یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷
خواندن و نوشتن
گیجِ خواب، فکر می کنم من که (یک بار) نوشته ام اش، چرا دیگر باید (هر بار) بخوانم اش.
sdrsd@ ۱۴:۵۰ 0 comments
دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷
آن سوی حرف
تا به خرمن برسد کشت امیدی که تو را ست؛
کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی (از 1316 تا 1320)، مجلد چهارم (مواعظ)، قصاید فارسی، در موعظه و نصیحت
sdrsd@ ۰۸:۴۷ 1 comments
معضلِ گستردگیِ گلیمِ سلطان
*
ناراحت ام که قدرت در دست کسی است که سعدی می شناسد و خود شاعر است؟ نه.
ناراضی ام که "حاکم شرع" حکمی داده که زندگی متدینینِ دینی را ممکن است آسان تر کند؟ حتما نه.
پس چه دردی دارم؟ گیر بی خود داده ام، چون یک روز انتقاد نکنم صبح ام شب نمی شود؟ پرخاش جو ام و آشفتگی های روانی ام را به اوضاع و افراد بیرونی -خاصه سیاسی- فرا می فکنم؟ فکر می کنم نه. یعنی نه که نباشد، اما «غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد» که ضبط و ربط اش کنم، و معاشران را با آن نیازارم.
(فکر می کنم) در این دو مثال (و سیاهه ی موارد مشابه ای که می توان در این زمره شان دانست و به آن دو افزود) مرجع-ناشناسی است که آزارم می دهد. این که در تمام این حوزه های مختلف و تخصصی _که برای هر کدام اش متخصصینی هست و در هر حوزه ساز و کار ارجاع و افتاء و نقدِ نظر وجود دارد (یا باید وجود داشته باشد)_ انتظار برود تنها مرجع اولی و نهایی تو باشی.
_حالا یا خودت این انتظار را داشته باشی؛ یا مداحان و متملقین ات -به هر دلیل- پنداشته باشند که باید تو را چنان مرجعی بدانند و چنین انتظاری داشته باشند.
sdrsd@ ۰۲:۳۷ 0 comments
شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷
.
جایی نظرخواهی های همه ی این سال ها را نگه می داشتم: از اولین سال دانشجویی تا آخرین سال تدریس.
اتاق را تمیز می کردم و رسیدم به شان. نشستم و خواندم و به سال های دور رفتم.
بعد، دورشان ریختم.
sdrsd@ ۱۶:۱۰ 2 comments
جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷
محرومان واقع نگر
In this world there are only two tragedies: One is not getting what one wants, and the other is getting it.
به تراژدی سومی فکر می کنم: تراژدی کسی که نه آن چه را که خواسته دارد، و نه توان آن را که از آن چه به آن نرسیده بتی دروغین بسازد، که تصویر مجازی اش خواستنی باشد.
sdrsd@ ۲۳:۰۸ 0 comments
چند دقیقه پیش که بنزین تمام کردم و از کارت سوخت دوستی استفاده کردم، فکر می کردم مدارک همراه ام نیست. یادم می افتد که گواهی نامه هم جایی جا مانده. خسته تر از آن ام که فکر کنم چه می شود و مشوش شوم. آرام کنار می زنم. کیف ام را در می آورم و می گذارم روی صندوق عقب. سرباز نزدیک می شود. مثلا مشغول گشتن می شوم. توی اش را، و بعد جیب های اش. بر خلاف انتظار، توی جیب جلو، کارت ماشین را پیدا می کنم. می دهم دست سرباز. وقتی خم می شود پلاک را چک کند، افسر همراه اش نزدیک می شود.
: کجا می رفتی؟
. خونه، اون سمت.
: از کجا میومدی؟
مطمئن نیستم کارتی که سرباز مشغول چک کردن اش است، درست باشد. از ترس این که کارت شناسایی یا گواهی نامه ای که ندارم را نخواهد، تنها کارت همراه ام را در می آورم و می گویم:
. سالن فلان بودم، کنفرانس بهمان.
قیافه اش از نزدیک، ول شدگی ای شبیهِ خستگی دارد.
: سخن رانی؟
. بله.
: سخن روندن کار آسونی اه؟
با لحن و نگاهی که یعنی من هم آسان بودن و بی هودگی اش را، آن طور که تو می فهمی، می فهمم، می گویم:
. آره، دیگه.
: پول هم می دادن؟
. نه، ارائه ی مقاله بود و اینا.
عنوان بالای کارت را می خواند، و می گوید:
: خب پزشک ها که اخلاق شون خوب اه. خوب پول در میارن، اخلاق شون هم خوب می شه دیگه. کنفرانس دیگه برا چی؟
یک مشت توضیحات، که می دانم بی فایده است اضافه می کنم، که یعنی حرف زده باشم و نشان داده باشم پرت نیستم، تا شک نکند. بدون این که افتادگی چهره اش تغییری کند، کارت را می دهد دست ام، و وقتی می گویم ممنون، خسته نباشید، بر می گردد به سمت سرباز بلند قد، که مدتی پیش دور شده.
sdrsd@ ۰۵:۰۵ 0 comments
چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷
وقتی در عمق درد در می یابی دردمندتر از تو هزاران اند؛
و حق نداری حتی رنجور و غمین باشی از وضع خویش، اگر «اعضای یک پیکر اند».
sdrsd@ ۰۱:۴۶ 2 comments
دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷
روایت در سقوط
یا، مثلا: زیر پای ات را خالی کنند و تمام دست-آویزهای ات را بگیرند، و تنها بگذارند صحنه ی آخر را در سقوط بنویسی یا بنگاری.
بعد، این یک روز، یک صحنه، یک عمر کش بیاید.
sdrsd@ ۰۳:۱۵ 0 comments
یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷
بوی اش را چگونه کلمه کنم؟
پ.ن.
در این مثال خاص، بوی متّه در دندان-تراشی!
sdrsd@ ۲۰:۵۸ 3 comments
پرداخت به موقع
sdrsd@ ۱۲:۲۱ 0 comments
شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷
خواب بهاری
-که هر بار موقع بیدار شدن باید چند بار تقلا کنی و دست و پا بزنی، و فرو کشیده شوی و بیافتی ته اش، و باز مدتی بعد برخیزی و عزم بالا رفتن کنی، تا وقتی از آن ها در بیایی-
یک باره عمق و کشش شان چند برابر می شود، بهار که می شود.
از ما که گذشت، دل ام به حال این کنکوری ها می سوزد.
هورمون های بی مروّت.
sdrsd@ ۱۴:۴۴ 0 comments
پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷
ناگفته ها
آه؛ مثل هزار چیز دیگر که نگفتم ات و با خود گفته اش پنداشتم.
sdrsd@ ۱۳:۳۱ 1 comments
اول اش به این می گویند تحول، تنبه، به خود آمدن، از روزمرّگی گریختن.
بعد: بند نشدن، دم دمی بودن، پریشانی، آشفتگی، جنون.
پ.ن.
ترجیح می دادم قدری از گِینِ مشتق گیر کنترلرم کم می شد و به گِینِ انتگرال گیر اضافه.
sdrsd@ ۰۳:۲۰ 2 comments
چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷
دو روی یک سکه
*من کمال خواه را برابرِ perfectionist بر کمال گرا ترجیح می دهم.
sdrsd@ ۰۴:۵۲ 2 comments
سهشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷
غارت
«اوهام و آرزوهای ام را که دزدید، نوبت عقده ها و خاطرات رسید.
تاب نیاوردم؛ گریختم.»
sdrsd@ ۲۰:۵۱ 1 comments
خیال اش!؛ لطف های بی کران کرد
که در ایام نوروز -روزهایی که این و آن منتظر پیام های ات هستند- خط ات را یک طرفه می کند؛
و درست پس از پایان تعطیلات -که همه منتظر اند یقه ات را بچسبند که این چه شد و آن را چه کردی- خط ات را قطع.»
پ.ن.
می بینید که نویسنده، چه مذبوحانه، می کوشد تماس نگرفتن ها و جواب ندادن های اش را توجیه کند.
sdrsd@ ۲۰:۲۷ 2 comments
دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷
کار و خواب
sdrsd@ ۰۱:۲۴ 5 comments
sdrsd@ ۰۱:۰۵ 2 comments
یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷
به ترین دفاع
sdrsd@ ۱۸:۲۲ 2 comments
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷
خلاصه این که، این روزها زیاد یاد دوران راهنمایی می افتم. پر شور و شر بودم و دوستان، به اشکال مختلف، از آزارهای ام بهره می بردند. فیدبک خداوندی اما، آن روزها گویا برقرارتر بود، و آن قدر هم این ور و آن ور می دویدیم که دست اش برای اجرای طرح های اش باز باشد. هفته ای نبود که سر یا دست یا پا زخمی نشود، یا نشکند.
sdrsd@ ۲۱:۳۲ 2 comments
روزهای قره قاطی آن ها
قبول که همه، همیشه، در اوج نیستند و شاه کار از خود به در نمی کنند، اما دست کم می شود انتظار داشت که از حال و هوای کارهای قبلی ات آن قدر فاصله نگیری که حتی نشود امضای ات را پای اثرت دید یا شناخت.
شاید هم تاثیر شناخته شدن و ریاست هیئت داوری کن، و بعد هم فیلم انگلیسی زبان ساختن و خواننده و بازیگر هالیوودی به خدمت گرفتن، آن قدر زیاد بوده که حال و هوای هنگ کنگی و دوست داشتنی عاشقانه های آقای کاروای را به این طور رومانتیک های عامه پسند، با داستان و تم و پرداخت ضعیف، تبدیل کند[3].
استادان، بزرگواران، ایام تان، به هر دلیل، قر و قاطی است، تصویرها و خاطرات خوب را چرا خراب می کنید؟
[1] گفته اند "شب های ذغال اخته ای من"! من "شب های قره قاطی من" را، به خاطر ایهام اش، و به دلایل کاملا خودخواهانه، برای این که بتوانم تیتری بزنم که هم به فیلم مربوط باشد هم به موضوع این نوشته، ترجیح می دهم!
[2] کسی ایده ای دارد آن سی صد و اندی جماعت هنردوست و فیلم بین که زحمت کشیده اند و در "پایگاه داده ی اینترنتی تصاویر متحرک" به طور متوسط نمره ی 8.6 به آن اثر هنری-موسیقیایی-سیاسی-جامعه شناختی-فلسفی-... داده اند چه شکلی هستند؟
[3] خلاصه ی داستان (اگر فکر می کنید تحریف شده است، خودتان ببینید خب):
معشوقِ دختر خیانت می کند. دختر می آید توی کافه. پسر کافه دار در وصف پایِ بلوبری سخن رانی می کند که هر شب در کافه می ماند، چون کسی نمی خواهدش. دختر می خورد و می رود. از این جا شب های "بلوبری" دختر شروع می شود. روزگار سختی را می گذراند. کار بسیار می کند. به آدم های زیادی بر می خورد. درس زندگی می آموزد. شخصیت خوبی پیدا می کند. سیصد روز بعد بر می گردد. هپی اند می شود. شکست ها به پیروزی وصال می انجامد. پسر در تمام روزهای فراق هر روز پای بلوبری درست می کرده تا معشوق بر گردد. پسر تکه های پایِ بلوبری جا مانده را می خورد. بیش تر می خورند. درست حدس زدید، فیلم تمام می شود.
sdrsd@ ۰۲:۲۲ 0 comments
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷
نوآوری و پاچه خاری
"...بعله، بالاخره سال «نوآوری و شکوفایی» ه، و هر تیمی که نوآورتر باشه پیروز میدان می شه..."
sdrsd@ ۱۶:۴۶ 1 comments
دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷
تصمیم کبرا
دیوارها و زمین این اتاق، مثل کل خانه، قدیمی اند و قابل نفوذ، و همین، خانه و اتاق را برای مورچه ها هم، دست کم به اندازه ی آدم ها، خواستنی و زیستنی می کند.
تنبلی و بی حوصلگی کلبی-مسلکانه/پانک-منشانه در رفت و روب را هم که اضافه کنی، به تقسیم کار نسبتا معقول و عادلانه ای میان انسان و حشرات می رسی.
از تراژیک ترین لحظات حیات بشری در حملِ بارِ سنگینِ آزادیِ انتخاب و سختی تصمیم گیری (در بازه ی زمانی-مکانی من-در-این-اتاق از کل تاریخ و جغرافیای هستی) هنگامی است که با جارو می رسی دم لانه ی مخفی تازه مکشوفی از مورچه ها، و با تلّ خرده ریزه آزوقه های شان مواجه می شوی، که با رنج و مرارتی که هنوز هم ادامه دارد جمع شده و دم سوراخ لانه دپو، و منتظر حمل به داخل است، و تو نمی دانی به کدام یک از این دو ننگ تن دهی: به آرمان وسواس و پاکی خیانت کنی و خانه را با چنین وضع فجیعی کثیف بگذاری، یا رحم و انسانیت/حیوانیت* را زیر پا بگذاری و حاصل زحمت چند روزه شان را به باد دهی.
* انصافن شما جای این زبان بسته ها بودید، و از پسِ تاریخِ سرکوب و استثمار، بند و زبان می گشودید، اعتراض نمی کردید به این "انسان" که: خجالت نمی کشی؟ همه ی شکرها را در عمل می خوری، آخرِ کار، پای وصف و اتصاف که در ذهن و زبان به میان آمد، "حیوانی" را قبیح می دانی و "انسانی" را تقدیس می کنی؟
پ.ن.
ناقد نکته سنج تذکر می دهد که سختی این قبیل انتخاب ها روز به روز کم تر خواهد شد، اگر روند انتخاب میان ننگ ها، همین طور در انتخابات ادامه پیدا کند؛ و حکایت «انگشت جوهری و عصمت گچی» جاودانه شود.
sdrsd@ ۱۷:۴۰ 2 comments
یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷
کابوس
Ability to meet deadlines
sdrsd@ ۱۴:۴۹ 0 comments
second order obsession
در هر حرکت بیماران اش
-یا یاران اش-
نشانی از وسواس می دید.
sdrsd@ ۱۴:۴۶ 0 comments
شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷
باز هم سیما
1. «مرد هزار چهره» قشرهای مختلفی را به سُخره گرفته (تا این جا پزشکان، نیروی انتظامی و روشنفکر-هنرمند-ادیبان). و خواهد گرفت. اما بی شک این طور به سخره گرفتن طرح برخورد با اشرار نیروی انتظامی، بدون جواز مسئولین رسانه ی ملی یا حتی -بالاتر- بدون توصیه و سفارش آنان امکان پذیر نیست. (اگر این قسمت را ندیده اید، حتما ببینید: + )
* تا آن جا که من دقت کردم اهمّ انتقادات وارد بر این طرح و نکات منفی آن در دیالوگ ها آمده بود:
شکنجه و ضرب و شتم غیر قانونی برای اعتراف گیری،
فراتر از قانون دست به اقدام و اصلاح زدن (مهران مدیری در نقش "سرهنگ قلابی" بعد از این که به او تذکر می دهند بدون حکم نمی شود دستگیر کرد و ضرب و شتم برای اعتراف گرفتن غیر قانونی است: "پس من باید یه فکری به حال قانون بکنم"؛ پژمان بازغی در نقش و نماد یک "افسر حقیقی" نیروی انتظامی: "مگه این جا زیر بازارچه است نسق گیری می کنه. ناسلامتی کلانتری ه، قانون داره" )،
اعتراض به خشن نشان دادن چهره ی پلیس و از بین بردن حیثیت نیروی انتظامی (پژمان بازغی، افسر حقیقی نیروی انتظامی، در نقد "سرهنگ قلابی" می گوید: "این مرد چهره ی پلیس را خشن نشان داده" یا "ایشون دارن حیثیت کلانتری رو از بین می برن"؛ باز در جایی دیگر، در دادگاه: "ضربه ای که این مرد به حیثیت نیروی انتظامی وارد کرده فراتر از دستگیری غیر قانونی یکی دو مجرم و ضرب و شتم اون ها است. این مرد چهره ی پلیس رو خشن نشون داده")،
انتقاد به بازداشت های فله ای و بدون حکم و مدرک، اصل بر مجرم بودن متهمین از نظر سرهنگ قلابی (وقتی به بازداشت شدن متهمین بدون بازجویی اعتراض می شود: "هنوز بازجویی نشدن، از کجا می دونی مجرم نیستن؟")،
این که حتی اگر متهم مجرم باشد اجازه ندارید بزنیدش (از زبان افسر حقیقی خطاب به متهم مضروب در زندان: "من کاری ندارم جرم ات چی ه، ولی حق نداره دست روت بلند کنه")،
این که نیروی انتظامی ضابط است و نه مجری و نمی تواند جای دادگاه و قوه قضاییه را بگیرد (نظر سرهنگ قلابی در باره ی مرجع محاکمه و مجازات: "دادسرا رو برای جرائم بزرگ تر گذاشتیم، اعدام خواستیم کسی رو بکنیم می فرستیم دادسرا. این جور مجازات ها رو خود من می کنم")،
این که اگر واقعا نیت طرح برخورد و دستگیری است می شد ساده تر و بدون نمایش، و با داشتن حکم قضایی، انجام اش داد، این که نیروی انتظامی نمایش قدرت راه انداخته بوده و قصدش برقراری عدالت و برخورد با مجرم نبوده (به دیالوگ های مهران مدیری مقابل آینه –هنگام مواجهه با وجدان و نیات درونی اش- توجه کنید، که ابتدا از نیت تامین "آسایش و امنیت مردم" در اقدامات اش می گوید اما بعد اعتراف می کند که "در این مدت خوب نبوده"، انگیزه ی اصلی اش "قدرت" بوده، و از "فریاد کشیدن سر مردم" لذت می برد)،
حتی این که علی رغم این زیاده روی ها اصل کار درست بوده و بسیاری از مردم از این که بالاخره با اراذل برخورد شده راضی بوده اند،
و اشارات صریح، و حتی نقل تکه کلام های ماموران هنگام برخورد با اشرار، که از همین سیما پخش شد (دیالوگ صریح سرهنگ قلابی: "گذشت دوران لات بازی ها"؛ یا دیالوگ مدیری هنگام ضرب و شتم متهم: "گردن کلفتی می کنی؟ فکر کردی هر غلطی خواستی تو این محل می تونی بکنی؟")
همه ی این ها جوری است که گویی نویسنده موارد را فهرست کرده بوده و بعد موقع نوشتن در دیالوگ ها و قسمت های مختلف داستان جا داده است.
2. تقریبا هیچ فیلم مهمی از فیلم های امسال نبود که به سرعت دوبله و در ایام نوروزی پخش نشود. (گمان نکنم حتی فیلم-بین-ترینِ جماعتِ در قهر و ستیز با رسانه ی ملی هم در برابر این وسوسه که no country for old men یا there will be blood را دوبله شده ببیند، بتوانند مقابله کنند. گیرم، مثلا، در صحنه ی پایانی there will be blood دیالوگ های کشیش جوان جور دیگری دوبله شود یا American gangster پر از حذف باشد)
این، از نظر من، در دل یک پروژه ی بزرگ تر است که افکار و رفتار مخاطب را به خوبی رصد می کند و هر کاری که لازم و مقدور باشد انجام می دهد (از سینما گلخانه و جوایز مختلف که برای عامه پسندی "لازم" است گرفته، تا طرح زمر که برای توجیه سیما در اشاعه ی فرهنگ مذهبی نزد مراجع و قشر سنتی برای "مقدور" شدن این طرح های جلب مخاطب ضروری است) تا رسانه ای که می رفت از فرط بی رمقی و کم مخاطبی کارکرد تبلیغی و افکار سازی خود را از دست بدهد، پر مخاطب تر شود (به افزایش مدارای رسانه ی ملی در تمامی بخش های غیر سیاسی، و افزایش برنامه های متنوع و با حضور سلیقه ها و آرای گوناگون ادبی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ... توجه کنید)، تا بعدا از مخاطب جلب شده برای اعتبار و اثر گذاری خود استفاده کند. (اعتراض به خشونت نیروی انتظامی، مخصوصا با ذهنیتی که بعد از زیاده روی های طرح امنیت اجتماعی ایجاد شده، برای رسانه ی ملی اعتبار ایجاد می کند، اعتباری که بلافاصله در قسمت بعد برای تمسخر روشنفکر-هنرمند-ادیبان سیاسی -این جا چپ، با بازی سروش صحت- خرج می شود).
3. خیلی رنگ و بوی توهم توطئه گرفت؟ پس یک لینک بی ربط: شبکه ی چهار این فیلم فیلیپ اسمیت در باره ی آرتور سی کلارک را پخش می کرد. از شروع همکاری با 2001 کوبریک و درخشیدن اش تا نوشتن 3001، و غیره. فیلم اصلی را ندیده ام که مقایسه کنم، ارزیابی imdb اش هم می گوید فیلم خوبی نیست، ولی برای من دیدنی بود. خاصه با آن جمال روح فزای حضرت کوبریک. (شاید لینک اش در آرشیو شبکه چهار بیش تر به کار دوستان خارج نشین بیاید، که یحتمل هم اینترنت پر سرعت تری دارند و هم احتمالا نمی توانند شبکه ی چهار را ببینند: + )
sdrsd@ ۰۰:۵۶ 1 comments
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
پارانویا
«اوایل، بر وخامت اوضاع پارانویای گودل و این که در این دنیا به هیچ کس جز همسرش اعتماد نداشت، دل می سوزاندم.
اواخرِ احوالِ خودم، به وضع گودل و این که به یک نفر در این دنیا اعتماد می کرد، حسد می بردم.»
sdrsd@ ۲۲:۰۰ 2 comments