سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

.

نوشته بود:

«ما که نویسنده نبودیم. ما می گریختیم از نوشتن ای که وقتی زندگی پایان می یافت آغاز می شد. و حالا تنها زندگی را می نویسیم. عاشقی را می نویسیم، و تنها درد و فراق را زندگی می کنیم...
ما در سوگ زندگی به نوشتن نشستیم؛ ما در نوشتن تسلایی جستیم به جای آن که درمانی بجوییم. و درد را چنان آراستیم که زیستنی اش بیابیم.»

یاد و باد نوبهاری

می گفت:
"...از این ها، از آن تصویر و صدای بی واسطه، از رنگ و بویی مستقیم، می گریزم.
و به تداعی های مبهم و دور پناه می برم.
موسیقی وسیله است. برای حضور با واسطه ی یادت:
بینگار، تاب نمی آورم روشنایی روی ات را، و در آب می نگرم.
یا بگو طاقت نمی آورم تاریکی چهره پوشی ات را، و در ظلمات شب می نگرم.

باید باشی. و نباشی: آن قدر مستقیم.
یا، نباشی. و باشی: چنین محو، با واسطه، با هزار انعکاس در هزار آینه.
آن سان حضور کامل ات، نیستی کامل من است: خوشا وصل.

*

«چون است حال بستان ای باد نوبهاری...»
صدا و موسیقی نامجو اوج می گیرد.
و ناخودآگاهِ من، در جذبه ی جان فرسای معانیِ محوی که، از پس صدا و کلام، تنها خود می فهمد، فرو تر می رود.
تحلیل و آگاهی را پس می زند، و از پس پوسته ی سفت و سختِ خرد، که تمام سال ظاهر بدان آراسته ام، به گوشت و خون و ریشه ی احساسِ فرو خورده می رسد.
و نقشِ زخمِ یادگاری هایِ نو نهالی، روی پوست اینک چون سنگ ام، واضح تر می شود:
باد نوبهاری، پناه پیرانه ی خاطرات را می شکند؛
و درخت وار، خاطره ی تمام زخم ها را می گریم.

اشک شاید دست گیرد.
ــ وقتی باد بهاری، به جای گره گشایی، تنها عقده و خاطره می گشاید... "

مبارک باشید

به نقش و نوشته روی اش نمی آید جمله ی تبریک اش چیزی جز کلیشه و تکرار باشد.

جا می خوری وقتی از این جماعت صنعتی، لحنی آشنا می شنوی و نا-ماشین-وار می خوانی:


«ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند

مبارک شمایید»

غرق

فراموشی در گرداب سرعت و کار؛

به جای غرقاب می و سیگار.


P.S.
“[Domenico] You have to learn not to smoke, to do important things…
[Andrei] Such as? …”
(Nostalghia, Tarkovsky)


چینی

[زیر زمین علاء الدین، عصر، داخلی (یا خارجی؟)]

. چی می­خوای؟
: باتریِ اینو دارید؟
. آره، بیا.
[براندازش می­کنم، بالا و پایین اش می­کنم که مثلا کلاه سرم نرود]
: کجایی ه؟

. چینی. [ مکث؛ با صدایی که آرام آرام بلندتر می­شود:] گوشی ات چینی ه، این کفشی که پات ه چینی ه، کاپشنی که تن ات ه چینیه، این عینکی که چشم ات ه، چینی ه...
[رحم می­کند و به "خودت..." نمی­رسد. با عصبانیتی که انگار تا حالا فروخورده بود و حالا فقط آشکار شده، رو می­کند به صاحبِ بحثِ اصلی، حاجی:]
. حاجی گفتم که لامصب جنسا رو نیاورده، یه کامیون جنس ه، چک ام دست اش ه، حالا نمی­شه شما...

همراه نشوی همراه ات می کنند عزیز

1. بله، کاملا ممکن است که انتخابات بعدی برویم به ده نمکی رای بدهیم که الله کرم رای نیاورد. اما جهان­های ممکن بدتری هم وجود دارد اگر امروز همین اقلیت بی یال و دم و اشکم را حفظ نکنیم. همان طور که جهان­های ممکن بدتری وجود داشت، وقتی سرخورده از آرمان­های کمال خواهانه، دنیا را تمام شده دانستیم و خلایق هر چه لایق گفتیم، اما فردای اش مجبور شدیم تا جزئی ترین تبعات و آثار همین دنیای تمام شده و لیاقت خلایق اش را زندگی کنیم: روز بعد از انتخاب رئیس جمهور فعلی فکر می­کردم همه چیز تمام شد، اما همین رئیس جمهور به من آموخت از هر بدی بدتری وجود دارد، به همین خاطر بین ده نمکی و الله کرم، یا کس دیگری و مصباح، هم انتخاب خواهم کرد.
با این پیش فرض می­توانند مهندسی ام کنند تا با آفریدن هر بدتری، بدِ مطلوب شان را نجات دهند (کاری که امسال در تطهیر شورای نگهبان کردند)؟ قبول، اما من هم چاره­ی دیگری ندارم. تو با هوش­تری، تو مهندسی اش کن. زور و توان نداری یا هوش و حوصله، به من حق بده که مسئله ام را با همین قیدهای فعلی بهینه کنم.

2. من مشکل زیادی با این ایده­ی تخصص گرایی در رأی دادن و اعتماد به ائتلاف ندارم(*)، فقط ترجیح می­دهم این تعدادی که آخر اضافه شدند تا سی تا پر شود، را قدری تعدیل کنم. (چرا مثلا میرمحمد صادقی و خادم جای­گزین، مثلا، رحیمی و مینایی نشوند؟)


3. حدس ام از میزان شرکت در انتخابات و ترکیب و تقسیم کرسی­ها، چیزی شبیه انتخابات پیشین شورای شهر تهران است.

4. بگذار قدری زیاده روی کنم: حضور و ادامه دادن با وجود همه­ی این مشکلات (از مشکلات پیش از ثبت نام، تا رد صلاحیت­های غیر قانونی بعد از موعد، و نابرابری و مشکلات رسانه­ای و تبلیغاتی و جز آن)، و صبر و حزم، و دور اندیشی در نگاه به انتخابات ریاست جمهوری بعدی، و در نظر گرفتن شرایط بین المللی و جز آن، را نشان تجربه و بلوغ سیاسی ای بیش­تر از دوم خرداد می­دانم. گر چه وضع عینی به مراتب بدتر است و شاید در حضیض، اما به نظرم از نظر ذهنی رشد و فایده ای همراه داشته. هگل فقید اگر زنده بود شاید می­گفت روح/ذهن جمعی مان از شور و هیجان کودکی و نوجوانی گذشته، و بالغ­تر و رشیدتر شده. حتا شاید از منظر وبری، سیاست ورزی مان هم عقلانی­تر (و البته ابزاری­تر) شده باشد.



(*) می­شود حزب را بنگاه ای سیاسی بدانی که برای کسب قدرت -به جای ثروت- رقابت و مبارزه می­کند، و به طور تخصصی به تو مشاوره و پیش­نهاد کاندیدا می­دهد: او رای تو را -به جای پول- می­گیرد و به جای سود پول یا خدمات اقتصادی، در یک بازار رقابتی عرضه و تقاضای کالای سیاسی، به توی مشتری، خدمات سیاسی می­دهد। مشاوره اش کار نکرد یا بعد از عمل به مشاوره اش از سوددهی سیاسی عاجز بود، سرمایه ات را بیرون می­کشی و دفعه­ی دیگر سراغ بنگاه های دیگر می­روی.

گوبلز بخواب که

گوبلز عزیزِ علیک ما علیک، نمی­دانم اکنون کجایی و در چه احوال ای، اما این قدر می­دانم که اگر این روزها بودی و می­دیدی چه طور اخلافِ بی استعدادت، پیشه­ی پر ارج و قدرِ تزویر و تبلیغ را لوث و بی­مایه کرده اند، شرمسارانه و به رغبت، همان حال و مکان پیشین را باز می­جستی، حتا اگر کتم عدم بود، و بالاخره،"بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"


*


پرچم زده سر در دانشگاه، با خط معوج و صد رنگ اش نوشته:"شور و شوق انتخابات همه جا را فرا گرفته و همه احساس می­کنند در این امر مهم سهیم اند."


برادرم، خواهرم، استعدادی، زحمت ای، رندی ای، پیچش ای، فریفتن ای! نمی­خواهی نان فرزندت حلال باشد مگر؟!



***

پی نوشت بی ربط:


کاش جناب ضرغامی، که این همه زحمت می­کشد و از بودجه­ی متورم سیما و صدا، خرج برنامه­های گوناگون می­کند، یک دوره­ی آموزشی تبلیغات-چی-گری هم برای روابط عمومی­ها می­گذاشت، تا یاد بگیرند اضافه کردن چاشنی ذوق و ملاحت و زیرکی، هیچ نافی سبقت گرفتن در رقابت مدح و مداهنه نیست (حتا شاید به استباق در خیرات کمک ای هم بکند)؛تا بل که بیاموزند سخنان قائد عظیم الشأن، گرچه از مقام رفیع ولایت و زعامت است و از چشمه سار لایزال عصمت و حکمت، اما به هر حال ایشان هم مجبورند مقتضیات قالب سخن­رانی و شعور محدود و انسانی مخاطبین شان را رعایت کنند، و لذا نمی­شود طابق النعل بالنعل قسمت قسمتِ فرمایشات معظم له را بُلد کرد و بیلبُرد کرد.


کاش یکی زحمت ای می­کشید و مجموعه ای گرد می­آورد از این شاه­کارهای تبلیغاتی این عزیزان در انتخاب و نمایش گفته­های ایشان، در پوسترها و پرچم­ها و تابلوهای سطح شهر و ادارات و جز آن، از "زیباسازی باید جزو معیارهای اصلی باشد" و "علم گرایی و علم محوری باید عرف ذهنی جامعه باشد" تا "همان طور که امام فرمود آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" (مقام معظم رهبری) و ...

چیزهای متفاوت در جوامع متفاوت

این طور خبرها تعجب آور نخواهد بود، اگر بدانید که همه چیز همه جا یک سان نیست:


رييس ستاد انتخابات استان تهران گفت: تغييرات انجام شده در نوع تبليغات در انتخابات اين دوره جديد است و شايد براي مردم تعجب‌آور باشد اما ما هم موظف به رعايت مصوبه مجلس هستيم. براتلو در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اين مطلب اظهار داشت: استفاده از شعارهايي كه مربوط به خود احزاب و گروه‌هاي سياسي است و به نوعي تبليغ خودشان است در پوسترها و بنرها ممنوع است. شعارها بايد در جهت حضور حداكثري مردم باشد. مثلا يك جناح و گروه از فرمايشات مقام معظم رهبري براي حضور حداكثري مردم در انتخابات استفاده كرده است، اين موضوع اشكالي ندارد. تاكيد هم تلاش براي حضور حداكثري مردم بوده است و عنوان شده بنرهايي را در اين رابطه نصب كنند.


***


آقای کروبی، که کم­تر از قبل نگران هستند، هم به نیوزویکی­ها گفته اند:


‌گاهي اوقات از رويكردي متعصبانه رنج برده‌ايم، اما آن­ها آنقدر كه برخي فكر مي‌كنند، متعصب نيستند و با گفت‌وگو مي‌توان بسياري از مشكلا‌ت را حل كرد.


هر چند نگفته­اند آن­ها چه قدر متعصب هستند یا آن قدر که چه کسانی فکر می­کنند متعصب هستند؟
جمله­ی حکیمانه­ی دیگری را هم افزوده اند، که شاید به مردم در رفع آن تعجب اول کمک کند، و توجیه ای برای تفاوت­ نوع تبلیغات در جوامع متفاوت به دست دهد:


‌دموكراسي به معناي چيزهاي متفاوت در جوامع متفاوت است. ما همان موقعيتي را كه آلماني‌ها دارند، نداريم...

بیزاری و مشتاقی

از نثر و نوشتارم همان طور بیزارم که از حال و هوای بودن ام.

و در هر دو، هر چه بیزارتر، مشتاق­تر، چشم انتظار گشایش ام.

تحول ای که، می­دانی، با مشق و تمرین نمی­آید: ممارست و تکرار تنها نطفه و جوانه­ی دگرگونی را می­برَد و می­پرورَد.

و حاملیِ جوانه­ی آغاز و دگر-شدن ای را، که در نورِ حضورش بتوان شائقِ تکرار بود، تنها باید چشمِ امید داشت.

و البته که بخت و اقبال در خدمت ذهن­های آماده است: ذهن­های آماده و دست­های پینه بسته از کار؛ در زمینی آماده و نگرانِ میزبانیِ دم به دمِ باران و آسمان.


شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶

استانداردهای لازم

ء"سلام.ء
من ... هستم، مجری بخش صبح گاهی رادیو ...ء
ءعذرخواهی می کنم که امروز صدا م کیفیت و استانداردهای لازم رو نداره..."ء

سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

علم و عمل

دوستی در مجلس مقاله خوانی نقد مارکس می کرد که به تمام لوازم حرف خود پابند نبوده وقتی که "دست کشیدن از نظریه پردازی و پرداختن به عمل" را تئوریزه کرده است، به جای آن که به آن عمل کند.ء
ء
امروز که گیتا می خواندم و رسیدم به این که:ءء
ء"کودکان و نه خردمندان، علم را از عمل جدا می دانند.ء
لیکن به حقیقت آن که یکی از این دو را داشته باشد دیگری را نیز دارد."ء
ء
فکر کردم شاید بتوان به حوزه عمومی و اجتماعی-سیاسی هم تسری اش داد: اجتماع های با سامان "کودکانه" نظر و عمل را از هم جدا می دانند _چه تاکید صِرف بر نظر داشته باشند، چه بر عمل_ اما سازمان های اجتماعی و سیاسی پخته تر، به تجربه، و از پس دوران های مکرر لغزیدن به یک سو و نفی و انکار جانب دیگر، در یافته اند که این دو به هم آمیخته اند و از یکدیگر متاثر، و نمی توان یکی را بی دیگری داشت.ء
ء
گویا تمام این حرف زدن ها _حتی در باره ی لزوم حرف نزدن و عمل کردن_ محصول عمل نکردن است. و برای آن که درگیر رفتن و شدن و کردن است همان قدر که لزوم کردار حل شده است لزوم حرف هایی که مبنای عمل قرار گیرد و با این حال آمیخته به، بر آمده از و در حین عمل باشد نیز حل شده است.ء

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

من نه من ام 1


پی شوق و التجایی نیست این تقلا و گریز؛
گریزِ دم به دم است از تصویرِ آخرین خود.ء

-----
پ.ن.ء
هگل راست می گوید. (می دانم چپ هم می گوید!) تضاد (2) پیش می برد.ء
این که این پیش راندن به سوی تعالی است یا انحطاط را نمی دانم؛ اما آین قدر هست که نقض و نفی معنای تُنُکِ دو ارزشیِ "یا این یا آن"، "ص" یا "نقیض ص"، را ندارد.ء
دو تایی دیدن ضعف فاهمه است، ساده سازی قوای شناخت در مواجهه با تکثر و پیچیدگی و ابهام طبیعت_ و خود، به عنوان جزئی از طبیعت.ء
ء
ء
***
ء
ء1. طوری بخوانیدش که مثلا این را می خوانید: "پ"، "نقیض پ" است.ء

جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶

قِران نامیمون

.
خوب، اگر این قدر دردسر داشت، چاپ اش نمی کردید!...ء
.

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

ء
ء

این سنت پدر کُشی

طرفه آن که
_سوگ ناک یا مضحک_
قدرت و سلاح پدر کشی ات
خود میراث سنت پدری بود

ء

ء

پدر را کشتی
با سلاح خون آلودش در دستان ات چه می کنی؟

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

بیرون زمان

ساعت نمی بندم.ء
کارش را مثل خیلی کارهای دیگر تلفن همراه می کند.ء
ء
جایی در تفکرات ام برای محاسبه ای سن ام لازم شد.ء
به صفحه ی نمایش اش نگاه کردم.ء
ء
چهار رقمی بودن عددی که نشان می داد یادم آورد که از سنخ سن و سال نیست آن چه دیده ام.ء

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

نتوانم

من
بی می ناب
زیستن
نتوانم
ء
من
با می ناب
زیستن
نتوانم

در وب گردی ها به این برخوردم. گویا بیانیه ی کنفرانسی است که سال 99 یونسکو در پاریس برگزار کرده.ء
ء
آن بیانیه و مخلفات دیگری که همان جا هست، هر چند قسمت هایی اش لفاظی های متعارف است، اما به نظرم فضای کلی نگاه دانشمندان و محیط علمی به وضعیت فعلی علم، و نسبت اش با چیزهای دیگری مثل یقین و قطعیت، تحویل گرایی، نسبی انگاری، جامعه، اخلاق، دین، محیط زیست و غیره را نسبتا و به اختصار نشان می دهد.ء
ء
پ.ن
می دانم گزاره ای که گفتم خیلی کلی و مبهم شد اما منظورم چیزهایی از این دست است که: مثلا هیچ فیزیک دان کوانتوم خوانده ای امروز یقین لاپلاسی را در پیش بینی ندارد، اما از آن طرف حرف های نسبی گرایان افراطی، پست مدرنیست ها و ساخت گرایان اجتماعی ای که علم را برساخته ی اجتماعی می دانند هم قبول ندارد (خدا اموات آقای سوکال را بیامرزد).ء
این گونه روندها و نگرش های فضای علمی را به نظرم می شود در آن دید.ء

جمعه، تیر ۰۸، ۱۳۸۶

چو بید

چیزی فرو ریخته است
ء
صدای اش
- هنوز -
در سرم می پیچد
ء
و واژه ها را
- هم چون دل ام -
می لرزاند

پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

رفتارگرایی

این داستان مشهور درباره رفتارگرایی را شاید شنیده باشید که رفتارگرا پس از معاشقه، از حریف اش درباره ی لذت بردن خود می پرسد.ءء(نسخه ی وطنی اش این است که گویا برخی از معتزله وقتی به هم می رسیدند از دیگری حال خود را می پرسیدند؛ با عباراتی نظیر این که «تو که خوبی، من امروز چه طورم؟»)ءء



احساس می کنم در تحلیل و مواجهه با خودم، رفتارگراتر شده ام؛ و هر روز سخت تر می توانم به خودم حالت ذهنی غیر قابل مشاهده در رفتار نسبت دهم، یا حالات ذهنی ام را چیزی جز خروجی های رفتاری ببینم.ء
ء
گویا همانند وقتی که ماتریالیسم را در تحلیل پدیده ها تا انتها پیش ببری همه چیز دود می شود و به هوا می رود، هنگامی که پراگماتیسم و تحقیق پذیری را هم در تحلیل و تعلیل به تمامی پیشه کنی _این که هر باور یا میل یا گرایش ذهنی چه تبعات محصّل، عینی و رفتاری ای دارد_ از خود و پندار و گفتارت جز کرداری زومبی وار چیزی باقی نمی ماند.ء
ء
و البته هنوز این سوال پا بر جاست که آن موجود هوشمندتری که می رود بالا می نشیند و پدیدارشناسانه حتی خودش را تحلیل می کند، کیست و جای اش در این نظام مکانیستی و عینی کجاست.ء
***

پ.ن.ء
من با بسیاری از تحلیل های تخیلی و زیادی ساده انگارِ تفکرهای انتقادی مشکل دارم._دست کم نمی فهمم شان.ء
اما روز به روز، هر چه در باتلاق رفتارگرایی فروتر می روم، به نقد اجتماعی-سیاسی چامسکی بر رفتارگرایی ء(که آن را محصول سرمایه داری و تمنای آن برای پیش بینی پذیر، قابل کنترل و سلطه پذیر شدن عامل انسانی در مناسبات اقتصادی و اجتماعی می داند)ء بیش تر مایل می شوم. ء
ء_البته به جای سیستم های اجتماعی، آن نقد دامن شیوه نگاه و تحلیل ام را می گیرد؛ و این انگاره را تقویت می کند که شیوه ی تفکری که برای تبیین مادی ذهن می کوشد آن را به رفتار تقلیل دهد یا با واژگان گرایش های گزاره ای درباره اش صحبت کند، بیش از این که حقیقتی عینی داشته باشد محصول نوعی نگاه دارای خصلت بورژوایی است که می کوشد پیش بینی کند، تسلط پیدا کند و از هر چیز عجیب و فراچنگ نیامدنی بگریزد.ءء
ء
البته متوجه این نقد هم هستم که وقتی تبیین و پیش بینی مد نظر باشد بدیل ایجابی دیگری برای این امکان _علی رغم ساده انگاری و در برخی موارد غیر شهودی بودن اش_ وجود ندارد، و راه مدل کردن چنان سیستمی همین است؛ و از چنین نقدهایی فقط در موضع سلبی می توان دم زد.گ

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

قدری از دوازده شب گذشته بود که کامپیوتر را خاموش کردم و به سمت خانه راه افتادم. از نیاوران به سمت نوبنیاد که می آمدم طوری شلوغ بود که تنها حدس ام تصادف بود. تصادفی این قدر شدید که آین همه ماشین را در این صف طولانی گذاشته، و این همه آدم را واداشته پیاده شوند ببینندش. برخی ماشین ها هم دور می زدند در خیابان یک طرفه.

یادم نبود امشب شروع سهمیه بندی است. مقابل پمپ بنزین که رسیدم دیدم برق پمپ بنزین قطع شده و تعداد زیادی پلیس به همراه مردم ایستاده اند دم ورودی اش. گمان کردم برق رفته. کسی گفت نوبنیاد و جواب نشنیده پرید بالا. در اثنای پر حرفی ها گفت که پمپ بنزین را بسته اند چون هزار لیتر بنزین بیش تر ندارد و اگر خالی تر از این شود مخازن خراب می شوند. گفت شنیده در حکیمیه پمپ بنزینی را آتش زده اند. گفتم چه جوری؟ با ماشین؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت داداش، مایه اش یه کبریتِ که بندازی تو مخزن اش. قدری جلوتر، ترافیک دو باره زیاد شد و پرید پایین تا سریع تر برسد.
از مسیر عادی نمی شد به شرق رفت. پیچیدم در اولین مسیر خلوت. به سمت غرب. بعد از یک تهران گردی مفصل به اتوبان رسالت رسیدم. نزدیک میدان می شدم که باز صف ماشین ها پیدا شد و پدیده ی دور زدن شان در اتوبان. این بار مردم و موتورها در خلاف جهت حرکت ماشین ها می دویدند و می تاختند. هر از گاهی یکی فریاد می زد که دور بزنید، می گیرندتان.
ظاهرا این یکی جایگاه را هم آتش زده بودند. در حال دور زدن بودم که مردی از کنارم دوید و فریاد زد شیشه را بکش بالا. اشک آور زده اند. دست کم یک کیلومتری فاصله داشتم با پمپ بنزین. با این که می جنبم اما از این فاصله ی دور هم اشک آورها سریع می رسند. دماغ ام از گاز پر می شود و سوزش اشک پی اش می آید.



باز تهران گردی و کوچه پس کوچه یابی شروع می شود. باید کوتاه ترین مسیر را در نقشه پیدا کنی با حفظ حد اقل فاصله از پمپ بنزین های موجود! به هر زحمتی هست راهی می یابم و خودم را می رسانم خانه، تا تمام شدن شارژ موبایل ام بیش از این خانواده را در این شب دل ربای تابستانی نگران نکند.



واقعا فکر می کنید این طور که پیش می رویم ایالات متحد این قدر احمق باشد که پول خرج حمله ی به ما کند؟
یا شاید هم تمام این ها برنامه هایی است که بودجه های تصویب شده برای براندازی پیش می بردشان؟

***
خبر و عکس های ایسنا از آتش بازی ها

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

در رثای شوق

وقتی خوابی
آن قدر انگیزه نداری که بر خیزی؛ء
و وقتی بیداری
آن قدر کار داری که نخوابی.ء
ء
ء
و چه چیز دردناک تر است از تناوب مدام میان خواب و بیداری، سردی و گرمی، غم و شادی، امید و نومیدی؟
ء_نام اش زندگی نبود؟
ء
و چه چیز خوش تر از سکون و ثبات و آرامش. از رسیدن. از نترسیدن.ءء
ء_نام اش ...ء

تهوع

کاش می شد
انگشت بیاندازی در حلق ات
و خودت را
تا انتها
بالا بیاوری


دردش که تمام شد
بیرون ریختن ات ،ء
یک نفس راحت بکشی
و مدتی ،ء
رها،ء
بی خود،ء
فقط هوا بخوری


تا برسد دفعه ی بعد
که تهوع بپیچد سر دل ات
و

پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

آدم ها پیر می شوند.

آدم ها بر می گردند و به گذشته شان نگاه می کنند و از این که چه بی باک زندگی می کرده اند، از این که چه بی حساب تهور می کرده اند در شگفت می شوند؛
و با حساب منطق امروزشان کردار دی روز شان را نمی فهمند.
آدم ها می پندارند علم شان زیاد شده و فهم و تجارب شان بیش تر، و بی پروایی گذشته ها را حماقت جَهالتِ روزگار خامی و کم دانی می انگارند، نه شجاعت انقلابی منشی و تحول خواهی.

آدم ها محافظه کار می شوند.

***
پ.ن.
گر تو نگیریم دست؛
کار من از دست شد...
ء

بودن یا نبودن

راحت ترین کار
رفتن است از این جا.

این جای اش هم گویا
این کشور یا این دنیا ندارد.
ء

یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

"... و از هر گونه روايت ها بکردند مرگِ او را و مرا با آن کار نيست. ايزد توانست دانست_ که همه رفته اند. پيشِ من، باري، آن است که مُلکِ روي زمين نخواهم، با تَبِعَتِ آزاري بزرگ، تا به خون چه رسد_ که پيداست که چون مرد بمُرد و اگر چه بسيار مال و جاه دارد، با وي چه خواهد بود و همراه چه خواهد بُرد. و چه بود که اين مِهتر نيافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خِرَد و روشن رايي و علم؟ و سي سالِ تمام محنت بکشيد که يک روز دلِ خوش نديد. و چون مرا عزيز داشت و نوزده سال در پيشِ او بودم، عزيزتر از فرزندانِ وي، و نواخت ها ديدم و نام و مال و جاه و عِز يافتم، واجب داشتم بعضي را از مَحاسن و معالي وي که مرا مقرّر گشت بازنمودن و آن را تقرير کردن و از ده يکي نتوانستم نمود، تا يک حَق را از حقها که در گردن من است بگزارم. و روزگارِ اين مِهتر به پايان آمد. و باقيِ تاريخ چون خواهد گذشت که نيز نام بونصر نبشته نيايد در اين تأليف؟ قلم را لختي بر وي بگريانم، تا تشفّي اي باشد مرا و خوانندگان را، پس به سرِ تاريخ بازشوم.

و رودکي گفته است:

اي آن که غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشک همي باري

رفت آن که رفت و آمد آن که آمد
بود آن چه بود، خيره چه غم داري؟

هموار کرد خواهي گيتي را؟
گيتي­ ست، کي پذيرد همواري؟

مُستي مکن- که نشنود او مُستی
زاري مکن- که نشنود او زاري

شو، تا قيامت آيد، زاري کن
کي رفته را به زاري بازآري؟

آزار بيش بيني زين گردون
گر تو به هر بهانه بيازاري

گويي گُماشته است بلايي بر او
بر هر که تو بر او دل بگُماري

ابري پديد ني و کسوفي ني
بگرفت ماه و گشت جهان تاري

فرمان کني و يا نکني، ترسم
بر خويشتن ظفر ندهي باري

تا بشکني سپاهِ غَمان بر دل
آن بِه که مي بياري و بگُساري

اندر بلايِ سخت پديد آيد
فضل و بزرگواري و سالاري..."

تاريخ بيهقی

پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶

بناها و آدم ها


راست اش، احساس فاجعه و اعلام عزا و اعتراض کردن از تخریب ساختمان و گل دسته را در جایی که جان باختن روزانه ی مردم چیزی عادی است نمی فهمم_ راست ترش این است که حال ام را بد می کند.

همان قدر که در زمان آن فاجعه، وقتی کسی حرفی از تخریب ارگ بم می زد و برای آن دل می سوزاند نمی فهمیدم؛ و حال ام بد می شد.


***
یعنی راستی برای "ميليون‌ها انسان آزاده و مسلمان جهان" تخریب بنای مزار بزرگی که سال ها پیش به رحمت حق رفته است، چون این داغی بزرگ و هتک حرمتی عظیم است؛ و جان دادن روزانه ی آدم ها _چیزی که دیگر فقط به آمار تبدیل شده است_ چیزی نیست مگر نشانه ی خوش حال کننده ای از فرو رفتن بیش تر "شرارت جهاني و استكبار خون‌آشام ددمنش به سركردگي ام‌الفساد هزاره" در باتلاق عراق؟

یعنی واقعا آقای خاتمی فکر می کند "
قلب مبارك حضرت صديقه طاهره عليها السلام" را ویرانی گل دسته ای داغ دار می کند؟؛ و جان دادن آدم ها و مسکنت شان آزارش نمی دهد.

یعنی واقعا آقای صانعی چنین می پندارد که
"فاجعه تخريب مجدد حرم عسكريين سلام‌الله عليهما تخريب خانه آنها محسوب مي‌شود"؟؛ و "جنايتي بزرگ و هولناك و برخلاف همه اصول اسلامي و انساني و حقوق بشر" است، در جایی که جان و مال و ناموس و خانه ی آدم های زنده، دیری است که تخریب شده است.

باز خوب است یکی این میان این قدر بصیرت دارد که اهم و مهم را تشخیص دهد.
ء

مقام فقر


بزن بارون!



... لما انزلت الی من خیر فقیر (28:24)ء

سه‌شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶

آن سوی اشک و حرف

واژه ها
از دل تنگی و درد پر شدند؛
و من
از واژه و اشک تهی.ء
ء
پ.ن.ء
4:114
لا خیر فی کثیر من نجواهم
الا من امر بصدقة، او معروف، او اصلاح بین الناس؛
. ومن یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نوتیه اجرا عظیما

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

ما، محکومین

نقش و نگار ذهن و روان آدم ها -و خودم- را که می بینم؛
ء
وقتی می بینم این قالب و شکل ظاهرا نادیدنی، با آن که می پنداریم ارادی است و قابل تغییر، این همه صلب و تغییرش این همه سخت است و از هر دیدنی، واقعی تر و عینی تر؛ و آدم ها محکوم اند که با آن ببینند و بیندیشند و رفتار کنند و بزیند؛
ء
وقتی می بینم که جای جای گِل شخصیت آدم ها را که خوب بنگری، جا به جا اثر انگشتان خانواده و معلم ها پیداست، و در هر پندار و کلام و کردارشان می توان نشانی از گذشته ها _از کودکی و والدین و مدرسه و داشته ها و نداشته ها_ یافت؛
ء
دلیلی دیگری افزوده می شود بر تردیدها و هراس های ام از آوردن کسی به جهان و تربیت اش؛
کسی که تا عمر دارد باید بارِ بودنی که انتخاب نکرده است را بر دوش بکشد با شخصیت و ذهن و روانی که خود بر نگزیده است، و بی اراده بوده است آن روز که بزرگ تر های اش -آگاهانه یا ناآگاهانه- به هیئتی آن چنان که خود می خواستند در می آوردندش.ء

ء