دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷
sdrsd@ ۰۱:۰۵ 2 comments
یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷
به ترین دفاع
sdrsd@ ۱۸:۲۲ 2 comments
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷
خلاصه این که، این روزها زیاد یاد دوران راهنمایی می افتم. پر شور و شر بودم و دوستان، به اشکال مختلف، از آزارهای ام بهره می بردند. فیدبک خداوندی اما، آن روزها گویا برقرارتر بود، و آن قدر هم این ور و آن ور می دویدیم که دست اش برای اجرای طرح های اش باز باشد. هفته ای نبود که سر یا دست یا پا زخمی نشود، یا نشکند.
sdrsd@ ۲۱:۳۲ 2 comments
روزهای قره قاطی آن ها
قبول که همه، همیشه، در اوج نیستند و شاه کار از خود به در نمی کنند، اما دست کم می شود انتظار داشت که از حال و هوای کارهای قبلی ات آن قدر فاصله نگیری که حتی نشود امضای ات را پای اثرت دید یا شناخت.
شاید هم تاثیر شناخته شدن و ریاست هیئت داوری کن، و بعد هم فیلم انگلیسی زبان ساختن و خواننده و بازیگر هالیوودی به خدمت گرفتن، آن قدر زیاد بوده که حال و هوای هنگ کنگی و دوست داشتنی عاشقانه های آقای کاروای را به این طور رومانتیک های عامه پسند، با داستان و تم و پرداخت ضعیف، تبدیل کند[3].
استادان، بزرگواران، ایام تان، به هر دلیل، قر و قاطی است، تصویرها و خاطرات خوب را چرا خراب می کنید؟
[1] گفته اند "شب های ذغال اخته ای من"! من "شب های قره قاطی من" را، به خاطر ایهام اش، و به دلایل کاملا خودخواهانه، برای این که بتوانم تیتری بزنم که هم به فیلم مربوط باشد هم به موضوع این نوشته، ترجیح می دهم!
[2] کسی ایده ای دارد آن سی صد و اندی جماعت هنردوست و فیلم بین که زحمت کشیده اند و در "پایگاه داده ی اینترنتی تصاویر متحرک" به طور متوسط نمره ی 8.6 به آن اثر هنری-موسیقیایی-سیاسی-جامعه شناختی-فلسفی-... داده اند چه شکلی هستند؟
[3] خلاصه ی داستان (اگر فکر می کنید تحریف شده است، خودتان ببینید خب):
معشوقِ دختر خیانت می کند. دختر می آید توی کافه. پسر کافه دار در وصف پایِ بلوبری سخن رانی می کند که هر شب در کافه می ماند، چون کسی نمی خواهدش. دختر می خورد و می رود. از این جا شب های "بلوبری" دختر شروع می شود. روزگار سختی را می گذراند. کار بسیار می کند. به آدم های زیادی بر می خورد. درس زندگی می آموزد. شخصیت خوبی پیدا می کند. سیصد روز بعد بر می گردد. هپی اند می شود. شکست ها به پیروزی وصال می انجامد. پسر در تمام روزهای فراق هر روز پای بلوبری درست می کرده تا معشوق بر گردد. پسر تکه های پایِ بلوبری جا مانده را می خورد. بیش تر می خورند. درست حدس زدید، فیلم تمام می شود.
sdrsd@ ۰۲:۲۲ 0 comments
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷
نوآوری و پاچه خاری
"...بعله، بالاخره سال «نوآوری و شکوفایی» ه، و هر تیمی که نوآورتر باشه پیروز میدان می شه..."
sdrsd@ ۱۶:۴۶ 1 comments
دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷
تصمیم کبرا
دیوارها و زمین این اتاق، مثل کل خانه، قدیمی اند و قابل نفوذ، و همین، خانه و اتاق را برای مورچه ها هم، دست کم به اندازه ی آدم ها، خواستنی و زیستنی می کند.
تنبلی و بی حوصلگی کلبی-مسلکانه/پانک-منشانه در رفت و روب را هم که اضافه کنی، به تقسیم کار نسبتا معقول و عادلانه ای میان انسان و حشرات می رسی.
از تراژیک ترین لحظات حیات بشری در حملِ بارِ سنگینِ آزادیِ انتخاب و سختی تصمیم گیری (در بازه ی زمانی-مکانی من-در-این-اتاق از کل تاریخ و جغرافیای هستی) هنگامی است که با جارو می رسی دم لانه ی مخفی تازه مکشوفی از مورچه ها، و با تلّ خرده ریزه آزوقه های شان مواجه می شوی، که با رنج و مرارتی که هنوز هم ادامه دارد جمع شده و دم سوراخ لانه دپو، و منتظر حمل به داخل است، و تو نمی دانی به کدام یک از این دو ننگ تن دهی: به آرمان وسواس و پاکی خیانت کنی و خانه را با چنین وضع فجیعی کثیف بگذاری، یا رحم و انسانیت/حیوانیت* را زیر پا بگذاری و حاصل زحمت چند روزه شان را به باد دهی.
* انصافن شما جای این زبان بسته ها بودید، و از پسِ تاریخِ سرکوب و استثمار، بند و زبان می گشودید، اعتراض نمی کردید به این "انسان" که: خجالت نمی کشی؟ همه ی شکرها را در عمل می خوری، آخرِ کار، پای وصف و اتصاف که در ذهن و زبان به میان آمد، "حیوانی" را قبیح می دانی و "انسانی" را تقدیس می کنی؟
پ.ن.
ناقد نکته سنج تذکر می دهد که سختی این قبیل انتخاب ها روز به روز کم تر خواهد شد، اگر روند انتخاب میان ننگ ها، همین طور در انتخابات ادامه پیدا کند؛ و حکایت «انگشت جوهری و عصمت گچی» جاودانه شود.
sdrsd@ ۱۷:۴۰ 2 comments
یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷
کابوس
Ability to meet deadlines
sdrsd@ ۱۴:۴۹ 0 comments
second order obsession
در هر حرکت بیماران اش
-یا یاران اش-
نشانی از وسواس می دید.
sdrsd@ ۱۴:۴۶ 0 comments
شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷
باز هم سیما
1. «مرد هزار چهره» قشرهای مختلفی را به سُخره گرفته (تا این جا پزشکان، نیروی انتظامی و روشنفکر-هنرمند-ادیبان). و خواهد گرفت. اما بی شک این طور به سخره گرفتن طرح برخورد با اشرار نیروی انتظامی، بدون جواز مسئولین رسانه ی ملی یا حتی -بالاتر- بدون توصیه و سفارش آنان امکان پذیر نیست. (اگر این قسمت را ندیده اید، حتما ببینید: + )
* تا آن جا که من دقت کردم اهمّ انتقادات وارد بر این طرح و نکات منفی آن در دیالوگ ها آمده بود:
شکنجه و ضرب و شتم غیر قانونی برای اعتراف گیری،
فراتر از قانون دست به اقدام و اصلاح زدن (مهران مدیری در نقش "سرهنگ قلابی" بعد از این که به او تذکر می دهند بدون حکم نمی شود دستگیر کرد و ضرب و شتم برای اعتراف گرفتن غیر قانونی است: "پس من باید یه فکری به حال قانون بکنم"؛ پژمان بازغی در نقش و نماد یک "افسر حقیقی" نیروی انتظامی: "مگه این جا زیر بازارچه است نسق گیری می کنه. ناسلامتی کلانتری ه، قانون داره" )،
اعتراض به خشن نشان دادن چهره ی پلیس و از بین بردن حیثیت نیروی انتظامی (پژمان بازغی، افسر حقیقی نیروی انتظامی، در نقد "سرهنگ قلابی" می گوید: "این مرد چهره ی پلیس را خشن نشان داده" یا "ایشون دارن حیثیت کلانتری رو از بین می برن"؛ باز در جایی دیگر، در دادگاه: "ضربه ای که این مرد به حیثیت نیروی انتظامی وارد کرده فراتر از دستگیری غیر قانونی یکی دو مجرم و ضرب و شتم اون ها است. این مرد چهره ی پلیس رو خشن نشون داده")،
انتقاد به بازداشت های فله ای و بدون حکم و مدرک، اصل بر مجرم بودن متهمین از نظر سرهنگ قلابی (وقتی به بازداشت شدن متهمین بدون بازجویی اعتراض می شود: "هنوز بازجویی نشدن، از کجا می دونی مجرم نیستن؟")،
این که حتی اگر متهم مجرم باشد اجازه ندارید بزنیدش (از زبان افسر حقیقی خطاب به متهم مضروب در زندان: "من کاری ندارم جرم ات چی ه، ولی حق نداره دست روت بلند کنه")،
این که نیروی انتظامی ضابط است و نه مجری و نمی تواند جای دادگاه و قوه قضاییه را بگیرد (نظر سرهنگ قلابی در باره ی مرجع محاکمه و مجازات: "دادسرا رو برای جرائم بزرگ تر گذاشتیم، اعدام خواستیم کسی رو بکنیم می فرستیم دادسرا. این جور مجازات ها رو خود من می کنم")،
این که اگر واقعا نیت طرح برخورد و دستگیری است می شد ساده تر و بدون نمایش، و با داشتن حکم قضایی، انجام اش داد، این که نیروی انتظامی نمایش قدرت راه انداخته بوده و قصدش برقراری عدالت و برخورد با مجرم نبوده (به دیالوگ های مهران مدیری مقابل آینه –هنگام مواجهه با وجدان و نیات درونی اش- توجه کنید، که ابتدا از نیت تامین "آسایش و امنیت مردم" در اقدامات اش می گوید اما بعد اعتراف می کند که "در این مدت خوب نبوده"، انگیزه ی اصلی اش "قدرت" بوده، و از "فریاد کشیدن سر مردم" لذت می برد)،
حتی این که علی رغم این زیاده روی ها اصل کار درست بوده و بسیاری از مردم از این که بالاخره با اراذل برخورد شده راضی بوده اند،
و اشارات صریح، و حتی نقل تکه کلام های ماموران هنگام برخورد با اشرار، که از همین سیما پخش شد (دیالوگ صریح سرهنگ قلابی: "گذشت دوران لات بازی ها"؛ یا دیالوگ مدیری هنگام ضرب و شتم متهم: "گردن کلفتی می کنی؟ فکر کردی هر غلطی خواستی تو این محل می تونی بکنی؟")
همه ی این ها جوری است که گویی نویسنده موارد را فهرست کرده بوده و بعد موقع نوشتن در دیالوگ ها و قسمت های مختلف داستان جا داده است.
2. تقریبا هیچ فیلم مهمی از فیلم های امسال نبود که به سرعت دوبله و در ایام نوروزی پخش نشود. (گمان نکنم حتی فیلم-بین-ترینِ جماعتِ در قهر و ستیز با رسانه ی ملی هم در برابر این وسوسه که no country for old men یا there will be blood را دوبله شده ببیند، بتوانند مقابله کنند. گیرم، مثلا، در صحنه ی پایانی there will be blood دیالوگ های کشیش جوان جور دیگری دوبله شود یا American gangster پر از حذف باشد)
این، از نظر من، در دل یک پروژه ی بزرگ تر است که افکار و رفتار مخاطب را به خوبی رصد می کند و هر کاری که لازم و مقدور باشد انجام می دهد (از سینما گلخانه و جوایز مختلف که برای عامه پسندی "لازم" است گرفته، تا طرح زمر که برای توجیه سیما در اشاعه ی فرهنگ مذهبی نزد مراجع و قشر سنتی برای "مقدور" شدن این طرح های جلب مخاطب ضروری است) تا رسانه ای که می رفت از فرط بی رمقی و کم مخاطبی کارکرد تبلیغی و افکار سازی خود را از دست بدهد، پر مخاطب تر شود (به افزایش مدارای رسانه ی ملی در تمامی بخش های غیر سیاسی، و افزایش برنامه های متنوع و با حضور سلیقه ها و آرای گوناگون ادبی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ... توجه کنید)، تا بعدا از مخاطب جلب شده برای اعتبار و اثر گذاری خود استفاده کند. (اعتراض به خشونت نیروی انتظامی، مخصوصا با ذهنیتی که بعد از زیاده روی های طرح امنیت اجتماعی ایجاد شده، برای رسانه ی ملی اعتبار ایجاد می کند، اعتباری که بلافاصله در قسمت بعد برای تمسخر روشنفکر-هنرمند-ادیبان سیاسی -این جا چپ، با بازی سروش صحت- خرج می شود).
3. خیلی رنگ و بوی توهم توطئه گرفت؟ پس یک لینک بی ربط: شبکه ی چهار این فیلم فیلیپ اسمیت در باره ی آرتور سی کلارک را پخش می کرد. از شروع همکاری با 2001 کوبریک و درخشیدن اش تا نوشتن 3001، و غیره. فیلم اصلی را ندیده ام که مقایسه کنم، ارزیابی imdb اش هم می گوید فیلم خوبی نیست، ولی برای من دیدنی بود. خاصه با آن جمال روح فزای حضرت کوبریک. (شاید لینک اش در آرشیو شبکه چهار بیش تر به کار دوستان خارج نشین بیاید، که یحتمل هم اینترنت پر سرعت تری دارند و هم احتمالا نمی توانند شبکه ی چهار را ببینند: + )
sdrsd@ ۰۰:۵۶ 1 comments
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
پارانویا
«اوایل، بر وخامت اوضاع پارانویای گودل و این که در این دنیا به هیچ کس جز همسرش اعتماد نداشت، دل می سوزاندم.
اواخرِ احوالِ خودم، به وضع گودل و این که به یک نفر در این دنیا اعتماد می کرد، حسد می بردم.»
sdrsd@ ۲۲:۰۰ 2 comments
.
«ما که نویسنده نبودیم. ما می گریختیم از نوشتن ای که وقتی زندگی پایان می یافت آغاز می شد. و حالا تنها زندگی را می نویسیم. عاشقی را می نویسیم، و تنها درد و فراق را زندگی می کنیم...
ما در سوگ زندگی به نوشتن نشستیم؛ ما در نوشتن تسلایی جستیم به جای آن که درمانی بجوییم. و درد را چنان آراستیم که زیستنی اش بیابیم.»
sdrsd@ ۲۱:۴۸ 0 comments
یاد و باد نوبهاری
و به تداعی های مبهم و دور پناه می برم.
موسیقی وسیله است. برای حضور با واسطه ی یادت:
بینگار، تاب نمی آورم روشنایی روی ات را، و در آب می نگرم.
یا بگو طاقت نمی آورم تاریکی چهره پوشی ات را، و در ظلمات شب می نگرم.
باید باشی. و نباشی: آن قدر مستقیم.
یا، نباشی. و باشی: چنین محو، با واسطه، با هزار انعکاس در هزار آینه.
آن سان حضور کامل ات، نیستی کامل من است: خوشا وصل.
*
«چون است حال بستان ای باد نوبهاری...»
صدا و موسیقی نامجو اوج می گیرد.
و ناخودآگاهِ من، در جذبه ی جان فرسای معانیِ محوی که، از پس صدا و کلام، تنها خود می فهمد، فرو تر می رود.
تحلیل و آگاهی را پس می زند، و از پس پوسته ی سفت و سختِ خرد، که تمام سال ظاهر بدان آراسته ام، به گوشت و خون و ریشه ی احساسِ فرو خورده می رسد.
و نقشِ زخمِ یادگاری هایِ نو نهالی، روی پوست اینک چون سنگ ام، واضح تر می شود:
باد نوبهاری، پناه پیرانه ی خاطرات را می شکند؛
و درخت وار، خاطره ی تمام زخم ها را می گریم.
اشک شاید دست گیرد.
ــ وقتی باد بهاری، به جای گره گشایی، تنها عقده و خاطره می گشاید... "
sdrsd@ ۱۹:۳۶ 0 comments
مبارک باشید
به نقش و نوشته روی اش نمی آید جمله ی تبریک اش چیزی جز کلیشه و تکرار باشد.
جا می خوری وقتی از این جماعت صنعتی، لحنی آشنا می شنوی و نا-ماشین-وار می خوانی:
«ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمایید»
sdrsd@ ۱۴:۱۸ 0 comments
غرق
فراموشی در گرداب سرعت و کار؛
به جای غرقاب می و سیگار.
P.S.
“[Domenico] You have to learn not to smoke, to do important things…
[Andrei] Such as? …”
(Nostalghia, Tarkovsky)
sdrsd@ ۱۴:۱۵ 0 comments
چینی
[زیر زمین علاء الدین، عصر، داخلی (یا خارجی؟)]
. چی میخوای؟
: باتریِ اینو دارید؟
. آره، بیا.
[براندازش میکنم، بالا و پایین اش میکنم که مثلا کلاه سرم نرود]
: کجایی ه؟
. چینی. [ مکث؛ با صدایی که آرام آرام بلندتر میشود:] گوشی ات چینی ه، این کفشی که پات ه چینی ه، کاپشنی که تن ات ه چینیه، این عینکی که چشم ات ه، چینی ه...
[رحم میکند و به "خودت..." نمیرسد. با عصبانیتی که انگار تا حالا فروخورده بود و حالا فقط آشکار شده، رو میکند به صاحبِ بحثِ اصلی، حاجی:]
. حاجی گفتم که لامصب جنسا رو نیاورده، یه کامیون جنس ه، چک ام دست اش ه، حالا نمیشه شما...
sdrsd@ ۱۴:۱۲ 0 comments
همراه نشوی همراه ات می کنند عزیز
با این پیش فرض میتوانند مهندسی ام کنند تا با آفریدن هر بدتری، بدِ مطلوب شان را نجات دهند (کاری که امسال در تطهیر شورای نگهبان کردند)؟ قبول، اما من هم چارهی دیگری ندارم. تو با هوشتری، تو مهندسی اش کن. زور و توان نداری یا هوش و حوصله، به من حق بده که مسئله ام را با همین قیدهای فعلی بهینه کنم.
2. من مشکل زیادی با این ایدهی تخصص گرایی در رأی دادن و اعتماد به ائتلاف ندارم(*)، فقط ترجیح میدهم این تعدادی که آخر اضافه شدند تا سی تا پر شود، را قدری تعدیل کنم. (چرا مثلا میرمحمد صادقی و خادم جایگزین، مثلا، رحیمی و مینایی نشوند؟)
3. حدس ام از میزان شرکت در انتخابات و ترکیب و تقسیم کرسیها، چیزی شبیه انتخابات پیشین شورای شهر تهران است.
4. بگذار قدری زیاده روی کنم: حضور و ادامه دادن با وجود همهی این مشکلات (از مشکلات پیش از ثبت نام، تا رد صلاحیتهای غیر قانونی بعد از موعد، و نابرابری و مشکلات رسانهای و تبلیغاتی و جز آن)، و صبر و حزم، و دور اندیشی در نگاه به انتخابات ریاست جمهوری بعدی، و در نظر گرفتن شرایط بین المللی و جز آن، را نشان تجربه و بلوغ سیاسی ای بیشتر از دوم خرداد میدانم. گر چه وضع عینی به مراتب بدتر است و شاید در حضیض، اما به نظرم از نظر ذهنی رشد و فایده ای همراه داشته. هگل فقید اگر زنده بود شاید میگفت روح/ذهن جمعی مان از شور و هیجان کودکی و نوجوانی گذشته، و بالغتر و رشیدتر شده. حتا شاید از منظر وبری، سیاست ورزی مان هم عقلانیتر (و البته ابزاریتر) شده باشد.
(*) میشود حزب را بنگاه ای سیاسی بدانی که برای کسب قدرت -به جای ثروت- رقابت و مبارزه میکند، و به طور تخصصی به تو مشاوره و پیشنهاد کاندیدا میدهد: او رای تو را -به جای پول- میگیرد و به جای سود پول یا خدمات اقتصادی، در یک بازار رقابتی عرضه و تقاضای کالای سیاسی، به توی مشتری، خدمات سیاسی میدهد। مشاوره اش کار نکرد یا بعد از عمل به مشاوره اش از سوددهی سیاسی عاجز بود، سرمایه ات را بیرون میکشی و دفعهی دیگر سراغ بنگاه های دیگر میروی.
sdrsd@ ۱۴:۰۹ 0 comments
گوبلز بخواب که
گوبلز عزیزِ علیک ما علیک، نمیدانم اکنون کجایی و در چه احوال ای، اما این قدر میدانم که اگر این روزها بودی و میدیدی چه طور اخلافِ بی استعدادت، پیشهی پر ارج و قدرِ تزویر و تبلیغ را لوث و بیمایه کرده اند، شرمسارانه و به رغبت، همان حال و مکان پیشین را باز میجستی، حتا اگر کتم عدم بود، و بالاخره،"بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"
*
پرچم زده سر در دانشگاه، با خط معوج و صد رنگ اش نوشته:"شور و شوق انتخابات همه جا را فرا گرفته و همه احساس میکنند در این امر مهم سهیم اند."
برادرم، خواهرم، استعدادی، زحمت ای، رندی ای، پیچش ای، فریفتن ای! نمیخواهی نان فرزندت حلال باشد مگر؟!
***
پی نوشت بی ربط:
کاش جناب ضرغامی، که این همه زحمت میکشد و از بودجهی متورم سیما و صدا، خرج برنامههای گوناگون میکند، یک دورهی آموزشی تبلیغات-چی-گری هم برای روابط عمومیها میگذاشت، تا یاد بگیرند اضافه کردن چاشنی ذوق و ملاحت و زیرکی، هیچ نافی سبقت گرفتن در رقابت مدح و مداهنه نیست (حتا شاید به استباق در خیرات کمک ای هم بکند)؛تا بل که بیاموزند سخنان قائد عظیم الشأن، گرچه از مقام رفیع ولایت و زعامت است و از چشمه سار لایزال عصمت و حکمت، اما به هر حال ایشان هم مجبورند مقتضیات قالب سخنرانی و شعور محدود و انسانی مخاطبین شان را رعایت کنند، و لذا نمیشود طابق النعل بالنعل قسمت قسمتِ فرمایشات معظم له را بُلد کرد و بیلبُرد کرد.
کاش یکی زحمت ای میکشید و مجموعه ای گرد میآورد از این شاهکارهای تبلیغاتی این عزیزان در انتخاب و نمایش گفتههای ایشان، در پوسترها و پرچمها و تابلوهای سطح شهر و ادارات و جز آن، از "زیباسازی باید جزو معیارهای اصلی باشد" و "علم گرایی و علم محوری باید عرف ذهنی جامعه باشد" تا "همان طور که امام فرمود آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" (مقام معظم رهبری) و ...
sdrsd@ ۱۳:۰۳ 0 comments
چیزهای متفاوت در جوامع متفاوت
این طور خبرها تعجب آور نخواهد بود، اگر بدانید که همه چیز همه جا یک سان نیست:
رييس ستاد انتخابات استان تهران گفت: تغييرات انجام شده در نوع تبليغات در انتخابات اين دوره جديد است و شايد براي مردم تعجبآور باشد اما ما هم موظف به رعايت مصوبه مجلس هستيم. براتلو در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اين مطلب اظهار داشت: استفاده از شعارهايي كه مربوط به خود احزاب و گروههاي سياسي است و به نوعي تبليغ خودشان است در پوسترها و بنرها ممنوع است. شعارها بايد در جهت حضور حداكثري مردم باشد. مثلا يك جناح و گروه از فرمايشات مقام معظم رهبري براي حضور حداكثري مردم در انتخابات استفاده كرده است، اين موضوع اشكالي ندارد. تاكيد هم تلاش براي حضور حداكثري مردم بوده است و عنوان شده بنرهايي را در اين رابطه نصب كنند.
***
آقای کروبی، که کمتر از قبل نگران هستند، هم به نیوزویکیها گفته اند:
گاهي اوقات از رويكردي متعصبانه رنج بردهايم، اما آنها آنقدر كه برخي فكر ميكنند، متعصب نيستند و با گفتوگو ميتوان بسياري از مشكلات را حل كرد.
هر چند نگفتهاند آنها چه قدر متعصب هستند یا آن قدر که چه کسانی فکر میکنند متعصب هستند؟
جملهی حکیمانهی دیگری را هم افزوده اند، که شاید به مردم در رفع آن تعجب اول کمک کند، و توجیه ای برای تفاوت نوع تبلیغات در جوامع متفاوت به دست دهد:
دموكراسي به معناي چيزهاي متفاوت در جوامع متفاوت است. ما همان موقعيتي را كه آلمانيها دارند، نداريم...
sdrsd@ ۱۳:۰۲ 0 comments
بیزاری و مشتاقی
از نثر و نوشتارم همان طور بیزارم که از حال و هوای بودن ام.
و در هر دو، هر چه بیزارتر، مشتاقتر، چشم انتظار گشایش ام.
تحول ای که، میدانی، با مشق و تمرین نمیآید: ممارست و تکرار تنها نطفه و جوانهی دگرگونی را میبرَد و میپرورَد.
و حاملیِ جوانهی آغاز و دگر-شدن ای را، که در نورِ حضورش بتوان شائقِ تکرار بود، تنها باید چشمِ امید داشت.
و البته که بخت و اقبال در خدمت ذهنهای آماده است: ذهنهای آماده و دستهای پینه بسته از کار؛ در زمینی آماده و نگرانِ میزبانیِ دم به دمِ باران و آسمان.
sdrsd@ ۱۲:۵۳ 0 comments
شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶
استانداردهای لازم
من ... هستم، مجری بخش صبح گاهی رادیو ...ء
ءعذرخواهی می کنم که امروز صدا م کیفیت و استانداردهای لازم رو نداره..."ء
sdrsd@ ۱۶:۰۸ 0 comments
سهشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶
علم و عمل
sdrsd@ ۰۱:۰۱ 2 comments
شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶
من نه من ام 1
پی شوق و التجایی نیست این تقلا و گریز؛
-----
پ.ن.ء
sdrsd@ ۰۵:۱۴ 0 comments
جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶
چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶
ء
و خوب، طبق قانون عمل می کنند: " يک موقع به ما گفتند در نياوريد، درنياورديم. بعد به طور قانوني به ما گفتند دربياوريد، درآورديم. حالا هم گفتند در نياوريد، در نمي آوريم ديگر."ء
sdrsd@ ۱۸:۵۰ 0 comments
این سنت پدر کُشی
sdrsd@ ۱۷:۲۸ 0 comments
دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶
بیرون زمان
sdrsd@ ۲۱:۴۲ 1 comments
یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶
ء
آن بیانیه و مخلفات دیگری که همان جا هست، هر چند قسمت هایی اش لفاظی های متعارف است، اما به نظرم فضای کلی نگاه دانشمندان و محیط علمی به وضعیت فعلی علم، و نسبت اش با چیزهای دیگری مثل یقین و قطعیت، تحویل گرایی، نسبی انگاری، جامعه، اخلاق، دین، محیط زیست و غیره را نسبتا و به اختصار نشان می دهد.ء
ء
پ.ن
می دانم گزاره ای که گفتم خیلی کلی و مبهم شد اما منظورم چیزهایی از این دست است که: مثلا هیچ فیزیک دان کوانتوم خوانده ای امروز یقین لاپلاسی را در پیش بینی ندارد، اما از آن طرف حرف های نسبی گرایان افراطی، پست مدرنیست ها و ساخت گرایان اجتماعی ای که علم را برساخته ی اجتماعی می دانند هم قبول ندارد (خدا اموات آقای سوکال را بیامرزد).ء
این گونه روندها و نگرش های فضای علمی را به نظرم می شود در آن دید.ء
sdrsd@ ۰۰:۱۷ 0 comments