دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

دارالمجانین

چهارراه شلوغتر از هر شب است. هر چند دقیقه یک بار ماشین­ها راه می­افتند و کمی جلوتر می­روند.
هر از گاهی کسی را می­بینی که با شور و شتاب به سمت چهارراه می­دود.
*
نیم ساعتی می­گذرد و چند متری جلوتر می­روی. یکی از رو به­ رو می­آید و می­شنوی «می­خواد خودکشی کنه». یاد دیروز می­افتی که راننده­ی تاکسی از قصد خودکشی دختری می­گفت در میدان نزدیک همین جا. نیم ساعتی بعد، چند متری جلوتر، کنار ساختمانِ چهار طبقه­ی نیمه سازِ سرِ چهارراه می­رسی. مردم جمع شده اند. ماشین­­سوارها هم، مثل پیاده­ها، ایستاده اند به تماشا، و پیش نمی­روند. بوق و فریاد بی­فایده است.
*
شیشه را پایین می­دهی و خط اشاره­ی انگشتِ کنار دستی ات را می­گیری تا می­بینی اش. تیره پوشیده است، در پس زمینه­ی تاریکِ شب، و فضای بی نور ساختمانِ نیمه کاره. به سختی پیدا است. هر از گاهی با بی قیدی بلند می­شود و آن طرفتر روی پشت بام می­نشیند. و پاهای اش را دوباره آویزان می­کند.
*
موبایل­ها را در آورده اند و منتظر اند. به دوست و آشنا خبر می­دهند تا صحنه را از دست ندهد. هر لحظه بیشتر می­شوند.
مثل هذیانی که مدام بلندتر شود، صداهای پراکنده شان در سرت تشدید می­شود: «بپر!» «بپر!»
فکر می­کنی نمی­فهمند چه می­گویند و ممکن است چه شود؟ سرت را از ماشین بیرون می­کنی و همین را با خشم می­گویی. یکی دو نفری که نزدیک اند و می­شنوند، عجیب نگاه ات می­کنند. صدای ات در همهمه­ی شوقِ هیجانِ جمع گم می­شود.
*
لابد به این فکر می کند که پوچتر و عذاب آورتر از زندگی ای که می­خواهد از آن بگریزد، این تماشاگرهای غرق توحّش و جنونی هستند که پیِ یک جرعه هیجان این طور می دوند. و با فریادهای شادمان و پر از شورِ زندگی شان این طور به پریدن تشویق اش می­کنند.
شاید هم فهمیده چه قدر میان قصد و عمل فاصله هست: حالا که پای کار رسیده و این ها را دیده، خشم و مخالفت به جان اش افتاده، و در عزم اش مردد شده. فکر می کند به رنجِ ماندن تن دهد و اسباب شادی تماشاگران نشود. شاید حتا معنایی به عمقِ نفرت برای این زندگی تحمل ناپذیر پیدا کرده.
*
نیم ساعتی، با ترس و خشم، می­گذرد و به سختی از چهارراه می گذری.
دور می شوی و فکر می کنی در میلِ به نوشتن این صحنه، چون نیک بنگری، چیزی از جنس همان پستی نیست؟
*
یک ساعتی بعد که بر می گردی، چهارراه هنوز شلوغ است. نگرانی به سمت شلوغی می­کِشد و پیش که می­روی دورت می­کند. راه ات را دور می­کنی و چهارراه را دور می­زنی.
دور می­شوی و فکر می­کنی کاش به به هیجان شان نرسیده باشند.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

خب، اگر قرار است از رونالدو و فرگوسن آن طور بدمان بیاید و بعد از آن همه خوشحالی از خراب کردن پنالتیِ رونالدو، تری با آن وضع فجیع پای اش بلغزد و منچستر، گرانت چزان، قهرمان شود؛
یا، این طور از این ترکیه ای که –حسادت های ملی، منطقه ای به کنار-( از این که) همه را با این وضع ناحق دقیقه آخری یک جوری می برد ناراضی باشیم و آن وقت، هر جور شده، چک و چک، با هم، تمام سوتی های نداده ی عمرشان را چند دقیقه ای بدهند و قهوه چی هم، همه ی هنرهای نداشته ی عمرش را از تک تک انگشتان پای اش بریزد تا ترکیه از گروه اش بالا برود؛

(پس) عجالتن به این ضدیت مان با جناب دائی هم ادامه بدهیم تا بل که فرجی شود و محسن خان رفت و برگشت هم گل های وقت اضافه اش را بیاورد در وقت اصلی بزند، تا به کوری چشم حسود و مخالف (که یکی اش خودمان باشیم، که به خاطر منافع ملّی کوری و جام زهر را با هم قبول کردیم) به جای به زور بالا رفتن از گروه، تیم ملّی قهرمانی چیزی شود.


فقط، با چون این احوالی، تو بگو، چه طور از آقامون فون باسن دل بکنیم؟

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

راه نمایی

گزارشی که برای شان می­نویسیم باید فرمت خاصی را رعایت کند.
"راهنمای تایپ گزارشات" که برای راهنمایی همین کار نوشته اند و فرستاده اند، با این توصیه نامه تمام می­شود:


«به طور کلی در نوشتن یک گزارش به منظور استفاده بهسنه از گزارشات باید نکات ذیل رعایت گردد:
  • اصول نگارش رعایت شود
  • سازمان گزارش شکل واحدی را در طول انجام پروژه داشته باشد
  • زبان گزارش صریح و روشن باشد
  • تصاویر و اشکال گزارش واضح و روشن بوده و حق مطلب را ادا نماید.
  • نکات تایپی و اصول صفحه آرایی در آن کامل رعایت شود»


که جالب است:
نکته­ی اول اش را "گزارشات" (به جای "گزارش" یا "گزارش­ها")، البته به اضافه­ی مواردی که پیش از این آمده بود، نقض می­کند.

نکته­ی دوم خودش مثال نقض نکته­ی سوم است: "سازمان گزارش شکل واحدی را در طول انجام پروژه داشته باشد"، می­تواند ساده تر و سرراست نوشته شود: "یک دست باشد"، و مثالی از نقضِ "زبان گزارش صریح و روشن" است. (هر چند خود این نکته هم رعایت نشده: نکته ی چهارم نقطه دارد و باقی نکته ها بدون نقطه ی پایانی هستند)

نکته­ی آخر هم در "صدر" همین نکته­ها به شکل "بهینه" ای رعایت "نگردیده".

اصول صفحه آرایی را هم که نمی­توانم این جا "بنمایانم".

در کل به نظرم رسید به شکل هوشمندانه ای کوشیده اند با انتخاب مثال مناسب تمام نکات را به "شکل واضح و روشن" و عملی به نویسنده­ی گزارش بیاموزند، و "حق مطلب را ادا نمایند"!

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۷

موتوری

به ترافیک سنگین مدرس-شمال که می رسم و ترمز می کنم، اول صدای ترمزش می آید و بعد ضرب و صدای برخورد اش. بعد هم با همان حالت نیمه-افتاده و نامتعادل، کج می شود و جلوتر می آید و می خورد به تویوتای کناری من. ء
برای من طبیعی است نگران این ماشین از-رده-خارج نباشم و بروم سراغ موتورسوار، اما از راننده ی تویوتا، که پیرمرد جا افتاده ای است، بعید است که این طور بی خیال خط ای شود که روی ماشین افتاده، و بیاید حال جوان را بپرسد.
ء
کلاه اش را بر می دارد. ته ریش دارد و ابروهایی به هم پیوسته، و پیش از آن که حرف بزند هم می توانی حدس بزنی که شمالی است. روی از درد به هم کشیده و موتور را که کنار اتوبان می کشد، شلوارش را بالا می زند تا ببینیم پای اش چه شده. شلوارش رنگ ماشین ام را گرفته و دو سه جای پای اش زخم هایی شده، که به اندازه ی انتظارمان از شدت برخورد عمیق نیست.
ء
می پرسم ترافیک به این سنگینی را ندیدی که سرعت ات را کم نکردی. اول، با اعتراض، از ندیدن چراغ ترمز می گوید و بعد، دلیل اول اش را که قانع کننده نمی یابد، حالت تهاجمی اش را رها می کند و ادامه می دهد: «آخه گا... این اجاره خونه! حواس نمی ذاره که. باید صد تا جا بِرَم. قالب دندان می برم برای دندان پزشکی. جردن، هفت تیر، صادقیه،... نمی رسم اگه تندتر نَرَم...»
ء
از سرگیجه اش که می گوید، چند دقیقه ای همان گوشه ی اتوبان می ایستیم تا حال اش بهتر شود، و درد پای اش که کمی کمتر می شود ومی تواند روی پا بایستد، با هم راه می افتیم.
ء

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

به ماه می مانی،
پیش از آن که لکه های اش را دیده باشند؛

من امّا،
نه آن سان مؤمن ام،
که تلسکوپ را انکار کنم.

_کاش دوربینی نبود،
تا دور و درخشان می ماندی.


سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

دل درد

شبیه طرحی از یک نوزاد گنجشک است که روی زمین افتاده باشد. اگر این همه مورچه دور اش نبودند به حساب خطای دید اش می گذاشتی و می گذشتی. خم می شوی و نگاه می کنی به آمد و رفت وظیفه شناسانه ی مورچه های مکانیکی، که از مرگ جز عمل به وظیفه و تغذیه نمی فهمند. (یا _خوش بین باش_ به تقلای بی خستگی ماموران وظیفه شناس و منظم طبیعت برای بازیافت عناصر محیط و پاکی زمین)

می روی و بر می گردی. دو باره چشم می اندازی به جای اجتماع مورچه ها. چیزی دیگر نمانده که باب طبع مورچه ها بوده باشد و ازدحام شان تمام شده. حالا، یکی از این زنبورهای درشت و قهوه ای، پاهای عقب اش را به زمین فشار می دهد و با دو دست جلویی، باقی مانده ی فسیل وار گنجشکک را، که در همین زمان کم به بازمانده ای از یکی از ادوار زمین شناسی شبیه شده، گرفته، و می کوشد با بال زدن های محکم اش با تمام قوا از زمین بلندش کند.


فکر می کنی چرا میان چهچهه ی مستانه ی مادران و جیک جیک نورسیِ نوزادان شان، با آن چه مورچه ها می کردند و این زنبور می کند تفاوتی می گذاری به اندازه ی فاصله ی زندگی و مرگ، و سرزندگی و افسردگی، و بسط و قبض، اگر هر دو پیروی کورِ سوائق طبیعی فیزیولوژیک شان است.

بعد فکر می کنی همه ی این ها را ذهن تو می نویسد یا دل دردِ جسم ات*، که، مثل ذهن ات، مدتی است در نوسان مدام درد و آرام است، و فقط لحظه ای، هنگام مشایعت ابراهیمی، و شیونِ آرامِ همسرش، آرام شد؛ و حالا که نشسته ای این جا، می خواهد به او که آن طرف میز نشسته و می خواهد غذا سفارش دهد بگویی نمی خورم چون، متاسفانه، این درد خدانشناس چیزی از قطعی اینترنت و ددلاین نمی فهمد، و با اجازه تان من بلند بشوم بروم خانه بخوابم تا راحت به شخم زدن اش برسد.
ء
ء
ء
أ
* سنجیدن اش البته آسان نیست: باید بنشینی به مراقبت توأمان ذهن و جسم ات، و آغاز تغییرها، و تقدّم و تأخرشان را تیزبینانه رصد کنی: اول، اولین نشانه های دردِ جسم می آید و بعد محتوای ذهن تعیین می شود؛ یا، افکار و آلام می آیند و بعد، آرام آرام، تغییرها در جسم و علائم درد آشکار می شوند.

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷

پا در کفشِ فرهنگستان


یک. "فردافکنی" (به سیاق "فرافکنی") به جای procrastination*

دو. روی در نقاب متن کشید

سه. صاحبِ این کی­بورد...


*From the Latin word procrastinatus: pro- (forward) and crastinus (of tomorrow)


پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

«سال ها پیش بود که اول بار با بی تفاوتی طبیعت به ظلم انسان ها و رنج های شان مواجه شدم. تازه داستان ظلم جماعتی به جماعتی دیگر را شنیده بودم، که نزدیک تر و ملموس تر از داستان های افسانه ای و سیاه و سفید ظلم ها و رنج ها بود. کودکانه و فروریخته، فکر می کردم چرا هنوز خورشید در می آید؟
(بعدها، و از تبعات چنین تجربه ای، در یافتم چرا در روایت مردمان از وقایعی که برای شان غریب است و با عمق احساس شان گره خورده، خورشید نمی تواند به وضع طبیعی اش رفتار کند.)



*


برای طبیعت شاید "طبیعی" باشد این طور ساکن و ساکت بایستد مقابل رنج ات، و آن طور تند و بی احساس از آن بگذرد. ملامت اش نمی کنم دیگر. مدتی است که احساس می کنم خودم هم "طبیعی" شده ام: می ایستم مقابل این درخت توت و به توت های قرمزش می نگرم، و یاد روزی می افتم که با تمام هول و اضطراب دنیا، سرخاسرخ، چشم در چشم این توت ها انداخته بودم، و با تلفن، با این و آن و این جا و آن جا، حرف می زدم، و کورسوی شاید در شب تاریک خدانکند می جُستم. و فکر می کردم که این توت ها چه طور با این همه آرامش سرخ می شوند؟ و چه طور آدم ها می توانند از خوردن شان لذت ببرند؟
بعد فکر می کنم سال ها است که زمان می گذرد، مثل قبل که می گذشت، و مثل بعدها که خواهد گذشت. بی هیچ آشفتگی و تفاوتی در برابر این همه آشوب و تفاوت. بعد، کم کم، به نظرم می آید از آن که تمام این ها را حس می کند و می اندیشد، فاصله می گیرم. آرام آرام با زمانِ بی احساس و در گذر همراه می شوم، و با این که جوابی ندارم برای آن که هنوز، شرافت مندانه دارد فریاد می زند و به خود می پیچد، حساب گرانه، با نیروی قاهری که فهمیده ام مقاومت در برابرش بی فایده است هم دست می شوم: دست دراز می کنم و یکی از توت ها را می کنم، و بی احساس رنجِ گناه یا شادی لذت، به نماد همراهی با طبیعتی که این همه سال به خوبی و بدی و رنج و شادی و زشتی و زیبایی بی تفاوت بوده است، به دهان اش می برم.


دست ام سرخ می شود.»

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۷

Incompatibility report

یعنی محضر الاهی هم این کاری را که شما می کنی نمی کند جناب گوگل ریدر. ستار العیوبی هیچ حالی ات نمی شود. فولی ترنسپرنت ای. فید را می گیری و در می روی، و لابه و انابه و عرض عذر و ابراز ندامت هم بی فایده است. کأنّه قول و فعل که صادر شد دیگر هیچ از آنِ قائل و فاعل اش نیست. دیگر در ربقه ی ملک و ملکوتِ مجازی مالکِ مطلق و دانای کل و قادر علی الاطلاق، گوگلِ اعظم، است. و حالا باید، تا می توانی، بیهوده بگردی پی چیزی که عریانی روح ات را، از مِهر یا هر ساتر دیگری که یافتی، یا بافتی، جامه ای کند.
خلاصه، این طور که هر چه به آب می اندازیم پس نمی دهی، آب باریکه ی تذبذب و تکدّر ما با سیلاب قاطعیت و شفافیت شما در یک جو نمی رود.

فرهنگ سازی

وقتی ذوب در ولایتِ بازار باشی، جدول های ات هم، طبعاً و تبعاً، بی بهره از فرهنگِ ولایی نخواهد بود:
15 عمودی، 7 حرفی: مسوول ارشد بازاریابی ساندویچ فروشی های زنجیره ای «ساب وی» آمریکا


هر چند بهتر است برای بعضی خانه های جدول _که مثلاً جواب شان "افزایش نرخ بهره" است_ سوال بهتری طرح کنی:
8 افقی، 13 حرفی: یکی دیگر از عوامل موثر بر قیمت دلار

یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۷

توجیه

"یک معتاد"، که قبلاً افاضاتی داشت قریب به این:
«آدم روحاً معتاد باشه، چه سیگار بکشه، چه نکشه»؛
جدیداً نوشته:
«اعتیاد رفتنی نیست. رفتن اش به خواست تو نیست. با عزم و عهد درمان نمی شود. با اختیار تمام نمی شود. _که مگر در آغاز به اختیار آمده؟_
باید یک روز برخیزی و ببینی چنان دل ات رفته است که میل ات نیست. ور نه به کوشش، داستانْ داستانِ یک دست بالا کشیدن و یک پا فرو رفتن است، در مردابِ ویل. اراده بی فایده است.»

شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۷

جنگی که، مثل باقی چیزها، مصادره شد

(باز) به مصادره ی جنگ فکر می کردم، یاد این نوشته ی دو سه سال پیش دوستی افتادم.

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۷

فاصله

از آن کلّیات انتزاعی، که توهّمِ آرام اند، سال ها راه است و فرسنگ ها فاصله، تا این جزئیات زندگی، که آتشِ تشویش بر پا می دارند:
کوپن هایی که هنوز می دهند، و شناسنامه هایی که دیگر یکی کم است.



و چه جای شِکوه یا شگفتی اگر، جزئیاتِ ملموس«یاد»، قاعده ی زرین اخلاق -این انتزاعی ترین قاعده ی کلّی یِ وهمی به نام اخلاق- را، هرگز رعایت نکند:
ما یک دم از او نمی کاهیم، و او یک دم از کاستنِ از ما فرو نمی نشیند.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

صرفه جویی

اداره ی ... یک نامه ای فرستاده که معدود "خیابان"های آدرس اش را به شکل مخفف "خ" نوشته.
بعد برای رمز گشایی، توضیحی پایینِ پاکتِ نامه اضافه کرده که:

«نامه رسان گرامی:ضمن تشکر از زحمات شما خواهشمند است به حروف (خ) و (ک) که به معنی خیابان و کوچه می باشد توجه فرمائید»


دیرم شده. باز قراری را فراموش کرده ام. شتابان که به خیابان اصلی نزدیک می شوم دعوا می کنند. جمع ایستاده اند و نگاه می کنند. یکی از این ماشین های پلیس از کنارشان می گذرد و حتا، محض کنجکاوی، کُند نمی کند. از این ها ست که وظیفه ی مهم تری دارند: باید بگردند و ارشاد کنند. به آن سوی خیابان، محل دعوا، که می روم تا سریع سوار تاکسی شوم، راند بعدی دعوا را، بعد از یک وقفه و جدایی، جوانِ راننده ی پژو، که دکمه های بالایی پیراهن سیاه اش باز شده، شروع می کند. به سمت پیرمرد حدودا شصت ساله ی نحیفِ موتور سوار، که موتورش روی زمین افتاده، برای حمله می دود. چون جایی که ایستاده ام در مسیر برخورد است مجبور می شوم قدری ضرب جوان را و غیرت اش را، که لابد باید از محاسن اش در می یافتم، بگیرم. ضمن تقلا برای رسیدن به هدف و استفاده ی درست از دستان اش، سعی می کند توضیح دهد که گویا قضیه بر سر نسبت دادنِ کشیدن چیزی است و "آخه فحش ناموس داده". طبعا قانع می شوم و می پذیرم که وقتی دیگر نمی توانم کنترل اش کنم چَک و مشتی که بر سر و روی پیرمرد می بارد حق او و پیرمرد بوده. گر چه به این هم قناعت نمی کند و پس از وقتِ استراحت بعدی، باز، بر می گردد و با لگد شیشه های موتورِ روی زمین را می شکند، تا جراحت غیرت اش کامل ترمیم شود.
پژوی اش را که راه می اندازد (در) برود، پلاک اش را نگاه می کنم و از کنارم که می گذرد می گویم پلاک ات را نوشتم. فحشی که شایسته ی آدم های رذلی مثل من باشد (و البته نباید از آن ناراحت یا غیرتی شوند) را نثارم می کند و می گذرد.
بر می گردم شماره را به مضروب بدهم و بروم. با دست لرزان اش روی دست دیگرش حروف ناخوانایی را نوشته که قرار است شماره ی پلاک باشد. دستان اش را می گیرم که کم تر بلرزد، روی کاغذی پلاک را می نویسم و می دهم دست اش، بعد شماره ی صد و ده را می گیرم و پس از چند دقیقه ای که بر می دارد آدرس را می دهم. و می روم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

حکمت تاکسوی

از بساط عروسک های پهن شده کنار بزرگراه سنگین-ترافیک که می گذریم، راننده ی تاکسی، که پیرمردی است، از روی عینک نگاهی به سمت راست اش می اندازد، و طی یک فقره جمله ی حکیمانه می گوید: «مث این که هر چی خونه ها کوچیکتر می شه، عروسکا بزرگتر می شن».

اقتصاد و فلسفه

یک مقاله ای می خواندیم که نویسنده اش، حوالی سی سال پیش، کمی تا قسمتی شاکی بود از نفوذ و غلبه ی گفتمان اقتصادی-فایده گرایانه (utilitarianistic) در و بر حوزه ی حقوق و سیاست: مثلا در فلسفه ی حقوق و توجیه قوانین، یا در اندیشه سیاسی و مثلا بحث مشروعیت سیاسی. (هر چند معتقد بود اوضاع از فایده انگاری خام و مکانیستی اولیه خیلی به تر شده)

بعد ارجاع داده بود به یک مقاله ی دیگر که نویسنده اش دوران مدرن را زمان غلبه ی گفتمان اقتصادی می دانست و انسان این زمان -"انسان اقتصادی" (economic man)- را «عاشقِ خود» (lover of the self)؛
در برابر انسان زمان قبل (به طور خاص دوره ی باستانی یونان)، که "انسان سیاسی" (political man) ای بوده «عاشق شهر» (lover of the city)، و منافع شهر (polis) اش را بر منافع فردی و خودخواهانه اش (egoistic) ترجیح می داده.
بعد می گفت البته "انسان فلسفی" (philosophic man) هم که «عاشق حقیقت» (lover of the truth) باشد، همیشه و در هر دو گفتمان در اقلیت بوده.
این توی ذهن ام بود که، در همین راستا، چند موردی از ادبیات فلسفه (به طور خاص فلسفه علم) نیمه ی دوم قرن بیستم یادم آمد که نویسنده ها با همین نگاه اقتصادی -یا در این فضای کلی- مسائل فلسفی را دیده اند: چه در صورت بندی و تحلیل، و چه برای حل و تبیین (مثلا در ملاک های انتخاب یا ترجیح نظریه یا رشد علم یا...). فضا و نگاه ای که بعید نیست فراگیرتر هم بشود. فکر کردم شاید نویسنده ی کذا قدری بیش تر صبر می کرد و قدری هم دایره ی مطالعات اش را وسیع تر، غلبه ی آن نگاه و فضا را بر آن جماعت اقلیت هم (آن هم در نظری ترین بخش کارشان مثل معرفت شناسی یا حتا هستی شناسی) می دید.

ادبیات نقد رئیس جمهور روز به روز تندتر می شود. این طور سخن گفتن از "مسائل موهوم" و "فرار از پاسخ گویی با تهمت و افترا" یا تهدید به "پی گیری قضایی" نشان می دهد که امثال توکلی و نادران هم، دیگر، حتا احترام رئیس جمهور را نگه نمی دارند، یا در ملأ عام آبروداری و لاپوشانی نمی کنند _کاری که گویا پیش از این می کرده اند:
ء
«ربط دادن سوال قانوني دو نماينده مجلس از وزير محترم نفت به مسايل موهومي مانند "ارتباط اداري مالي مركز پژوهشها با وزارت نفت" در بيانيه رسمي دولت، باعث تعجب است. وقتي نمايندگان ملت در مقابل يك قانون شكني آشكار مي‌ايستند، از دولت محترم انتظار نمي‌رود با تهمت و افترا از پاسخگويي فرار كند. سوال ما از وزير محترم نفت روشن بود، مستندات قانوني هم دقيق ارايه شده است. از دولت محترم انتظار نمي‌رود بجاي پاسخگويي به يك سوال روشن، به نماينده سوال كننده به طور موهومي تهمت بزند. طبعا شوراي اطلاع رساني دولت بايد مدارك و مستندات ادعاي خود در "ارتباط اداري مالي مركز پژوهشها با وزارت نفت" را ارايه كند. بديهي است پيگيري قضايي اين اتهام حق مركز پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي است.»
ء
ء
رئیس جمهور هم، کماکان، دل مشغول رسالت های جهانی مهم تر خود هستند، تا مبادا مشکلات داخلیِ بی اهمیت ای این چنین، دست آویزی شود برای جلوگیری از تحقق آرمان های حکومتِ جهانیِ عدل گسترِ مهدوی-احمدی.
ء

دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۷

Lost Harmony

آشفتگی فنری را تصور کن که در اثر فشردگی های روز، وقتی شب از قیدها رها می شود، برای رسیدن به تعادل و آرامش، مدام باز و بسته می شود و بالا و پایین می رود.
شاید بشود چیزی شبیه فشردگی های این روزها و خواب های آشفته ی متعاقب شب ها.
ء
ء
و این میان، وای از آن فشردگی ها، که هر چه نوسان می کنی جانِ فنر را رها نمی کنند.
ء

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

یادت باشد از یاد ببری اش

نباید همیشه به یاد باشی.
این طوری مزه اش را، شیرین یا تلخ، از یاد می بری.
این طوری مزه ها کم کم فراموش می شود، و تو با تصورهای فردی انزوای ات، که دیگر نمی دانی به ذائقه ی جمع چون می آید، تنها می مانی.
و در مراسم عمومی یا مناسک جمعی، وقتی غذای بسیار شیرین یا زیاد تلخ ای را، که قوتِ غالبِ عزلت است، با هم نشین ای قسمت کنی، آزردگی و شگفتی اش را اظهار کند یا مهار، می فهمد که از دایره ی زندگی بیرون مانده ای، بس که یادهای گاه گاه را هر لحظه به کام کشیده ای.
باید لحظه ای را بگذاری برای مناسکِ حضور و آیینِ یاد، تا باقی لحظه ها از موهبت فراغِ غفلت و آرامشِ فراموشی بهره برَند.
باید یادت باشد که حافظه هم، هم چون تفکر، نمکِ زندگی است؛ و گر چه این روزها فرهنگ و تمدن غذای بی نمک را با مزه نمی داند (و حتا در صنعت تفریح و نظام تبلیغ هم خوب است ذره ای تذکّر، قطره ای تفکر، به دست پخت ات اضافه کنی)، اما، نمک-پلو هم هنوز غذای غریبی است.
(_که شاید فقط به کار حکایت تاریخی بیاید برای نمکی کردن آینده ها: بله، این عکس، این کتاب، این ارجاع، که می بینید، متعلق به فلانی است، که بس که در عزلت نمک-پلو خورد مُرد. حالا، خانم ها، آقایان، خوب نگاه ام کنید، با این کتاب در کتاب خانه ام، با این عکس بر دیوار ام، با این ارجاع در اثرم، با نمک تر نشده ام؟).

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

.

فکر می کنم برای «بعدتر» هم اتفاقی مشابه «اولیتر» افتاده است. ترجمه که می کردم مقابل later، می گذاشتم "بعدتر". لابد به سیاق کلمه ی انگلیسی و پسوند تفضیلی اش. (در هر دو چون فارسی زبان پسوند تفضیل را مشخصا در کلمه ای که استفاده می کند نمی بیند، برای آن که همان حسی را که از تفضیلی بودن در زبان اصلی -عربی یا انگلیسی- دارد در زبان خودش هم داشته باشد، پسوند "تر" را که بیان کننده ی چنان حسی است اضافه می کند.) فکر می کنم در واژگان زبان من این طوری جا افتاد و معمول شد. نگاه هم که می کنم می بینم در نوشته ها زیاد استفاده می شود. اما نه در لغت نامه می بینم اش، و نه معلوم است چرا نتوان -اغلب- بدون تغییر معنایی، "بعد" و "سپس" را به جای اش گذاشت. به نظر می رسد خیلی وقت ها منظورمان از "بعدتر" همان "بعد" است. هر چند شاید گاهی نیاز داشته باشیم که از آن در معنای تفضیلی اش استفاده کنیم: وقت هایی که قرار است به دو زمان بعید در آینده اشاره شود، و لازم شود "بعدتر" برای زمان ابعد به کار رود. (و اگر بعد را در همان معنای ابتدایی اش، یعنی "سپس"، به کار ببریم، استفاده از بعدتر را برای چنین مواردی در زبان ممکن می کنیم.)

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷

اندکی صبر

تمام می شود روزی،
و درد هم نخواهد ماند
همان طور که من و تو نمی پاییم.

__کالیگولا را گر چه بر سریر قدرت،
بیهودگی گذرانِ رنجْ رنجه می داشت؛
ناماندگاری اش را بهشتی می یافت،
به دوزخِ زجرْ اگر،
زندانیِ زمان می شد.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

بسط فیزیکی می یابم، پس هستم

اگر خبرگزاری فارس امین بوده و این گفته ی آقای حداد، فیلسوف سابق و سیاست مدار فعلی، را صحیح نقل کرده باشد:
ء
ء
نه تنها باید به خاطر این اظهارات غریب شان (در باره ی"ارزش وجودی هر موجود و تابعیت آن از قلمروی حضور فیزیکی آن"، و "ربط پرمایگی هستی و حضور در محدوده ی وسیع تر"، و "زنجیره ی حضور و آگاهی و دانایی و توانایی") در آن منطق ای که ایشان آموخته و کانت ای که ترجمه کرده و فلسفه ای که درس داده شک کرد؛
که باید نگاه اخلاقی و معنوی ایشان را هم (با "نسبت دادن سطح بالاتری از هستی به بسط فیزیکی" و "تابعیت ابعاد وجودی از ویژگی های فیزیکی") محل ابهام و تردید دانست.
ء
ء
ء
*
البته می توان برای فرار از مشکلات منطقی-فلسفی این اظهارات، به فیزیکالیسم ای تام متوسل شد: فیزیکالیسم ای که در آن نه تنها تمام ویژگی های وجودی، تابع ویژگی های فیزیکی است؛ بل که حتا از میان ویژگی های فیزیکی هم فقط یک ویژگی حائز اهمیت است: امتداد و بسط فیزیکی. (به اقتفای دکارت، لابد. هر چند دکارتِ غیرفیزیکالیست، "امتداد" را ویژگی جوهر فیزیکی می دانست، و "اندیشه" را ویژگی جوهر ذهن، برای «بودن» اش)
برای گریز از تبعات اخلاقی-معنوی آن هم، البته، می توان در ایراد لفظ "تابع" تدقیق کرد، و ادعا کرد که غرض ایشان تابعیت تام نبوده، و تنها یکی از عوامل تبعیت را بر شمرده اند؛ و این منافاتی با چند متغیره بودن تابع مذکور ندارد.
حالت سومی هم البته هست: این که قائل سخنان فوق، اخیرا علائق و مطالعاتی در زمینه ی اندیشه ی پست-مدرن پیدا کرده باشد؛ و لذا در این چارچوب های محدود منطقی-فلسفی/اخلاقی-معنوی نگنجد.
ء

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

آموختن برای زیستن؟

از عواقب نخواندن صفحه ی حوادث روزنامه ها این است که، با وجود همه ی فواید مترتب بر آن، از امثال چنین حوادثی بی خبر می مانی. دست کم تا وقتی که مثل ام روزِ من، به دلیلی بی ربط، گذرت به سایت سمپاد نیفتد و اتفاقی نبینی اش.
ء
اتفاق دردناکی است؛ فارغ از این که مقصر چه کسی است -کنکور، سمپاد*، پشتیبان، خانواده، یا فرهنگ و ذهنیت احمقانه ی غالب، یا ترکیبی ازهمه ی این ها- (هر چند این مقصر یابی گویا برای بیش تر افراد درگیر ماجرا، مهم تر از خود داستان شده).
دردناک به اندازه ی آن قبلی. و قبلی ترها. و البته بعدی ها.
ء
ء
* گر چه فکر می کنم یک مشکل آموزش و پرورش در مجموعه های سمپاد (هم به دلیل برنامه ریزی آموزشی و پرورشی، و هم به دلیل نوع دانش آموزان اش) این است که مواجهه ی با شکست و سایر مهارت های زندگی را کم می آموزد، و به اندازه ی موفقیت های درسی جدی نمی گیرد و ارزش نمی داند (چیزی که مشابه اش را، کم و بیش، در برخی دبیرستان های بزرگ، موسوم به دانشگاه، هم ممکن است ببینی)، اما در این مورد خاص، کنکور و حواشی منحصر به فرد -و البته بیمار و معیوب- آن، به نظرم، وزن بسیار بیش تری از باقی عوامل دارد. حواشی ای که برای معدودی به این جا می رسد که در تصمیمی کاملا غیر عقلانی، راه چاره ای را بر گزیند که حتا با آن چه از آن می گریزد هم مرتبه هم نباشد؛ اما بسیاری را، به شکلی بسیار پوچ و بی معنا، ذره ذره در انزوا می خورد و می تراشد. گر چه این را هم قبول دارم که چنین کسی -با چنان روحیه و تربیتی- اگر کنکور هم نبود، یحتمل در اولین آزمون سخت زندگی، غیر از کنکور، به سختی ای مشابه می افتاد. هر چند شاید وضعیت های سخت دیگر، این قدر حدی نمی بودند که به چنین اقدام حدی ای بینجامند.
ء
***
ء
این سوال ها کنایی نیست؛ واقعا برای من سؤال است:
سیاست گذاران آموزشی و پرورشی به این فکر می کنند که معضلات فرهنگی و اجتماعی نوجوانان و جوانان، مشکلاتی جدی تر از توصیه های شعاری و توخالی مذهبی و اخلاقی است؛ و مواعظ و مشاوره های شان باید به کار مشکلات زندگی آنان بیاید؟
کسی تحلیل روان شناسی-جامعه شناسی-آموزشی از افزایش آمار خودکشی ها می کند (منظورم منبر رفتن و داستان گفتن نیست؛ خدا بیامرزدت دورکیم)؟
...
ء

دازاین و تأهل

. چه خبرا؟
: دارم دازاین عوض می کنم.
. ها؟!
: هیچی بابا، هفته ی بعد عروسی ام اه.
. آها!

خواندن و نوشتن

صبحی آمده می گوید نماز نمی خوانی.
گیجِ خواب، فکر می کنم من که (یک بار) نوشته ام اش، چرا دیگر باید (هر بار) بخوانم اش.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

آن سوی حرف

«سعدیا! گر چه سخن دان و مصالح گویی؛
به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست.

تا به خرمن برسد کشت امیدی که تو را ست؛
چاره ی کار به جز دیده ی بارانی نیست.»
ء
ء
ء
کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی (از 1316 تا 1320)، مجلد چهارم (مواعظ)، قصاید فارسی، در موعظه و نصیحت

معضلِ گستردگیِ گلیمِ سلطان

این جا که می خواندم:
ء
«سيد‌محمد‌رضا رضا‌زاده امروز در مجموعه فرهنگي-هنري حافظ و در جمع سعدي پژوهان با اشاره به بيانات مقام معظم رهبري مبني براينكه آثار سعدي يكي از پايه‌هاي بناي شعر و ادب فارسي است...»
ء
یاد آن سخن ران معمّمِ چند روز پیش افتادم، که ابتدای سخن رانی اش داشت حرف هایی کلی می زد از نظر ادیان الاهی در باره ی فلان موضوع، و می گفت ادیان الاهی هم منظورش ادیان ابراهیمی یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت است. بعد اضافه کرد:
ء
«البته مقام معظم رهبری اخیرا فتوا داده اند که دین زرتشتی هم جزو ادیان الاهی است، هر چند هنوز در مجامع آکادمیک...»


*
ناراحت ام که قدرت در دست کسی است که سعدی می شناسد و خود شاعر است؟ نه.
ناراضی ام که "حاکم شرع" حکمی داده که زندگی متدینینِ دینی را ممکن است آسان تر کند؟ حتما نه.
پس چه دردی دارم؟ گیر بی خود داده ام، چون یک روز انتقاد نکنم صبح ام شب نمی شود؟ پرخاش جو ام و آشفتگی های روانی ام را به اوضاع و افراد بیرونی -خاصه سیاسی- فرا می فکنم؟ فکر می کنم نه. یعنی نه که نباشد، اما «غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد» که ضبط و ربط اش کنم، و معاشران را با آن نیازارم.
ء
(فکر می کنم) در این دو مثال (و سیاهه ی موارد مشابه ای که می توان در این زمره شان دانست و به آن دو افزود) مرجع-ناشناسی است که آزارم می دهد. این که در تمام این حوزه های مختلف و تخصصی _که برای هر کدام اش متخصصینی هست و در هر حوزه ساز و کار ارجاع و افتاء و نقدِ نظر وجود دارد (یا باید وجود داشته باشد)_ انتظار برود تنها مرجع اولی و نهایی تو باشی.
_حالا یا خودت این انتظار را داشته باشی؛ یا مداحان و متملقین ات -به هر دلیل- پنداشته باشند که باید تو را چنان مرجعی بدانند و چنین انتظاری داشته باشند.
*
شاید حال و هوای این حرف، این طور به تر فهمیده شود: اگر هر کدام از این دو گفته در ارجاع دادن های شان، متاثر از روابط قدرت، و بستر آلوده ی نقد-گریز و استقلال-ستیز نبودند چه طور بازگویی می شدند؟
در اولی استاندار از گفته ی فلان ادیب یا محقق ادبیات یا سعدی پژوه شاهد می آورد یا به رأی غالب فارسی پژوهان ارجاع می داد؛ و در دومی هم به پذیرش دین زرتشتی به عنوان دین الاهی در قانون یا توسط قانون گذار، یا توسط غالب فقیهان یا قرآن پژوهان یا دین پژوهان ارجاع داده می شد. و قس علی هذا.

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

.

هر ترمِ تدریس، می خواستم نظرشان را، بی اسم، بنویسند.
جایی نظرخواهی های همه ی این سال ها را نگه می داشتم: از اولین سال دانشجویی تا آخرین سال تدریس.
اتاق را تمیز می کردم و رسیدم به شان. نشستم و خواندم و به سال های دور رفتم.
بعد، دورشان ریختم.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

محرومان واقع نگر

وقتی وایلد می گه:

In this world there are only two tragedies: One is not getting what one wants, and the other is getting it.

به تراژدی سومی فکر می کنم: تراژدی کسی که نه آن چه را که خواسته دارد، و نه توان آن را که از آن چه به آن نرسیده بتی دروغین بسازد، که تصویر مجازی اش خواستنی باشد.