز در مجموعه فرهنگي-هنري حافظ و در جمع سعدي پژوهان با اشاره به بيانات مقام معظم رهبري مبني براينكه آثار سعدي يكي از پايه‌هاي بناي شعر و ادب فارسي است...»
ء
یاد آن سخن ران معمّمِ چند روز پیش افتادم، که ابتدای سخن رانی اش داشت حرف هایی کلی می زد از نظر ادیان الاهی در باره ی فلان موضوع، و می گفت ادیان الاهی هم منظورش ادیان ابراهیمی یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت است. بعد اضافه کرد:
ء
«البته مقام معظم رهبری اخیرا فتوا داده اند که دین زرتشتی هم جزو ادیان الاهی است، هر چند هنوز در مجامع آکادمیک...»


*
ناراحت ام که قدرت در دست کسی است که سعدی می شناسد و خود شاعر است؟ نه.
ناراضی ام که "حاکم شرع" حکمی داده که زندگی متدینینِ دینی را ممکن است آسان تر کند؟ حتما نه.
پس چه دردی دارم؟ گیر بی خود داده ام، چون یک روز انتقاد نکنم صبح ام شب نمی شود؟ پرخاش جو ام و آشفتگی های روانی ام را به اوضاع و افراد بیرونی -خاصه سیاسی- فرا می فکنم؟ فکر می کنم نه. یعنی نه که نباشد، اما «غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد» که ضبط و ربط اش کنم، و معاشران را با آن نیازارم.
ء
(فکر می کنم) در این دو مثال (و سیاهه ی موارد مشابه ای که می توان در این زمره شان دانست و به آن دو افزود) مرجع-ناشناسی است که آزارم می دهد. این که در تمام این حوزه های مختلف و تخصصی _که برای هر کدام اش متخصصینی هست و در هر حوزه ساز و کار ارجاع و افتاء و نقدِ نظر وجود دارد (یا باید وجود داشته باشد)_ انتظار برود تنها مرجع اولی و نهایی تو باشی.
_حالا یا خودت این انتظار را داشته باشی؛ یا مداحان و متملقین ات -به هر دلیل- پنداشته باشند که باید تو را چنان مرجعی بدانند و چنین انتظاری داشته باشند.
*
شاید حال و هوای این حرف، این طور به تر فهمیده شود: اگر هر کدام از این دو گفته در ارجاع دادن های شان، متاثر از روابط قدرت، و بستر آلوده ی نقد-گریز و استقلال-ستیز نبودند چه طور بازگویی می شدند؟
در اولی استاندار از گفته ی فلان ادیب یا محقق ادبیات یا سعدی پژوه شاهد می آورد یا به رأی غالب فارسی پژوهان ارجاع می داد؛ و در دومی هم به پذیرش دین زرتشتی به عنوان دین الاهی در قانون یا توسط قانون گذار، یا توسط غالب فقیهان یا قرآن پژوهان یا دین پژوهان ارجاع داده می شد. و قس علی هذا.

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

.

هر ترمِ تدریس، می خواستم نظرشان را، بی اسم، بنویسند.
جایی نظرخواهی های همه ی این سال ها را نگه می داشتم: از اولین سال دانشجویی تا آخرین سال تدریس.
اتاق را تمیز می کردم و رسیدم به شان. نشستم و خواندم و به سال های دور رفتم.
بعد، دورشان ریختم.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

محرومان واقع نگر

وقتی وایلد می گه:

In this world there are only two tragedies: One is not getting what one wants, and the other is getting it.

به تراژدی سومی فکر می کنم: تراژدی کسی که نه آن چه را که خواسته دارد، و نه توان آن را که از آن چه به آن نرسیده بتی دروغین بسازد، که تصویر مجازی اش خواستنی باشد.

نیمه شب. سرباز بلند قدی است. ایست می دهد. مدارک؟ بزن کنار.
چند دقیقه پیش که بنزین تمام کردم و از کارت سوخت دوستی استفاده کردم، فکر می کردم مدارک همراه ام نیست. یادم می افتد که گواهی نامه هم جایی جا مانده. خسته تر از آن ام که فکر کنم چه می شود و مشوش شوم. آرام کنار می زنم. کیف ام را در می آورم و می گذارم روی صندوق عقب. سرباز نزدیک می شود. مثلا مشغول گشتن می شوم. توی اش را، و بعد جیب های اش. بر خلاف انتظار، توی جیب جلو، کارت ماشین را پیدا می کنم. می دهم دست سرباز. وقتی خم می شود پلاک را چک کند، افسر همراه اش نزدیک می شود.

: کجا می رفتی؟
. خونه، اون سمت.
: از کجا میومدی؟
مطمئن نیستم کارتی که سرباز مشغول چک کردن اش است، درست باشد. از ترس این که کارت شناسایی یا گواهی نامه ای که ندارم را نخواهد، تنها کارت همراه ام را در می آورم و می گویم:
. سالن فلان بودم، کنفرانس بهمان.
قیافه اش از نزدیک، ول شدگی ای شبیهِ خستگی دارد.
: سخن رانی؟
. بله.
: سخن روندن کار آسونی اه؟
با لحن و نگاهی که یعنی من هم آسان بودن و بی هودگی اش را، آن طور که تو می فهمی، می فهمم، می گویم:
. آره، دیگه.
: پول هم می دادن؟
. نه، ارائه ی مقاله بود و اینا.
عنوان بالای کارت را می خواند، و می گوید:
: خب پزشک ها که اخلاق شون خوب اه. خوب پول در میارن، اخلاق شون هم خوب می شه دیگه. کنفرانس دیگه برا چی؟
یک مشت توضیحات، که می دانم بی فایده است اضافه می کنم، که یعنی حرف زده باشم و نشان داده باشم پرت نیستم، تا شک نکند. بدون این که افتادگی چهره اش تغییری کند، کارت را می دهد دست ام، و وقتی می گویم ممنون، خسته نباشید، بر می گردد به سمت سرباز بلند قد، که مدتی پیش دور شده.

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷

آس اش را کی می زند درد؟

وقتی در عمق درد در می یابی دردمندتر از تو هزاران اند؛
و حق نداری حتی رنجور و غمین باشی از وضع خویش، اگر «اعضای یک پیکر اند».

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

روایت در سقوط

تصور کن: بندهای ات را از زندگی گسسته باشند، و فقط یک روز وقت داده باشند که دور بایستی، و تنها ببینی و روایت کنی.
یا، مثلا: زیر پای ات را خالی کنند و تمام دست-آویزهای ات را بگیرند، و تنها بگذارند صحنه ی آخر را در سقوط بنویسی یا بنگاری.

بعد، این یک روز، یک صحنه، یک عمر کش بیاید.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷

بوی اش را چگونه کلمه کنم؟

در دندان پزشکی به این فکر می کردم که چرا برای بوها، بر خلافِ رنگ ها و مزه ها، اسم نگذاشته اند.


پ.ن.
در این مثال خاص، بوی متّه در دندان-تراشی!

پرداخت به موقع

(بعضی از) این نهادهای دولتی خیلی بامزه اند.
بیست و هشتم اسفند، ساعت 12، میل زده چکِ مقاله آماده است، تا 2.5 می توانید بگیرید. که یعنی پرداخت در سال 86.
این رندی جدای از تاخیرها است، که فصل نامه ی بهار 86، دو سه فصل بعد چاپ شده؛ و از همان زمان چاپ هم چند ماهی می گذرد.
امروز، پی گیری و میلِ دو باره که چرا نمی آیی، یادم آورد.

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

خواب بهاری

تو انگار تمام این چاه های انرژی
-که هر بار موقع بیدار شدن باید چند بار تقلا کنی و دست و پا بزنی، و فرو کشیده شوی و بیافتی ته اش، و باز مدتی بعد برخیزی و عزم بالا رفتن کنی، تا وقتی از آن ها در بیایی-
یک باره عمق و کشش شان چند برابر می شود، بهار که می شود.

از ما که گذشت، دل ام به حال این کنکوری ها می سوزد.
هورمون های بی مروّت.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

ناگفته ها

«نگفتم ات مرو آن جا که آشنات من ام» ؟!

آه؛ مثل هزار چیز دیگر که نگفتم ات و با خود گفته اش پنداشتم.

شده از خواب بپری و حس بیگانگی کنی و فکر کنی کجایی؟ این جا چه می کنی؟ چرا این کارها را می کنی؟

اول اش به این می گویند تحول، تنبه، به خود آمدن، از روزمرّگی گریختن.
بعد: بند نشدن، دم دمی بودن، پریشانی، آشفتگی، جنون.


پ.ن.
ترجیح می دادم قدری از گِینِ مشتق گیر کنترلرم کم می شد و به گِینِ انتگرال گیر اضافه.

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

دو روی یک سکه

به این فکر می کنم که (شاید) کانت ناگزیر از چنان نظم و ترتیبی، چه در رفتار و زندگی و چه در اندیشه و تفکرش، بود؛ چون، آگاهانه یا ناخودآگاه، می دانست روی دیگر آن سکه، برای چون اویی، چیزی جز بی نظمی و شلختگی محض (یا تصور شلختگی محض) نخواهد بود. برای کمال خواهِ* وسواسیِ صفر و یکی ای مثل او، که یا همه چیز سر جای اش هست یا هیچ چیز آن جا که باید نیست.

*من کمال خواه را برابرِ perfectionist بر کمال گرا ترجیح می دهم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷

غارت

نوشته بود:


«اوهام و آرزوهای ام را که دزدید، نوبت عقده ها و خاطرات رسید.
تاب نیاوردم؛ گریختم.»


به تاریخِ روزی که پزشک و درمان اش را نیمه کاره رها کرده بود.


خیال اش!؛ لطف های بی کران کرد

«مدام و در فزون باد الطاف بی کران شرکت مخابرات سیار،
که در ایام نوروز -روزهایی که این و آن منتظر پیام های ات هستند- خط ات را یک طرفه می کند؛
و درست پس از پایان تعطیلات -که همه منتظر اند یقه ات را بچسبند که این چه شد و آن را چه کردی- خط ات را قطع.»


پ.ن.
می بینید که نویسنده، چه مذبوحانه، می کوشد تماس نگرفتن ها و جواب ندادن های اش را توجیه کند.

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

کار و خواب

کارها زیاد اند این روزها؛ اما کم اند آن ها که بر خوابیدن مرجح باشند.

چهل دقیقه ای از نیمه شب گذشته و نشسته ایم به تماشای مستند شبکه ی چهار در باره ی خرس ها. از مشکل بقای این نوع خرس ها و عدم تغییر سیستم توالدشان به رغم این مشکل می گوید. و این که خرس نر باید محوطه ای چند صد کیلومتری را طی کند تا در مسیرش به یکی از سه ماده ای که این جا باقی مانده برسد و جفت گیری کند. بعد نشان می دهد یکی شان می رسد و مشغول می شود.
برادرم با تعجب می گوید: مثل این که نصفه شب به بعد دیگه سانسور نمی کنند.

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷

به ترین دفاع

این مناسک جمعی حمله ی به غذا در مراسم عروسی را، با آیین بدوی حمله ی به شکار نسبتی است؟

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

این حوض های پارک های بزرگ را دیده اید که سال به سال تمیزش نمی کنند؟ کف شان پر است از جلبک و خزه و گل و لای و لجن. فوتبال بازی می کردیم که توپ افتاد توی یکی از همین حوض ها که پشت دروازه بود. گرمِ بازی، سریع به آب زدم که توپ را بردارم. لیز بود و با اولین قدم، کله پا شدم. اصطکاک اش آن قدر کم بود که با تمام بدن هم نمی شد روی اش ماند. لیز خوردم و یک پله پایین تر، در آب گل آلودش افتادم. تا اولین جایی که بشود لباس های سراسر گل و لجن را در آورد، باد و نگاه خوردم و لرزیدم!
دو سه روز پیش اش هم برده بودندمان نحسی سیزده به در کنند. آتش درست می کردیم و باز، گرمِ مسابقه بودیم که آتش مان پیش رقیب کم نیاورد. آمدم سنگی را جا به جا کنم که بادخور آتش به تر شود، حافظه ی رو به آلزایمر فراموش کرد که سنگ گرم می شود و از قضا ظرفیت گرمایی زیادی هم دارد و این سنگ هم مدت زیادی این جا بوده. برداشتم اش، و چند ثانیه بعد که اعصاب توانستند شدت گرما را مخابره کنند، انداختم اش. سوختم و تاول شمردم!

خلاصه این که، این روزها زیاد یاد دوران راهنمایی می افتم. پر شور و شر بودم و دوستان، به اشکال مختلف، از آزارهای ام بهره می بردند. فیدبک خداوندی اما، آن روزها گویا برقرارتر بود، و آن قدر هم این ور و آن ور می دویدیم که دست اش برای اجرای طرح های اش باز باشد. هفته ای نبود که سر یا دست یا پا زخمی نشود، یا نشکند.

روزهای قره قاطی آن ها

. My blueberry nights[1] کاروای می دیدم و فکر می کردم چه طور کسی که In the mood for love ساخته، به این جا می رسد. دیدم نمونه ی وطنی اش پیش چشم است، که با آن هم سابقه و دوسیه، به این شاهکار اخیر می رسد[2].

قبول که همه، همیشه، در اوج نیستند و شاه کار از خود به در نمی کنند، اما دست کم می شود انتظار داشت که از حال و هوای کارهای قبلی ات آن قدر فاصله نگیری که حتی نشود امضای ات را پای اثرت دید یا شناخت.
شاید هم تاثیر شناخته شدن و ریاست هیئت داوری کن، و بعد هم فیلم انگلیسی زبان ساختن و خواننده و بازیگر هالیوودی به خدمت گرفتن، آن قدر زیاد بوده که حال و هوای هنگ کنگی و دوست داشتنی عاشقانه های آقای کاروای را به این طور رومانتیک های عامه پسند، با داستان و تم و پرداخت ضعیف، تبدیل کند[3].
البته این که حال و روز این یکی کارگردان وطنی را چه چیز قره قاطی کرده بوده که این طور شده، از دایره ی حدس و گمان حقیر خارج است.

استادان، بزرگواران، ایام تان، به هر دلیل، قر و قاطی است، تصویرها و خاطرات خوب را چرا خراب می کنید؟

[1] گفته اند "شب های ذغال اخته ای من"! من "شب های قره قاطی من" را، به خاطر ایهام اش، و به دلایل کاملا خودخواهانه، برای این که بتوانم تیتری بزنم که هم به فیلم مربوط باشد هم به موضوع این نوشته، ترجیح می دهم!

[2] کسی ایده ای دارد آن سی صد و اندی جماعت هنردوست و فیلم بین که زحمت کشیده اند و در "پایگاه داده ی اینترنتی تصاویر متحرک" به طور متوسط نمره ی 8.6 به آن اثر هنری-موسیقیایی-سیاسی-جامعه شناختی-فلسفی-... داده اند چه شکلی هستند؟

[3] خلاصه ی داستان (اگر فکر می کنید تحریف شده است، خودتان ببینید خب):
معشوقِ دختر خیانت می کند. دختر می آید توی کافه. پسر کافه دار در وصف پایِ بلوبری سخن رانی می کند که هر شب در کافه می ماند، چون کسی نمی خواهدش. دختر می خورد و می رود. از این جا شب های "بلوبری" دختر شروع می شود. روزگار سختی را می گذراند. کار بسیار می کند. به آدم های زیادی بر می خورد. درس زندگی می آموزد. شخصیت خوبی پیدا می کند. سیصد روز بعد بر می گردد. هپی اند می شود. شکست ها به پیروزی وصال می انجامد. پسر در تمام روزهای فراق هر روز پای بلوبری درست می کرده تا معشوق بر گردد. پسر تکه های پایِ بلوبری جا مانده را می خورد. بیش تر می خورند. درست حدس زدید، فیلم تمام می شود.

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

امید

امید داشت:
دنبال تبیین تکاملی برای امید می گشت.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

نوآوری و پاچه خاری

[از اول بازی، وقت و بی وقت، با یا بی نتیجه ی بازی، شعار انداخته اند روی زمینِ چمنِ آزادی، که: "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی"، "سال نوآوری و شکوفایی"، یا "ما تا آخر ایستاده ایم"!، -البته به همراه «LCD فقط سامسونگ»- و از مزدک خواسته اند شعارها را بخواند و انجام وظیفه کند. حالا آخر بازی، بنده ی خدا دیگر کم آورده، بازی پرسپولیس و استقلال هم بی رمق شده، لابد فشار پشت صحنه ی گزارش هم زیاد است، در یک موقعیت کاملا بی ربط می گوید:]

"...بعله، بالاخره سال «نوآوری و شکوفایی» ه، و هر تیمی که نوآورتر باشه پیروز میدان می شه..."

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

تصمیم کبرا


دیوارها و زمین این اتاق، مثل کل خانه، قدیمی اند و قابل نفوذ، و همین، خانه و اتاق را برای مورچه ها هم، دست کم به اندازه ی آدم ها، خواستنی و زیستنی می کند.
تنبلی و بی حوصلگی کلبی-مسلکانه/پانک-منشانه در رفت و روب را هم که اضافه کنی، به تقسیم کار نسبتا معقول و عادلانه ای میان انسان و حشرات می رسی.

از تراژیک ترین لحظات حیات بشری در حملِ بارِ سنگینِ آزادیِ انتخاب و سختی تصمیم گیری (در بازه ی زمانی-مکانی من-در-این-اتاق از کل تاریخ و جغرافیای هستی) هنگامی است که با جارو می رسی دم لانه ی مخفی تازه مکشوفی از مورچه ها، و با تلّ خرده ریزه آزوقه های شان مواجه می شوی، که با رنج و مرارتی که هنوز هم ادامه دارد جمع شده و دم سوراخ لانه دپو، و منتظر حمل به داخل است، و تو نمی دانی به کدام یک از این دو ننگ تن دهی: به آرمان وسواس و پاکی خیانت کنی و خانه را با چنین وضع فجیعی کثیف بگذاری، یا رحم و انسانیت/حیوانیت* را زیر پا بگذاری و حاصل زحمت چند روزه شان را به باد دهی.


* انصافن شما جای این زبان بسته ها بودید، و از پسِ تاریخِ سرکوب و استثمار، بند و زبان می گشودید، اعتراض نمی کردید به این "انسان" که: خجالت نمی کشی؟ همه ی شکرها را در عمل می خوری، آخرِ کار، پای وصف و اتصاف که در ذهن و زبان به میان آمد، "حیوانی" را قبیح می دانی و "انسانی" را تقدیس می کنی؟


پ.ن.
ناقد نکته سنج تذکر می دهد که سختی این قبیل انتخاب ها روز به روز کم تر خواهد شد، اگر روند انتخاب میان ننگ ها، همین طور در انتخابات ادامه پیدا کند؛ و حکایت «انگشت جوهری و عصمت گچی» جاودانه شود.

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

کابوس

در فرم مشخصات فردی، در قسمت الزامات، بخش توانایی ها و خصوصیات شخصی، نوشته:

Ability to meet deadlines



*
این نوشته و پست قبلی از اون ور جا مانده بود.

second order obsession

وسواس داشت؛
در هر حرکت بیماران اش
-یا یاران اش-
نشانی از وسواس می دید.

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

باز هم سیما

با سیما (وصدا)ی باهوش، دارای برنامه و هدف مندی سر و کار دارید. در واقع فقط می خواهم همین را بگویم.
گر چه این اصطلاح اخیرا متداوَلِ "مهندسی شده" حال ام را بد می کند، اما در این باره هم، مثل انتخابات، لفظ به تری پیدا نمی کنم (شاید عملگرا هم صفت بدی نبود). با سیمایی مهندسی شده سر و کار دارید، همان طور که با انتخاباتی مهندسی شده سر و کار داشتید، و همان طور که با حریف سیاسی ای مواجه اید که مثل انتخابات ریاست جمهوری و رای آوردن اش، سنجیده و حساب شده رفتار می کند. حساب شده در باره ی افکار عمومی داخلی و خارجی، با شناخت از اوضاع مردمی و اجتماعی، و با برنامه ریزی در زبان و نحوه ی مواجهه با مردم. مدت ها است این را به انحای مختلف و با نشانه های مختلف، در حوزه های متفاوت می بینم. سعی می کنم زمانی حرف های ام را مدون تر کنم و در باره اش بنویسم، اما عجالتا یکی دو مورد اخیر در باره ی سیما:

1. «مرد هزار چهره» قشرهای مختلفی را به سُخره گرفته (تا این جا پزشکان، نیروی انتظامی و روشنفکر-هنرمند-ادیبان). و خواهد گرفت. اما بی شک این طور به سخره گرفتن طرح برخورد با اشرار نیروی انتظامی، بدون جواز مسئولین رسانه ی ملی یا حتی -بالاتر- بدون توصیه و سفارش آنان امکان پذیر نیست. (اگر این قسمت را ندیده اید، حتما ببینید: + )
سیمایی که اجازه می دهد آقای مدیری در یک قسمت برنامه ی طنزش این طور برنامه ی نیروی انتظامی برای برخورد با اشرار را به سخره بگیرد و تمام انتقادات مخالفین طرح را در آن بگنجاند (*) بی شک سیمای متفاوت و هوشمند و دارای برنامه ای است. حالا این که چه کسی تصمیم به این کار گرفته (آقای ضرغامی یا مسئولانی در رده های بالاتر)، به چه دلیل (ربطی به رسوایی یک سردار نیروی انتظامی دارد؟ یا تشخیص داده شده که ضرر طرح بیش تر از سودش بوده و به خشن جلوه کردن سیمای پلیس انجامیده) و با چه بازخوردی (آیا نظر سنجی های گسترده و منظم سیما –که در همین برنامه هم، مانند برنامه های دیگر، با زیرنویس تماشاگران را به بازخورد دادن تشویق می کند- نشان داده است که افکار عمومی از این طرح ناراضی بوده؟) مسئله ای است که احتمالا در روزهای آینده بیش تر معلوم می شود.

* تا آن جا که من دقت کردم اهمّ انتقادات وارد بر این طرح و نکات منفی آن در دیالوگ ها آمده بود:

شکنجه و ضرب و شتم غیر قانونی برای اعتراف گیری،
فراتر از قانون دست به اقدام و اصلاح زدن (مهران مدیری در نقش "سرهنگ قلابی" بعد از این که به او تذکر می دهند بدون حکم نمی شود دستگیر کرد و ضرب و شتم برای اعتراف گرفتن غیر قانونی است: "پس من باید یه فکری به حال قانون بکنم"؛ پژمان بازغی در نقش و نماد یک "افسر حقیقی" نیروی انتظامی: "مگه این جا زیر بازارچه است نسق گیری می کنه. ناسلامتی کلانتری ه، قانون داره" )،
اعتراض به خشن نشان دادن چهره ی پلیس و از بین بردن حیثیت نیروی انتظامی (پژمان بازغی، افسر حقیقی نیروی انتظامی، در نقد "سرهنگ قلابی" می گوید: "این مرد چهره ی پلیس را خشن نشان داده" یا "ایشون دارن حیثیت کلانتری رو از بین می برن"؛ باز در جایی دیگر، در دادگاه: "ضربه ای که این مرد به حیثیت نیروی انتظامی وارد کرده فراتر از دستگیری غیر قانونی یکی دو مجرم و ضرب و شتم اون ها است. این مرد چهره ی پلیس رو خشن نشون داده")،
انتقاد به بازداشت های فله ای و بدون حکم و مدرک، اصل بر مجرم بودن متهمین از نظر سرهنگ قلابی (وقتی به بازداشت شدن متهمین بدون بازجویی اعتراض می شود: "هنوز بازجویی نشدن، از کجا می دونی مجرم نیستن؟")،
این که حتی اگر متهم مجرم باشد اجازه ندارید بزنیدش (از زبان افسر حقیقی خطاب به متهم مضروب در زندان: "من کاری ندارم جرم ات چی ه، ولی حق نداره دست روت بلند کنه")،
این که نیروی انتظامی ضابط است و نه مجری و نمی تواند جای دادگاه و قوه قضاییه را بگیرد (نظر سرهنگ قلابی در باره ی مرجع محاکمه و مجازات: "دادسرا رو برای جرائم بزرگ تر گذاشتیم، اعدام خواستیم کسی رو بکنیم می فرستیم دادسرا. این جور مجازات ها رو خود من می کنم")،
این که اگر واقعا نیت طرح برخورد و دستگیری است می شد ساده تر و بدون نمایش، و با داشتن حکم قضایی، انجام اش داد، این که نیروی انتظامی نمایش قدرت راه انداخته بوده و قصدش برقراری عدالت و برخورد با مجرم نبوده (به دیالوگ های مهران مدیری مقابل آینه –هنگام مواجهه با وجدان و نیات درونی اش- توجه کنید، که ابتدا از نیت تامین "آسایش و امنیت مردم" در اقدامات اش می گوید اما بعد اعتراف می کند که "در این مدت خوب نبوده"، انگیزه ی اصلی اش "قدرت" بوده، و از "فریاد کشیدن سر مردم" لذت می برد)،
حتی این که علی رغم این زیاده روی ها اصل کار درست بوده و بسیاری از مردم از این که بالاخره با اراذل برخورد شده راضی بوده اند،
و اشارات صریح، و حتی نقل تکه کلام های ماموران هنگام برخورد با اشرار، که از همین سیما پخش شد (دیالوگ صریح سرهنگ قلابی: "گذشت دوران لات بازی ها"؛ یا دیالوگ مدیری هنگام ضرب و شتم متهم: "گردن کلفتی می کنی؟ فکر کردی هر غلطی خواستی تو این محل می تونی بکنی؟")
همه ی این ها جوری است که گویی نویسنده موارد را فهرست کرده بوده و بعد موقع نوشتن در دیالوگ ها و قسمت های مختلف داستان جا داده است.

2. تقریبا هیچ فیلم مهمی از فیلم های امسال نبود که به سرعت دوبله و در ایام نوروزی پخش نشود. (گمان نکنم حتی فیلم-بین-ترینِ جماعتِ در قهر و ستیز با رسانه ی ملی هم در برابر این وسوسه که no country for old men یا there will be blood را دوبله شده ببیند، بتوانند مقابله کنند. گیرم، مثلا، در صحنه ی پایانی there will be blood دیالوگ های کشیش جوان جور دیگری دوبله شود یا American gangster پر از حذف باشد)
این، از نظر من، در دل یک پروژه ی بزرگ تر است که افکار و رفتار مخاطب را به خوبی رصد می کند و هر کاری که لازم و مقدور باشد انجام می دهد (از سینما گلخانه و جوایز مختلف که برای عامه پسندی "لازم" است گرفته، تا طرح زمر که برای توجیه سیما در اشاعه ی فرهنگ مذهبی نزد مراجع و قشر سنتی برای "مقدور" شدن این طرح های جلب مخاطب ضروری است) تا رسانه ای که می رفت از فرط بی رمقی و کم مخاطبی کارکرد تبلیغی و افکار سازی خود را از دست بدهد، پر مخاطب تر شود (به افزایش مدارای رسانه ی ملی در تمامی بخش های غیر سیاسی، و افزایش برنامه های متنوع و با حضور سلیقه ها و آرای گوناگون ادبی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ... توجه کنید)، تا بعدا از مخاطب جلب شده برای اعتبار و اثر گذاری خود استفاده کند. (اعتراض به خشونت نیروی انتظامی، مخصوصا با ذهنیتی که بعد از زیاده روی های طرح امنیت اجتماعی ایجاد شده، برای رسانه ی ملی اعتبار ایجاد می کند، اعتباری که بلافاصله در قسمت بعد برای تمسخر روشنفکر-هنرمند-ادیبان سیاسی -این جا چپ، با بازی سروش صحت- خرج می شود).

3. خیلی رنگ و بوی توهم توطئه گرفت؟ پس یک لینک بی ربط: شبکه ی چهار این فیلم فیلیپ اسمیت در باره ی آرتور سی کلارک را پخش می کرد. از شروع همکاری با 2001 کوبریک و درخشیدن اش تا نوشتن 3001، و غیره. فیلم اصلی را ندیده ام که مقایسه کنم، ارزیابی imdb اش هم می گوید فیلم خوبی نیست، ولی برای من دیدنی بود. خاصه با آن جمال روح فزای حضرت کوبریک. (شاید لینک اش در آرشیو شبکه چهار بیش تر به کار دوستان خارج نشین بیاید، که یحتمل هم اینترنت پر سرعت تری دارند و هم احتمالا نمی توانند شبکه ی چهار را ببینند: + )

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

پارانویا

در دفتر روزنوشت های اش نوشته بود:

«اوایل، بر وخامت اوضاع پارانویای گودل و این که در این دنیا به هیچ کس جز همسرش اعتماد نداشت، دل می سوزاندم.
اواخرِ احوالِ خودم، به وضع گودل و این که به یک نفر در این دنیا اعتماد می کرد، حسد می بردم.»
*
در باره ی پارانویا: +