جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

ما، محکومین

نقش و نگار ذهن و روان آدم ها -و خودم- را که می بینم؛
ء
وقتی می بینم این قالب و شکل ظاهرا نادیدنی، با آن که می پنداریم ارادی است و قابل تغییر، این همه صلب و تغییرش این همه سخت است و از هر دیدنی، واقعی تر و عینی تر؛ و آدم ها محکوم اند که با آن ببینند و بیندیشند و رفتار کنند و بزیند؛
ء
وقتی می بینم که جای جای گِل شخصیت آدم ها را که خوب بنگری، جا به جا اثر انگشتان خانواده و معلم ها پیداست، و در هر پندار و کلام و کردارشان می توان نشانی از گذشته ها _از کودکی و والدین و مدرسه و داشته ها و نداشته ها_ یافت؛
ء
دلیلی دیگری افزوده می شود بر تردیدها و هراس های ام از آوردن کسی به جهان و تربیت اش؛
کسی که تا عمر دارد باید بارِ بودنی که انتخاب نکرده است را بر دوش بکشد با شخصیت و ذهن و روانی که خود بر نگزیده است، و بی اراده بوده است آن روز که بزرگ تر های اش -آگاهانه یا ناآگاهانه- به هیئتی آن چنان که خود می خواستند در می آوردندش.ء

ء

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

ماهیت وجودی امر سیاسی

1. گر چه کمی طولانی است، اما گمان ام ارزش خواندن داشته باشد.

2. ترجمه اش به خوبی خود متن نمی شود؛ خواندن خودش به تر است. (هر چند خودش هم ترجمه است.)

3. گمان نمی کنم همه ی دغدغه های وجودی انسان قابل فروکاستن به امر سیاسی و تحقق یافتن اراده ی معطوف به دولت در سپهر سیاسی باشد؛ هر چند این وجه از آن بسیار مهم است، خاصه در جایی که سنت عرفان و معنویت اش، بسیار واقعیت گریز –چه واقعیت سیاسی، چه واقعیت حقوقی و قضایی- است.
به هر روی این برداشت وجودی از اندیشه و امر سیاسی را یاسپرس خیلی خوب بسط می دهد. _و البته متاثر از نیچه.

4. این یاسپرس 1931 است. یاسپرس بعد از نازیسم هم البته به کار می آید وقتی از زود بودن دموکراسی برای ملت آلمان می گوید و آموزش و هدایت را مقدم بر دموکراسی می داند در جامعه ای که هنوز بلوغ کافی برای دموکراسی پیدا نکرده است.
هر چند قبول دارم که مصیبت آن ها بزرگ تر بوده است. (البته هنوز.)

***

"To be able to think politically denotes the attainment of so high a level in the human scale that we can scarcely expect every one to reach such a level. There are two opposing possibilities, two opposing ways along which man may renounce his political possibilities.

[1] He may decide to refrain from participation in the course of event... For him the whole is nothing more than the affairs of others...
We find this or that unjust or unmeaning. But those who have adopted the evasion of responsibility... look upon it as something foreign to themselves, something which is no business of theirs. If they are consistent, they do not complain... Their ‘unpolitical’ behavior is the renouncement effected by those who do not want to know what they will, because they do have no will but that of realizing themselves in an unworldly selfhood- as if they existed apart from time and space. They accept the historical destiny of man with passive toleration because they have faith in salvation of the soul_ which has no historical validity...

[2] The alternative method of renouncing a true political life is to surrender to a blind political will...
He [who surrender to a blind political will] is inspired, now with hatred, now with enthusiasm, but above all with the instinct of the will to power. Although he does not know what he might know if he would, and does not know what he really wills, he talks, he chooses, and he acts as though he knew. By a short-circuit he passes abruptly from a quarter-knowledge to the license of fanaticism...

He who inwardly recognize that it is incumbent upon him to do what he can in this field [politically thinking, and acting politically to form the historical destiny which is incorporated in the State-will now and here] is brought face to face with the problem of human existence. Here he reaches a sphere outside the delusion of those who dream of a harmonious life attainable through the proper organization of the world. He comes to recognize that he has no right to fancy there can be a definitive knowledge of the nature of the State, nor yet of the huge creature that manifests itself in the form of legality...

It is easy to understand, therefore, why almost all of us renounce the attempt. Bolshevism and fascism present themselves as easier possibilities. Let us learn once more to obey without question; let us content ourselves with a list of easy catchwords; let us, meanwhile, leave action to some all-powerful individual who has seized the reins of government!...

Selfhood, however, begins with perplexity in face of the real and the possible... "

Man in the modern age, Karl Jaspers, pp. 95-98


***

سر پیری و دیلماجی!:ء

"تواناییِ سیاسی اندیشیدن، نشان گر دست یابی به سطحی چنان متعالی در مقیاس بشری است که به ندرت می توان انتظار داشت همگان به آن مرتبه برسند. دو امکان متقابل وجود دارد، دو راه متفاوت و در تقابل با یکدیگر که انسان می تواند با قدم گذاشتن در هر کدام از آن ها امکانات سیاسی خود را انکار کند.

(1) او می تواند از مشارکت در وقایع و دنبال کردن آن ها اجتناب کند... برای او آن کل، چیزی جز امور مربوط به دیگران نیست. (اما شکی نیست که همواره) ما برخی چیزها را ناعادلانه یا بی معنا می یابیم. آنان که از تقبل مسئولیت خود سرباز زده اند... به این قبیل امور به شکل چیزی بیگانه ی با خود نگاه می کنند، چیزی که پیشه ی آن ها نیست. اگر آن ها بخواهند سازگار (و بدون تناقض در گفتار و کردار) باشند، نباید اعتراضی کنند... رفتار "غیرسیاسی" آنان نوعی کناره گیری و چشم پوشی نسبت به امور است که از جانب کسانی اعمال شده که نمی خواهند بدانند چه چیز اراده می کنند و می خواهند؛ زیرا در واقع آن ها هیچ اراده ای ندارند مگر محقق ساختن خویش در فردیتی آن جهانی، آن چنان که گویی آن ها جدای از زمان و مکان وجود دارند. این افراد سرنوشت تاریخی انسان را با مدارا و تحملی منفعلانه می پذیرند، زیرا به رستگاری روح باور دارند_ چیزی که هیچ اعتبار تاریخی ای ندارد...

(2) روش بدیل دیگری برای کناره گیری از یک زندگی سیاسی درست، تسلیم شدن به یک اراده ی سیاسی کور است...
کسی که چنین می کند... اکنون سرشار از نفرت وهواداری است، اما بالاتر از همه از غریزه ی اراده ی به قدرت سرشار و ملهم است. گر چه او اکنون نمی داند که چه می داند، و نمی داند که در واقع چه چیز می خواهد اراده کند و بخواهد، با این حال جوری سخن می گوید و انتخاب می کند و عمل می کند که گویی می داند. او از طریق مسیری میان بر، ناگهان از دانش نصفه و نیمه خود جواز تعصب و هواداری را نتیجه می گیرد...

آن کسی که باطنا درک می کند که بر عهده ی اوست تا هر چه می تواند در این حوزه (ی اندیشه و عمل سیاسی) انجام دهد، با مسئله ی وجود بشری رو در رو شده است. این جاست که او به سپهری دست می یابد بیرون از توهمات کسانی که آرزوی حیاتی هماهنگ را دارند، حیات هماهنگی که از طریق سازمان دهی مناسب جهان قابل کسب است. او به این درک می رسد که هیچ حقی برای توهم و خیال بافی در این باره ندارد که ممکن است دانشی قطعی در باره ی طبیعت دولت وجود داشته باشد، و نیز دانشی در باره ی آن مخلوق عظیم الجثه ای که خود را به صورت قانون بروز می دهد و متجلی می کند...

بر این اساس چندان دشوار نیست که بفهمیم چرا تقریبا همه ی ما چنان مجاهدتی را وا می گذاریم. بلشویسم و فاشیسم امکان هایی ساده تر هستند که می توان برگزید. بگذار یک بار دیگر بیاموزیم بدون پرسیدن اطاعت کنیم؛ بگذار خود را با فهرستی از شعارها و کلام های سهل و بی زحمت راضی کنیم؛ بگذار بدین طریق، کنش و عمل را به افرادی که دارای قدرت تام هستند و زمام حکومت را به دست گرفته اند وا گذاریم!...

به هر حال فردیت (/خودیت) با سرگشتگی و حیرت در مواجهه ی با حقیقی و ممکن است که آغاز می شود..."

دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۶

این شروران مخملین

ماجراهای خانه عنکبوتی را در سر مقاله ی آقای سردبیر که خوانده اید؟
هر پاراگراف این متن کلی نکته دارد؛ پس خوب بخوانید که دیگر "تعجب نکنید".
بعد هم منتظر بازخوانی عملکرد "خانه ی (مخملی!) هنرمندان" در آینده ی نزدیک از همین قلم باشید.

مواظب افکار مخملین شرورانه تان هم باشید که این هنوز از نتایج سحر است؛ و تازه این طلیعه ی افشاگری است.

***
پ.ن.
این شیوه ی نام مستعار نوشتن و بعد چند خط پایین تر به اسم کامل از کسی یاد کردن هم از لطایف روزگار است.
ء

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

Trade-off

مثل هزار مسئله ی بهینه سازی و مصالحه ی دیگر که باید هر روز و هر لحظه حل کرد، یکی هم مسئله ای است که با عناوین مختلف می توان نامیدش:

می توان مسئله ی مصالحه ی میان رشد و آرامش _یا پیش رفت و رضا_ نامیدش.
دو طرف حدی مسئله معلوم است:
می توان همیشه خوابید در آرامش،
و می شود همیشه دوید و جمع کرد بی آن که آرام گرفت و خورد.
دو طرف حدی مسئله یکی قله جویی است و هدف پویی، بی لذت بردن از مسیر و اصالت دادن به آن؛ و دیگری بی خیالِ رسیدن شدن و لذتِ رفتن را بردن.

{اضافه شدن گرایشی گزاره ای نسبت به پایان _که باعث می شود افق زمانی ات گشودگی سابق را نداشته باشد_ شاید سبب شود به دومی مایل تر می شوی:

وقتی احتمال پایان یافتن این همه نزدیک است، چرا باید برای هدفی سرمایه گذاری کرد که آن قدر دور است. به تر است دم را غنیمت شمرد. مطمئن تر است که نقد را چسبید تا نسیه را، مخصوصا نسیه ای که خیلی نسیه تر است با شدت این گرایش گزاره ای عامل، و کوتاهی افق پیش روی اش.

اما اگر محتوای ذهنی ات و افق پیش روی افکار و آمال ات بنا را بر تداوم و ماندگاری بگذارد شیوه ی بهینه سازی عوض می شود: مطمئن تر این است که سرمایه گذاری کنی، چون آمدن آینده، قطعی است و قطعا فردا مغبون خواهی شد وقتی برگردی و به تصمیم امروزت _که خودخواهانه و کوته بینانه به نظر خواهد آمد_ نگاه کنی.

ظاهرا ترکیبی از این دو نیز ممکن است، که هنوز آن را نمی فهمم.}

شبیه صورت بندی مسئله ی مدیریت مخاطره است: همیشه می توان منابع فعلی را که می توان از آن ها لذت برد سرمایه گذاری کرد برای لذت های بزرگ تر بعدی، اما همیشه هم این مخاطره وجود دارد که در زمان بعدی ای که برای آن سرمایه گذاری می کنی نباشی تا از آن لذت بزرگ تر بهره ببری.

صورت بندی دیگری از این مسئله، مصالحه ی میان بهره برداری و اکتشاف است:
منابع محدود را می شود همیشه به اکتشاف (مثلا دنبال چاه نفت جدید گشتن، دنبال موقعیت مناسب تر شغلی بودن، افزایش دایره ی آشنایان و دوستان، سرمایه گذاری در واحد تحقیق و توسعه ی کارخانه،...) اختصاص داد یا به بهره برداری از یافته های فعلی و تلاش در افزایش و تعمیق سود داشته ها. (البته این وقتی است که محدودیت منابع وجود دارد نه بی خیالی نسبت به منابع، و لذا مثلا برای کشوری که کلا بی خیال بالا بردن بهره وری اش است یا کسی که دغدغه ی رشد و تعالی ندارد –پیداست که- مطرح نمی شود.)

ظاهرا سیستم های طبیعی مسئله را این طور حل می کنند که اول شروع به اکتشاف می کنند و پس از یافتن، بیش تر منابع را به بهره برداری اختصاص می دهند، ولی هنوز به صورت پراکنده و رندوم بخشی از منابع را مصروف جستن می کنند. اگر دوباره چیزی یافت شد، منابع را به آن اختصاص می دهند و باز بخشی از نیروها (همان واحد تحقیق و توسعه!) می روند پی اکتشاف.

عجیب نیست که تئوری های تکاملی هم بقای گونه ها و ساز-و-کار تطور انواع را این طور توضیح دهند: نوع حیوانی دو استراتژی محافظه کارانه و متهورانه دارد. محافظه کارانه سعی می کند منابع فعلی را از دست ندهد لذا از قلمروی خود –حتی المقدور- خارج نمی شود؛ و متهورانه می کوشد منابع و قلمروهای جدید را کشف کند. اگر منابع غذایی جدید پیدا کند شانس باقی ماندن اش نسبت به سایر جانداران افزایش می یابد، اما به اکتشاف خطر کردن، با خود مخاطرات مکان های ناشناخته و ناامن، و ضرر از دست دادن منابع قدیمی را به همراه دارد.

با این همه انتخاب این که کدام یک از این دو مشی _محفاظه کاری یا مخاطره کاری_ کارآتر است باز هم _گویا_ شخصی و انتخابی است:
از فیلسوفان علمی که با همین نگاه تکاملی به فعالیت علمی نگاه کرده اند (یعنی علم را به عنوان فعالیت یک نوع جانوری که می کوشد بقای اش را افزایش دهد دیده اند، یا به نظرشان فاصله ی میان صدق و حقیقت و تطابق علم با دنیای خارج را عامل بقا پر می کند) یکی پاپر است و دیگری کواین.

پاپر طرف دار حدس های متهورانه است و توصیه های روش شناسانه اش به حفظ دستاوردها توجه چندانی نمی کند: باید کوشید تا آن جا که می شود نظریه ی علمی را به پتک نقد و خرده گیری کوفت؛ و شواهد تجربی نظریه ی علمی را اثبات یا تایید نمی کنند، بل شواهد نقض به ابطال آن می انجامند.

در برابر کواین طرف دار اصل محافظه کاری معرفت شناختی به مثابه ی یک اصل عقلانیت، و فضیلتی برای نظریات علمی است: تا آن جا که می شود باید از تغییر نظریات علمی و هویاتی که آن ها برای جهان خارج مفروض می گیرند پرهیز کرد، زیرا _به زعم او_ با عمل به این توصیه ی روش شناختی سیر رشد فعالیت علمی به تر و سریع تر خواهد بود، و حتی اگر در کوتاه مدت خسته کننده به نظر برسد در بلند مدت _این صبوری علمی_ به نفع نوع بشر و فعالیت علمی اش خواهد بود.

***

پ.ن.

جای حضرت کوئستلر و کوهن و فایرابند خالی است که بخندند به این حرف ها و بگویند حالا کی گفته تاریخ علم عقلانیت دارد.
جای خودم هم خالی است که بخندم و بگویم با این همه حساب گری ها کجای زندگی ات به قاعده بوده و بی تاثیر از حوادث، که باز هم می کوشی حساب گری را صورت بندی کنی!

شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

خون بازی

نسلانسل
از پی جرعه ای خون
در درازنای تاریخ

*

سلاح فصادی ات
رشک خون ریزان؛
چابکی هجمه های ات
آرزوی چریکان؛
و شور عشق ات
افسانه ی عاشقان:

*

"همه قبیله ی من عاشقان خون بودند

_و تو چه دانی که عشق چیست؟:
آن زمان
که بی خیالِ هر هیاهو
با دل بر خونین بیاویزی
تیغ عشق
در جانِ جان افزای اش کنی
و از سرخی تپش هاش
تا بی کرانِ بزرگی هات
پُر شوی

_و تو چه دانی که وصل چیست؟"

*

وز وز هجوم ناگهان ات
خواب می شکند؛
و دستان من
فرمان پنجم را:

عهد تقوای حیوان آزاری نقض می شود؛
و جسمِ سورچرانِ ضیافتِ خون ات را
_مست وصل_
با پوست یکی می کنم.


*
پ.ن

خوردن خون پا از دست، و دست از صورت و گوش برای پشه ها امن تر و حیاتی تر است. با این حساب باید شناسایی قسمت های مختلف بدن شکار، اهمیت بقایی برای پشه ها داشته باشد.

فکر کنم جذاب باشه یکی بگرده دنبال مشابه قسمت های کورتکس میانی انسان که صورت یاب است، در پشه ها!

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

Reproduction

جالب است که در میان بت پرستان، _دست کم، گاهی_ بت شکستن بت شکنی را رویه نمی کند؛ در عوض از بت شکن بت می سازد.
ءء
شاید به همان جالبی که ستیزندگان تمامیت خواهی و انحصار طلبی، _دست کم، گاهی_ مطلق اندیشان و تکثر ستیزان بالقوه ی فردای پیروزی و توفق اند.
ء

سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

سیمای دیگری


سیما همیشه می کوشید خشونت را پنهان کند. پشت هزار لایه تصاویر ریایی مهر و عطوفت، و با هزار توجیه.
سیما همیشه می کوشید آدم بدها را نشان دهد که آدم های مظلوم و بی دفاع را چند نفری و با نابرابری مشهود امکانات و قوا و جثه گرفته اند و کشان کشان و خونین می برند و می زنند. و این سند برای اثبات وحشی گری آدم بدها کافی بود.

سیما هیچ وقت نشان نمی داد قوای انتظامیِ پشت و پناه مردم، آدمی را جلوی ماشین پلیس انداخته اند و کسی با باتوم بر پاهای اش می کوبد و در حالی که عرق و خون وبی حالی از سر و روی مضروب نیم جان می ریزد دیگری فریاد می زند باز هم بزن اش، به پاهای اش بزن!... _حالا نشان می دهد.
سیما هیچ وقت نشان نمی داد پسر لاغر رنگ پریده ی موبلندی را دو سه مامور چهره پوشیده ی قلچماق مثل حیوان از موهای اش گرفته اند و در حالی که کتک اش می زنند می گویند باز هم به ناموس مردم تعرض می کنی؟ و در حالی که او نیم هوش می گوید نه، غلط کردم، یک خبرنگار مدام میکروفون را برای صدابرداریِ واضح تر به دهان مضروب و ضارب نزدیک تر کند _حالا نشان می دهد.

قرار است آن روی خشن قوه ی ناظمه نمایان شود و بر حق جلوه داده شود. پس باید "دیگری ای" ساخت که این گونه برخورد حق اش است. دیگری ای که تا جای ممکن از قاطبه ی "عادی" مردم دورتر باشد. وقتی دیگری ای این قدر بیگانه و متعرض و حیوانی پیدا شد که روی دیگرِ چهره ی مهربان و امن قوای انتظامی لایق بل لازم اش باشد، دیگر کار تفسیر باقی "بیگانه ها" و "متعرضان" و توجیه نحوه ی رفتار با آن ها خیلی سخت نخواهد بود.

***

قرار است مردم با این گزارش و نمایش چه بفهمند؟:

این که "بخشی" از جامعه وجود دارد که خشونت حق اش است برای آن که "امنیت" باقی جامعه حفظ شود.

_و مثل سایر چیزها اینک باب تفسیر آن "بخشی" و این "امنیت" برای خود لویاتان باز است.

(صورت مشهوری از مغالطه است: از حالت های بدیهی و متفق علیه شروع می شود، و با جا به جایی آن حکم به موارد مورد نظر استدلال کننده –در این جا تبلیغ کننده- تعمیم داده می شود و ادعای مشابهت می شود.)

***

بعد التحریر:
این تاثرات من از دیدن گزارش ساعت ده و چهل دقیقه ی امشب سیما بود.
شاید به تر بود به جای نوشتن اش به این لینک می دادم.

در باب تصاویر

دقت کردید نقطه ی شروع یک بحث و نگرش های ذهنی افراد در مسیر تداوم بحث و سطح انرژی آن چه قدر تاثیر دارد؟

مثال بارزش وقتی است که تصور افراد نسبت به هم دیگر و جریان بحث، تصوری خصمانه باشد؛ در این مواقع معمولا بازی بحث به بازی باخت-باخت تبدیل می شود. تعادلی که از این نقطه شروع شود و با آن دید ادامه می یابد، سطح انرژی تخاصم و تقابل اش مرتب بالاتر می رود و مدام طرفین می کوشند فرار به جلو کنند، برگ برنده ی دست بالاتری رو کنند، حرف ها و استدلالات و مواضع طرف مقابل را -برای بالا رفتن یا پایین نیامدن موضع خود- بکوبند و تحقیر کنند و بی اهمیت جلوه دهند، و مواضع خود را بزرگ نمایی کنند و تا می توانند دراین فضای سلبی لافی بزنند که بنیان اش فقط تقابل حریف است وگر نه بنیان ایجابی ای ندارد آن موضع. و اگر صادقانه تر، و بدون در نظر داشتن تصویر غول آسای دشمن و حریف، فرد به سنجش موضع اش بنشیند آن گونه از آن دفاع نخواهد کرد.

به عنوان مثال، یکی از همین تعادل ها را از نقطه ی دیگری شروع کنید: موضع خود را متواضعانه و مشکوک جلوه دهید، با تردید و ظنی ابراز نظر کنید، به جای فرار به جلو و لافی دست بالاتر، موضع حریف را بپذیرید و با قبول کلیت اش از آن سوال کنید، و اگر لازم است ابراز شگفتی و علاقه مندی کنید و توضیحات و تدقیقات بیش تر بخواهید. می بینید که کم کم روند تعادلی بحث کاملا عوض می شود: استراتژی اتخاذی حریف هم تغییر می کند، آن تصویر شخصیت بزرگ حریفی که تمام فضای بحث را پر کرده است در نظرش محو یا معقول تر می شود، و به جای مشت زدن های پیاپی به غولی که دو طرف ساخته اند و در مقابل اش هر دو خود را کوچک و بی پناه می بینند _و اتفاقا همین کوچک پنداریِ خود، باعث می شود رفتار و تظاهرات بیرونی ای داشته باشند که طرف مقابل در بزرگ کردن تصویر حریف اش مصرتر شود_ شروع می کنند به تلاش برای هم دلی، پیش بردن دو جانبه ی بحث و کاویدن و تدقیق موضع خود و احیانا بیان تردیدهای احتمالی ای که برای خودشان هم وجود دارد. و مدام از تصور این که در یک بازی حتما باید یکی از طرفین بازنده باشد فاصله می گیرند.

فقط باید فکری به حال آن تصویر کرد! آن تصویری که گاهی آن قدر بزرگ می شود که پارانویا ایجاد می کند، حتی وقتی از دید ناظرین خارجی تو مقتدرترین آدم روی زمینی. و تو حتی هنوز مقهور تصویرها و تصورهای خودت هستی.


ء

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

کاشکی

بزرگ داشت موحد و مصاحبه اش با شرق و البته یادآوری عبدالله عزیز یادم انداخت، در این روزگار سراسر گرفتگی:

«در اندرون من بشارتی است.
عجبم می آید از این مردمان که بی آن بشارت شادند.
اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهند، بایستی که راضی نشوند، که ما این را چه کنیم؟ ما را آن گشاد اندرون می باید.
کاشکی آن چه داریم بستندی، آن چه آن ماست به حقیقت به ما دادندی...»
(مقالات)

*
پ.ن.
البته نمی دانم اگر شمس آن روزها هر روز اخبار عراق را می خواند و نطق های احمدی نژاد را می شنید و بدبختی های مردم را می دید و مهرورزی های محتسبان با انسان ها را، هنوز هم آن "گشاد اندرون" را می خواست و "بشارت" را یافتنی می دید، یا قدری هم گشاد "برون" طلب می کرد.
ء

یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

دعای خاک

خواب خاک دیده ای تا به حال؟
آروز کرده ای کاش خاک باشی، کاش خاک بشوی؟

***

پنج شنبه حوالی هشت رفتیم جای سابق. تا ده گشتیم. چند طبقه ی پاساژ را، این ور و آن ور خیابان را، مغازه های این راسته و آن راسته را. از مغازه هایی که گفته بود سراغ اش را گرفتیم. اما نیافتیم اش.
جمعه صبح به بهانه ی رفتن به سوی بهشت زهرا رفتیم شاه عبدالعظیم. سه راه ورامین. آدرسی که داده بود را جستیم. اما نیافتیم. دو سه ساعتی گشتیم. پیاده و سواره. دست آخر دست از پا درازتر برگشتیم خانه.
شنبه شب حوالی هشت دوباره رفتم پاساژ. تا نه و نیم پی اش گشتم. هر جا که احتمال بودن اش را می دادم. حوالی ده ناامید زنگ زدم به برادرم که نیافتم اش امشب هم. قبل از بازگشتن رفتم دور آخر را بزنم که دیدم از پله های طبقه ی بالا دارد می آید پایین. خوش حال شدم. در آغوش ام کشید و شروع کرد به در آوردن اصوات مبهم. دوباره کاغذ گذاشتم جلوی اش و نوشت که منتظر بوده و فهمیده که آمده بودیم پی اش.
سوار اتوبوس شدیم. نوشت اگر با ماشین برویم زودتر از مترو می رسیم. گفت دل اش شور می زند. به تر است با ماشین برویم چون می ترسد دخترش را آورده باشند خانه و نبیندش. شوش می ایستیم تا برادرم –که علی رغم اصرار من به بی فایده بودن آمدن اش، گفته بود دل ام می گوید به تر است با تو بیایم- هم به ما ملحق شود.
از ماشین پیاده می شویم و در راه رسیدن به اتاق شش متری روی پشت بام اش گه گاه می ایستد و چیزهایی می نویسد یا سوال هایی را با نوشتن پاسخ می دهد. در میدان قبل از سوار شدن، و زیر پل بعد از پیاده شدن گفته بود دل شوره دارم. و قلب اش را نشان داده بود. میان این دو، جایی با شعف نوشته بود امروز، بیست و هشت اردی بهشت، تولدم است. و حساب کرده بودم از سال تولد، سن اش را و شده بود سی و پنج ساله.
بعدها نوشت که پنج سال پیش مادرش فوت کرده. از داغ او قلب اش گرفته و سکته کرده. یک سال بعد همسرش رهای اش کرده. –و تاکید می کند محق بوده در این ترک کردن اش، چون توانایی درآوردن خرج زندگی را با آن احوال نداشته- پیش از بیماری کفاشی می کرده. می نویسد آن قدر فامیل داشتیم که من حتی نام همه شان را هم نمی دانستم. پول دارهای شان بعد از این احوال رهای شان کرده بودند. تنها خاله اش –که عزیز می خواندش- مانده که برای شان مادری کرده. نگذاشته جای خالی مادر را حس کنند. کار می کرده خانه ی مردم. قند داشته. واریس هم. و پای اش گاه گاه خون ریزی می کرده از شدت واریس.

***

از ساختمان چند طبقه ای که اتاق اش پشت بام آن است که می خواهیم بالا برویم پارچه ی سیاهی روی سر در چشم ام را می گیرد. به طبقه ی آخر که می رسیم اعلامیه زده اند. نام فامیل زنی که فوت کرده آشناست. شبیه همان نام فامیلی که روی کاغذ برای مان نوشته بود.
آشفته می شود. سراسیمه این سو و آن سو می گردد و می گوید-می نویسد نگفتم دل ام شور می زد. طول می کشد تا به خود بیایم و بفهمم اعلان فوت خاله اش بوده.

_لالمانی گرفته ای و رنج را فریاد کنی اما صدایی از گلوی ات در نیاید؟
بی زبان مانده ای تا واژه های درد و گلایه در سینه ات گیر کنند و فقط اصواتی شیهه مانند از دهان ات در آید؟_

می گیرم اش در آغوش تا سرش را به دیوار نزند. می نویسد "هیچ گی را دیگر ندارم." دست اش را نشان می دهد و می فهماند که رگ اش را خواهد زد. سر به آسمان تاریک بلند می کند و مبهم چیزهایی فریاد می کند. می نویسد آن روز که سکته کردم هم می خواستم همین کار را کنم ولی به خاطر بیتا چنین نکردم.

_در آغوش استخوانی و نحیف اش گم می شوم.
و در گریستن یکی می شویم._


نفس اش بالا نمی آید _نفس ام بالا نمی آید.
قلب مریض اش درد می گیرد _قلب مریض ام مرگ می گیرد.

***

_واژه ی امید کم آورده ای در زندگی؟_

هر چه از دست ام بر می آید در توبره ی خالی امیدش می ریزم:
خاله ات حتما آرام خواهد بود بس که سختی شما را کشیده و محبت تان کرده.
مراسم ختم اش خوب برگزار خواهد شد با این پول و وقتی تمام شد مراسم تماس بگیر برای جور کردن پولی برای کارَت.
کارَت درست می شود و دیگر _از این که من هم جوان ام و غرور دارم و به خدا مغازه دارها می گویند چرا فقط شب ها می آیی اما من فقط می روم داخل مغازه ها و سه هزار تومان پول غذای روزانه را که بگیرم بیرون می آیم و می روم و به خدا طمع نمی کنم_ ناراحت و غرور شکسته نخواهی بود.
خانه اجاره خواهی کرد و می روی دنبال زن ات _که گفتی گفته اند هنوز دوست ات دارد_ و بر می گردد و با هم با بیتا زندگی خواهید کرد.
می روی کلینیک گفتاردرمانی و حرف زدن ات _مثل همان کسی که گفتی به خدا یکی گفته یکی از فامیل های شان این طوری شده بود و خوب شد و الان حرف می زند_ به خواست خدا خوب می شود...

***

دل نگران ام از جا گذاشتن اش. هزار بار می نویسم برای اش که به خاطر مادرت، خاله ات، بیتا، ما، فکر احمقانه ای نکن. دعا کن برای آرامش خاله ات، و خودت. و با این که اطمینان می دهد باز هم دل شوره ام بند نمی آید.
در ماشین که می نشینیم و دور می شویم و دست تکان می دهد و دست تکان می دهم که برو برسی به خانه ات، بیش از قبل برای احوال اش، برای امشب اش، برای فردای اش دل نگران ام. و درد می کنم.

به پاهای واریسی خون ریزی فکر می کنم که امشب اولین شب آرامش شان خواهند بود، و فردا در گور شروع می کنند به خاک شدنی که لابد زیاد خواسته بودندش.
به هوای این اردی بهشت و خرداد لعنتی که امسال هم _افزون بر سنگینی خاطرات_ باز تیره و تنگ است.
به زندگی ای که برای تداوم اش اشک و نسیان و قساوت کم آورده ام...

***

آن چاه های واقعی رنج یادتان هست که با دانه های اشک پر نمی شد؟
-این چاه های مجازی درد هم با واژه های رنج پر نمی شود.
و من از خود بیزارم که تهوع و درد را واژه می کنم.

سرم درد می کند؛ سینه ام؛ و دل ام. تنفس ام؛ و بودن ام.

*

شده تا به حال بخواهی خاک باشی یا کم تر از آن؟
شده تا به حال آرزومند هر چه زودتر خاک شدن، هر چه زودتر نبودن باشی؟

*

پ.ن.

من دشمن درجه یک پُست های بلندم. اما چاره ای نبود. متاسف ام.



چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

دعای باران

بعضی تصویرها هرگز آدم را رها نمی کنند. می روند جا خوش می کنند جایی در ته دل و پس ذهن اش، و اگر زمانی هم غباری روی شان را بگیرد با تلنگری دو باره رو می آیند و به یاد.
برخی تصویرها می شوند یک مفهوم. می شوند چکیده ی یک تاریخ رنج، یک تاریخ مسئولیت، یک تاریخ ابتذال و پستی و رذالت.
مثل تصویرِ امروزِ تویِ دیوانه نمایِ شادِ تکیده یِ لرزانِ پرشکوه.

***

رفته بودیم گوشی بخریم. علاءالدین. همین طور که می گشتیم من در فکرهای دیوانه وار همیشگی ام غوطه می خوردم: شاید واژه های حسی را که می رفت شعری شود جا به جا می کردم تا آهنگ درخورش را پیدا کند؛ شاید به پوچی آدم ها و غرقه شدن شان در لذت مصرف و نو شدن مدام کالاهای مصرفی برای کهنه نشدن حس مصرف فکر می کردم؛ شاید به بی شوقی و بی امیدی و معنای زندگی فکر می کردم و تاریخ و هستی را از سر به ته چند باره طی می کردم.
که چشم ام افتاد به اش. میان بالا، صورت کوچک و موش وار، تکیده و استخوانی، با سبیل و ریش تنک تیغ تیغی. حوالی سی می نمود. آن خنده ی مضحک روی صورت اش به مجنون نمایی اش بیش تر کمک می کرد. می خندید و دست تکان می داد برای آدم ها؛ می رفت داخل مغازه ها و بیرون می آمد. فکر کردم دیوانه ای محلی است.
افکارم سریع تنیدند به دور سوژه ی جدید: لابد دیوانه ای است که تحویل اش نمی گیرند و مسخره اش می کنند. از کجا می دانید از شما عاقل تر نباشد دیوانه ها؟ ببین چه طور جامعه انگ می زند به آدم ها و یکی را نرمال می نامد و دیگری را حاشیه نشین می کند با برچسب ها! تقسیم بندی های قراردادی، و رنج های واقعی! ببین چه دیوانه ی آسمانی و خواستنی ای. ببین چه احمقانه در پوچی عبوس خود گیر افتاده ای و همین قدر که این آدم های به زعم تو مصرف زده دورند از چشمان شاد و آسمانی این مجنون، تو هم با خیال بافی های ات از زمین آسمانی او دوری.
نگفتن این همه حرف را تاب نمی آورد دل ام. بر می گردم می گویم که ببین چه دیوانه ی فریبایی! برادرم که غرق جستن و کاویدن است متلکی بارم می کند و یادم می آورد که زیاد نمانده به تعطیلی پاساژ.

*

تصورات ام از او همان قدر از حقیقت دور است که از افکار اولیه ام پیش از دیدن اش. دو سه تا مغازه تا دم خریدن پیش می رویم اما هر بار چیزی می شود که در آخر کار معامله به هم می خورد.
بیرون که می آییم دیوانه نمای آسمانی هم آن جاست. با همان حالت مسخره ای که داخل پاساژ به همه سلام می داد و مسحورش شده بودم، سلام ام می دهد. سلام اش می کنم. مردد است. پیش می روم. کاغذی می دهد دست ام که از سکته ای که کرده است نوشته در آن؛ و دختر بچه سال و مادر پیری که در خانه دارد. در سه راه ورامین.
چشم و گوش ام، مثل همه، از این ها پر است. شروع می کنم سوال های مرسوم را پرسیدن: کمیته ی امداد رفته ای؟ قبلا چه کار می کرده ای؟ آدرس و شماره تلفن ات؟… حرف نمی تواند بزند. کاغذی می گذارم جلوی اش و مکالمه مان نوشتاری می شود. خوش خط می نویسد و ادیبانه؛ و با شخصیت و پر احترام. از این که به دیده ی تحقیر نگاه اش کرده ام شرمنده می شوم. پول اندکی می دهم. دست ام را می بوسد. سرخ می شوم. می گویم نکن این کار را. زیادی نحیف و لرزان است. به راحتی با کاراکترهای سینمایی و تئاتری فرهیخته ای که دیوانگی می کنند قابل مقایسه است. یاد مرحوم پناهی می افتم.
می نویسد از کمیته ی امداد آمده اند تحقیق اما چون جوان بوده گفته اند مشمول کمک نمی شود. می نویسد بیتا شش سال اش است. می نویسد قبلا کفاش بوده. می نویسد اگر پنجاه شصت تومان داشته باشد دست فروش ساعت می شود، یا دوباره کفاش. و نوشته های اش را با قسم به خدای محمد موکد می کند. اندکی دیگر کمک اش می کنم. دو باره خم می شود با قیافه لرزان و قامت تکیده و لاغرش به دست بوسی. محکم می گیرم اش که دیگر این کار را نکن عزیز. _می خواهم یگویم هیچ کدام این کثافت هایی مثل من که گدایی شان را می کنی آن قدر نمی ارزند که مثل تویی آن طور شاد و فقیرانه و بی ادعا سلام شان کند، چه رسد به این که خم شود و دستان کثیف شان را ببوسد. می خواهم بگویم شرافت و حرمت توی آسمانی ای که درخشش چشمان ات دیوانه ام کرده است از هیاهوی و غوغای تمام این رذل ها و پست هایی مثل من هزار باره برتر است. نمی گویم.
شادی گرفتن چند هزار تومانی که دستان اش از داشتن اش می لرزد را این طور می نویسد: فردا صبح می روم برای بیتا پیراهن می خرم، و شرطی اش می کند: اگر مردم سه هزار تومان دیگر کمک کنند. و از شور و شادی پیراهن دار شدن بیتایی که شب ها همیشه از جمهوری برای اش ساندویچ می گیرد روی پای اش بند نمی شود. آن قدر که نمی آید برویم شام بخوریم، چون می خواهد امشب زودتر برود تا قبل از خوابیدن اش ببیندش. مقدار باقی مانده تا پیراهن دار شدن دخترش را می دهم و قرار می گذاریم تا یک روز همان جا هم را ببینیم و از آن جا برویم خانه اش برای آن مبلغی که می خواسته. باید بکشم اش کنار خیابان تا این قدر مرا شرمنده نکند. کاغذی که نوشته بود را نشان می دهد و خط اول اش را که اول از خدا طلب کرده بوده گشایش کارش را. و دستان اش از شکر آسمان فرو نمی افتد. و باز خم می شود به بوسه...
گر می گیرم تا اندرون، و سرد می شوم. دستان سرد و استخوانی اش را در دست می گیرم که: دیگر گدایی گدایانی مثل من را نکن، دیگر دست بوسی دریوزه هایی هم چو من را نکن.
می ترسم آن جسم نحیف و آن روح لرزان را جا بگذارم در آن خیابان. اما هر طور شده خداحافظی می کنیم.
خیابان را که رد می کنیم هنوز دارد کودکانه دست تکان می دهد، و کودکانه با همان زبان الکن اش می کوشد به عابران حدیث خوش بختی اش را بگوید.

***

نم نم باران که شروع می شود، من هم راحت تر می بارم.
_و مگر دعای باران چه کسی مستجاب تر است از او؟


*****
پ.ن.

من زیاد فریب هایی از این دست خورده ام_یکی اش همین امروز صبح، که می دانستم هم دروغ می گوید.
اما معدود آدم های نیازمندی که دروغ نمی گویند را حس می کنم که از دروغ گویان باز می شناسم_دست کم آن هایی که چنین پنداشته ام و پی اش را گرفته ام دروغ نبوده اند.
پیداست که این یکی را هم تا تحقیق نکنم در دادن پول اعتماد نمی کنم._به همین خاطر تا خانه اش خواهم رفت.
و پیداست که تا آن جا که بشود می کوشم مسئله را از مسیرهای نهادی و قانونی که دارد پی بگیرم تا در روند درست اش قرار بگیرد. اما به حسی که می گوید باید پی اش را بگیرم اعتماد می کنم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

.
.
.
خواب خاک دیده ای تا به حال؟
.
.
.

شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶

بازی تحلیل

آن زمان ها که تازه چند تا کتاب روان شناسی خوانده بودم و نگاه ام به همه چیز نگاه روان شناسانه و تحلیل شخصیتی و از این دست بود، فکر می کردم خیلی بد و مضر است اگر افراد یک خانواده -مثلا برای برخورد با همسر یا تربیت فرزندان توسط والدین- روان شناسی بلد نباشند. البته بیش تر از آن که انتظار یک علم مدون و یک سری قوانین مشخص به اسم روان شناسی را داشته باشم -که بعید می دانم هنوز چنین کاری از روان شناسی بر بیاید- انتظار یک جور نگاه روان شناسانه داشتم که آگاه به حدود تقریبی مکانیسم های رفتاری و فکری طرف مقابل باشد و سعی کند با قیاس به نفس وضع دیگری را درک کند و چنان دیدی داشته باشد که علاوه بر فهم، بتواند دخالت های گفتاری و رفتاری اش هم در روابط با آگاهی از تبعات آن ها باشد. یعنی بیش تر نظر به همین ناآگاهانه نبودن روابط داشتم.


اما الان می بینم که وقتی طرف های روابط _مثلا خانوادگی یا دوستانه_ همه آگاه به این طرز فکر باشند و نگاه روان شناسانه داشته باشند هم چندان وضع خوبی حاصل نمی شود. وقتی همه در حال محاسبه ی رفتار و فکر دیگری هستند و در حال فرافکنی احوالات خودشان به موقعیت طرف مقابل برای تحلیل او و سعی در هم حسی برای فهم او، بازی پیچیده ای شکل می گیرد که اگر طرفین آن هم باهوش باشند کنترل و فهم اش از حالت عادی خیلی سخت تر می شود.
انگار آن تلقی قدیم فقط وقتی به ترین جواب را می دهد که تو در جای گاه خدای تحلیل گر نشسته باشی و دیگران از آگاهی به بازی تحلیل ناتوان باشند، اما همین که به بازی آگاه شدند و فهمیدند که آن خدا هم خود باورها و امیال قابل محاسبه ای دارد و قابل تحلیل است _بدتر: سعی دارد فهم و کنترل خودش را با پیش بردن مرتب این بازی افزایش دهد_ دیگر بازی تحلیل چند متغیره و چندجانبه ای آغاز می شود که نه نقاط تعادل اش قابل کشف است نه مسیرش قابل کنترل.
ء

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶

مهندسی فرهنگ ، فرهنگ مهندسی

خیلی شاکی بود. وقتی آدمی با این جایگاه و این قدر نزدیکی به مسندهای حکومتی و این همه نزدیکی فکری و دغدغه ای با آرمان های حکومتی، کسی که خودش از متولیان امور فرهنگی و علوم انسانی در این مملکت است، این قدر شاکی و سرخورده باشد، معنی خوبی نمی دهد.

وقتی گلایه می کرد از این که دانشگاه های ما هیچ کدام کار فرهنگی نمی کنند _چه کار فرهنگی از نوع اسلامی اش و چه از هر نوع دیگر (گفتن همین از هر نوع دیگر از زبان اش کلی معنا داشت)_ و فقط حرف اش را می زنند؛
وقتی می گفت از ما _در مثلا دانشکده ی فیزیک_ فقط می خواهند که لیزر تولید کنیم، و وقتی بحث های پایه ای و فرهنگی و فلسفی می کنیم نمی فهمند اصلا اهمیت اش چیست؛
وقتی می گفت گیر افتاده ایم دست یک مشت مهندس...
دیدم مثل این که دید ام از موضوع خیلی پرت نبوده.

***
پ.ن.

پراگماتیزم هم پراگماتیزم آمریکایی!
ء

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

باتلاق

گَرد مرگ پاشیده اند
در شهر گدایان و روسپیان و محتسبان؛
و
نفس ام تنگ است.

***
نسخه را دو باره می خوانم:
پنج بار در روز،
اسپری نام ات
برای تنفسی که بی بودن ات به شماره افتاده؛
قرص یادت
برای حافظه ای که بی حضورت به احتضار افتاده.

***
_کجا افاقه کند نام و یادِ تو بی تو؟_

***
خلسه یِ لحظه یِ نام ات،
مستیِ دمِ یادت،
می گذرد؛

و تیرگی های هبوط را
در شهر سیاهی و دود
از سر می گیرم.

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶

این که برای رفع خستگیِ دوست و هم سفرت بنشینی پشت رلِ ماشین اش و تصادف کنی، از بدترین انواع تصادف است.
مخصوصا وقتی اولین تصادف جاده ای ات هم همین باشد.
مخصوصا تر وقتی که مقصر، ماشینِ رو به رویی ای باشد که سبقت گرفته است؛ اما حتی بر نگردد پشت سرش را نگاه کند.

البته باز هم شُکر دارد که وسط این برهوت، ده متری گاردِ ریل پیدا می شود که بخوری توش و چپ نکنی.
ء

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

این حالِ منِ بی تو

.

.

.

.

.

می گذرد. این اردی بهشت جهنمی هم می گذرد.
همان طور که آن عید کوفتی گذشت؛ همان طور که این خرداد کوفتی خواهد گذشت.
همان طور که این سال کوفتی گذشت؛ همان طور که این سال های کوفتیِ عمر خواهد گذشت.
_ و راستی: «روز فراق را که نهد در شمار عمر»؟

می گذرد. همین طور که مار وار هر روز چشم ام به جمال پونه گونه ی آن ساختمان پر اضطراب و درگاه پر هول اش باز می شود وقتی از کوچه ی کار بیرون می آیم؛ همین طور که این گوشی ام همیشه، هنوز، منتظر است که زنگ بخورد شب های دیر.

می گذرد. این شهر و روزها و هوای پُر تداعی. حتی اگر جان قیمتِ گرانی باشد برای گذشتن اش.

***
پ.ن.

کی بود این تخم لق را کاشت که همه چیز را می توان نوشت، که همه چیز را باید نوشت؟
گمان ام کارِ... انگلیسی ها؟ نه! کار، کارِ افلاطون بود.(*) بی چاره سقراط؛ نه از زن خیری دید نه از جوانان آتنی، این هم از شاگرد ناخلف. فرض کن یک عمر خودت را در کوچه خیابان ها خرمگس هر معرکه ای کنی، آخر سر _سرت را بر زمین نگذاشته_ یک از خدا بی خبری بردارد همه ی حرف های ات را بنویسد، یک چیزی هم بگذارد روش؛ تازه ته دل اش خوش حال هم باشد که نام استاد بزرگ وار را، پس از شهادت، جاودانه کرده است. و قدری آن کله ی بی مغز را به کار نیندازد که مگر خودِ خرمگسِ شهید چلاق بود که بلد نبود به جای آن که آن هیکل صد منی را هر روز بکشد این ور و آن ور، گرم و نرم بنشیند لم بدهد در خانه بنویسد...
خوب معلوم است آخرِ آن حماقت می شود همین حال به گِل (...) نشسته ی امروز ما که همه چیز را بنویس و "عدد بده!"

*
البته کی می داند افلاطون انگلیسی نبوده. از آباده که دورتر نیست به انگلیس. شاید این فلان فلان شده ها روزی روزگاری گذارشان افتاده بوده آن جا و...
ء

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

ده شلمرود

احمدی نژاد:"فیلم 300 نمی تواند ملت ایران را تحقیر کند."

یک باره ارواح طیبه ی جک و جونورهای ده شلمرود در دل ام حلولیدن و وروجیدن می گیرند؛

و صدای شان را از دهان من بلند می کنند که: "اما تو چی؟"

کلی باید تلاش کنم تا بقیه اش را دیگر از زبان من نگویند: موی بلند، روی سیاه،...

پ.ن.

1. در مثل مناقشه نیست؛ حسنیِ ما هم در این ده شلمرود تک و تنها. البته شاید مناقشه ی معکوس در مثل برقرار باشد: یادتان هست حسنی تنها آخرِ داستان از تنهایی در می آمد؟ _عاقلان دانند.

2. واقعا مضامین بلندی در این شعر نهفته است؛ مثل اسرار گنج دره ی جنی، مثل پیش بینی های نوستراداموس. اگر وقتی دست می داد می شد به ضرب هنر سمانتیک و هرمنوتیک معانی و مدلولات بدیع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، و حتی "کیهان" شناختی پنهان در آن را آفتابی کرد.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

Eye of Beholder

در فلسفه ی هنر عبارت مشهوری وجود دارد که مشخصه ی مکاتب ذهنی انگاری است که در برابر عینی گراها معتقدند زیبایی -فقط- مربوط به مشخصات عینی اثر هنری مثل تقارن و تناسب و انحنا و غیره نیست، بل که این بیننده است که با توجه به ویژگی های فردی و روانی یا نوعی و شناختی خودش زیبایی را "می بیند." می گویند زیبایی در چشمان بیننده است.

در فلسفه ی علم گرایش های زیادی -خاصه بعد از کوهن- وجود دارد که بر اهمیت نظریه بار بودن مشاهده تاکید دارند. برخی تا آن جا پیش می روند که می گویند دو عالم با تئوری های علمی متفاوت اساسا در مقام تجربه دو چیز متفاوت "می بینند."

وقتی آدم می بیند مدعیان دین داری و سینه چاکان اجرای احکام الهی به یک فرع دست چندم فقهی بند می کنند و اصول فقه -و نه حتی اصول اخلاق و کلام- را بالکل بی خیال می شوند، بل اصلا "نمی بینند" به این فکر می افتد که شاید بتوان آن مفاهیم کذا را توسعا در حوزه ای با نام -مثلا- فلسفه ی فقه یا فلسفه ی "دین" به کار برد. و گفت دین در چشمان -و البته اعضای مهم تر دیگر- بیننده و اندیشنده (؟) است؛ و بیش تر از آن که مربوط باشد به آن چه کتاب و رسول گفته اند، از دغدغه های ذهنی و تمایلات و تمنیات تفسیر کنندگان متاثر است.

پ.ن.

علم الهدي امام جمعه مشهد نيز ضمن حمايت از طرح مبارزه با بدحجابي نيروي انتظامي گفت: "معضل بي‌حجابي و بد حجابي از بدترين انواع فسق و فجور در جامعه است. زنان بي‌حجاب و بد حجاب كه با وضع زننده در جامعه ظاهر مي شوند، در حقيقت امنيت عمومي و اجتماعي مردم را به مخاطره مي‌اندازند و خفاش شب و گرگ درنده روز هستند".

وي سپس چنين حکم داد که: "گناه معضل بي‌حجابي و بد حجابي از سرقت وآدم كشي هم بدتر است".

وي خواستار جلوگيري از برگزاري اردوهاي دانشجويي و تورهاي مسافرتي مختلط شد و خطاب به مردم گفت: "آنچه امروز براي شما از خوراک، لباس و مسکن واجب‌تر است، امنيت شما و امنيت ناموس شماست".

* این شعارهای سطح شهر هم شاه کار و کمیک است: "ندای انبیا، از آدم تا خاتم: حفظ حجاب"
_گمان ام منظورشان همان برگ هایی است که در اسطوره ی آفرینش به کار ستر عورت آدم و حوا آمده.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

آدم ها

می گوید: از کاشمر آمده. همان که همیشه می آید گریه می کند. تو نمی آید. می آید همین دور می ایستد و می بیندتان و می رود. ء
می گوید: برو بگو بیاید. وقتی می رود با همان صدای شیرینِ کش دارِ لکنتی بر می گردد به خنده که: برای خودش گریه کند!ء
می آید. تو نمی آید. دور تر جایی می ایستد که نمی بینم اش. مدتی ساکت می ایستد و بعد شروع می کند که: ما همیشه به یاد شما هستیم، ما همیشه شما را دعا می کنیم. _آرام آرام هق هق اش بلندتر می شود._ یادتان است آن روز به من گفتید دعا کن؟ دعا کردم. هر بار می روم امام رضا دعا می کنم. _دیگر به سختی از میان گریه ها صدای اش شنیده می شود._ دعا کردم، دعا می کنم. خدا شما را برای ما نگه دارد، خدا خودش شفا دهد...ء
به کاشمری بودن اش گیر می دهد و جوری با همان الفاظ مبهم _که باید شمرده و مکرر بگوید تا مفهوم شود_ داستان را تمام می کند. ء
در را که می بندند بر می گردد و در سکوت به نگاه ام می خندد.ء

بغض ام را فرو می خورم؛ و من _هم_ می خندم.ء

دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

تهوع

ء«...عجب روز خوبی!ء
من و مامان و امرسان...» ء
ء
*
پ.ن.
اگر تا به حال از رادیو یا تلویزیون نشنیده ایدش:ء
سعی کنید با صدای بچه ای بشنوید که سعی دارد به زور بگوید همه چیزِ دنیا سر جای اش است و هیچ کس هیچ مرگ اش نیست؛
با صدای کسی که سعی دارد میلِ تملک و حسرتِ آرامش تان را بیانگیزد تا به حرصِ خریدن بینجامد.ء

نمی دانم از این سرمایه داری هوشمندی و هیجان اش را هم بگیری -غیر از تهوع- دیگر چه می ماند...ء
ء

یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶

در مطب دل پزشکی

می گوید:
شما که چند بار تا به حال
_هم خودتان و هم بچه تان_
سرِ زا رفته اید،
باز هم پشیمان نمی شوید؟

می گوید:
جسم تان را که تا تلف نشد،
از بار و حمل نرهاندید.
دست کم حالا،
فکری به حال این روح تان کنید.

می گوید:
می دانید این مرگِ چندُم است؟
وقتی توان اش را ندارید،
وقتی نمی شود،
خوب، فراموش اش کنید.

نمی گویم:
احمق دکترا که تویی،
که فرق اختیار و جبر را نمی فهمی.

نمی گویم:
قبلی ها هم همین ها را گفتند.
چون دکتر نبودند،
چون _مثل تو_ قابل نبودند.

می گویم:
لطف کردید.

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

خاله سوسکه

قهرمان آن داستان قدیمی، مستِ آغاز نمی شد.
دل کوچک سوسکی اش می لرزید، اما خِرد بزرگ سوسکی اش غالب می شد.
از مهر و ماه و ماه عسل و مهریه نمی گفت؛ از ثروت و قدرت خواستگار هم نمی پرسید.
می دانست این ها همه حرف و ظاهر است. حرف هایی در ابتدا، ظواهری بی ارج و معنا.
می دانست باید همراه شد تا عمل را در تداوم دید، به جای آن که حرف را در طلیعه شنید.
می دانست دو صد گفته چون نیم کردار نیست. و ملاک کردار هم اولین روز دعواست.
می پرسید: "وقتی دعوامون بشه، منو با چی می زنی؟"(*)


از قوت اندیشه بود این بصیرت و حزم یا از تعدد تجربه، نمی دانم.
فقط کاشکی بود تا باز هم نصیحت مان می کرد.


(*) التفات به واقع بینی دارید؟ نمی گوید "می زنی یا نه؟" می گوید "با چی می زنی؟"
ء

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

زندگی شاید

شاید نامتعادل یا دم غنیمت شمار شده باشم. شاید محافظه کار و تنبل.
شاید هم تمام این احساسات و احوال گذرا باشد و بسیار وابسته به حال و هوای این روزها.

هر چه هست آن قدر وقت ندارم که به فرداها فکر کنم. آن قدر لحظه ها و فرصت ها گذرا می نمایند که جرئت از دست دادنِ اندک های شان را نداشته باشم:
این که راه بیفتی برفتی آن دوست دیوانه ی پاک و بزرگ و عاشق ات را ببینی دم باغچه ی دانشکده ی کامپیوتر. این که همان جا با آن یکی دوست ات، که لابد باید کدورتی یا فاصله ای باشد میان تان اما هر دو دل تنگ هم هستید، قراری بگذاری و هر چه تحقیر هم اگر باشد برای همان یک دم به جان بخری.
این که با آن دیگریِ همیشه خسته، بروی از دانشکده ی حقوق بگذری و بنشینی روی نیمکت های روبه روی مسجد، و از اذان مغرب تا آن وقت که بدوید تا برسید به نماز قضا شده ی مغرب، گرم بحثی شوید که دو سه خل و عاشق و دیوانه ی دیگر هم اضافه شده اند به آن.
این که هر از گاهی زنگی بزنی به آن رفیق دوست داشتنی، که هر بار وقتی از دفتر کارش بیرون می زنی، گرمای چای و مزه ی شامی که با هم خورده اید مثل شادی و آرامش شیرینی تا مدتی زیر زبان ات بماند، و مثل مرهم گرمی بریزد روی دلِ همیشه آشوب ات.
این که به یاد آن روز که روی چمن های آن پارک ولو شدی، به یاد آن شب که در اتاق نشستید و حرف زدید و بعد عزمِ سفر کرده در خیابان متلک خورِ اراذل شدی، به یاد آن روز که شور و شوق عاشقی ها هنوز زنده بود و نصیحت های او قّوتِ دل ات می شد و در گوش ات می پیچید، به یاد آن شب که در آن پیتزا فروشی نشستید و بعدها گفت که چه طور پلک ات می پرید _و نمی دانست که دل ات چه طورتر_، به یاد آن شب که برای چندمین بار کلید ماشین را از شدت فراموشی در ماشین جا گذاشتی، به یاد همه ی این شب ها و روزها هر از گاهی از تجریش تا پل رومی با آن رفیق شفیق پیاده بروی.
این که بروی آن رفیق محاسبه گر همیشه خندان ات را ببینی که روزهای عادی هم روی پا بند نیست، چه برسد که به تمام محاسبات محتمل اش برنامه ی سفر هم افزوده شده باشد.
و هزار مثل این های به ظاهر خُردِ دیگر...

و مگر چه قدرِ دیگر باقی مانده تا پراکنده شدن کاملِ آن جمعِ دوستان روزهای دور؟
و مگر نه این که باقیِ خاطرات ویلان اند در این سو و آن سوی این دنیا و آن دنیا؛
و دیگر این قدر ارزان نیست برای ات ساختن چنین عیش های گرانی؟

زمانِ زندگی ام تندتر از آن می گذرد که بهانه ای برای از دست دادن اندک فرصت هایی این چنین داشته باشم. فرصت هایی که در اثنای هر کدام می پندارم شاید این آخرین شان باشد، و در پایان هر یک، امید و حرصی به تکرارشان یا حسرتی بر گذرشان ندارم.


زندگی شاید همین ها نباشد. شاید باید خیلی بیش تر باشد. شاید این که این قدر اندک بخواهی از آن، دون همت و کوتاه پروازت کند.
اما اگر زندگی همین ها باشد، من هرگز جرئت خطر کردن به از دست دادن شان را ندارم به خاطر تنبلی ها یا بهانه های واهی.
ء
*
پ.ن.
از مصائب مکتوب کردن وبلاگی این احوال گذرا، یکی این ریاضت است که فردا برگردی و ببینی نوشته ات را نمی فهمی.

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

اندر مصایب مهرورزی

"علي اكبر باغاني، دبيركل كانون صنفي معلمان، صبح امروز در كلاس درس دستگير شد.
به گزارش "ايلنا"، امروز ساعت 9:30 سه نفر از ماموران با لباس شخصي به مدرسه راهنمايي "رشد" واقع در منطقه 7 تهران مراجعه كرده و دو نفر از آنها در حياط مدرسه مستقر شده و يك از نفر ماموران مستقيماً به كلاسي كه "باغاني" در حال برگزاري امتحان از دانش‌‏آموزان بود, رفته و با نشان دادن برگه‌‏اي به عنوان حكم جلب، وي را دستگير كرده و از مدرسه بردند.
چنين امري در محيط‌‏هاي آموزشي بي‌‏سابقه است و معمولاً مسائل قضايي معلمان يا دانش‌‏آموزان به صورت محرمانه و از طريق حراست اداره انجام مي‌‏شود. در چنين مواردي متهم به صورت محرمانه به اداره احضار و اقدامات قانوني صورت مي‌‏گيرد تا حرمت محيط‌‏هاي آموزشي و معلمان حفظ شود.
دستگيري "باغاني" در مدرسه بدون هماهنگي با مدير و در مقابل چشم دانش‌‏آموزان از نظر فرهنگيان اين مدرسه, ضربه‌‏اي به منزلت معلمان است.
شايان ذكر است؛ علي‌‏اكبر باغاني 23 اسفندماه 85 همراه با 5 نفر از اعضاي هيات مديره كانون دستگير و روز هشتم فروردين‌‏ماه آزاد شده بود..."

***

پ.ن.
فکر می کنم این قدری که بعضی ها از مجمع صنفی و سندیکا و اتحادیه می ترسن، من از خدا می ترسیدم تا حالا یه عارفی، قدیسی چیزی ازم در اومده بود.

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

Free Cell

گاهی که خسته یا بی حوصله می شوم پشت کامپیوتر، این بازی های ویندوز را باز می کنم به بازی کردن. غالبا فریسل و مین روب و هارتز. فریبندگی این بازی ها در سادگی شان است و این که به نظر می رسد وقتی نمی گیرند. گاهی که مدت زمان زیادی می گذرد و همه اش قرار است بلند شوم ولی هنوز دارم بازی می کنم، برادرم مسخره و نصیحت ام می کند. نمی گوید که بازی نکنم، می گوید لااقل تو که این قدر وقت می گذاری، یک بازی درست و حسابی بکن.

وقتی می نشینی حساب وقتی را می کنی که همین طور ذره ذره جمع و وانگهی دریا شده، تعجب می کنی:
مین روب و هارتز آمار ندارند، گر چه می توان تخمینی از وقتی که برای مین روب گذاشته ای با حساب نسبت رکوردها و تبحرت داشته باشی. (بعضی چیزهای دیگر هم کمک می کند: مثلا اگر در دست مبتدی رکوردت یک ثانیه باشد حدودی از تعداد بارهایی که آن را تکرار کرده ای تا چنین نتیجه ای حاصل شود، به دست می آید!)
فریسل به تر آمار می دهد
. اگر آمارش را ریست نکنی تعداد دست های برده و باخته را داری. آمارم را نگاه کردم: 500 دست برده، 440 دست باخته، یعنی 53 درصد بُرد. این آمار مال کم تر از یک سالی است که ویندوز جدید ریخته ام، و هیچ وقت هم علاقه ی جدی ای به انجام این بازی یا ثبت رکورد نداشته ام.
اگر متوسط
بازی کردن هر دست را بگیریم پنج دقیقه، می شود به عبارتی حدود هشتاد ساعت: بازی ای مثل "مُست وانتد"، که بالا رفتن در رده ی خلاف کارها از رده ی چهارم و پنجم به بعدش بسیار سخت است، دست بالا رتبه ای یکی دو روز طول می کشد. اگر روزی 12 ساعت بازی مفید انجام بدهید هم می توانید با این مدت زمان صرف شده برای خورده بازی های این چنینی یکی دو بار آن را تمام کنید؛ و تقریبا هر بازی درست و حسابی دیگری را مثل بازی های استراتژی و جنگ تن به تن.


ءگاهی فکر می کنم _و می ترسم از این که_ زندگی ام شده وقت گذرانی به این بازی های بی اهمیتی که در شروع و ادامه ی هر کدام فکر می کنم موقتی است یا تفریحی، اما بعد که بر گردم و نگاه کنم دیده ام تمام وقت زندگی ام را گرفته اند و مثل علف های هرزی زمین زندگی را پر کرده اند، و من هنوز منتظر آن بازی بزرگی هستم که باید وقت و توجه درست و حسابی بگذارم سرش، آن بازی بزرگی که بیارزد زندگی ام را تمام پُر کند.

*
پ.ن.
نظیر این حس را در خواندن و نوشتن هم دارم.ء

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

فرهنگ و سیاست

چندی قبل در جلسه ای بحث به توسعه ی سیاسی رسید و این که پرداختن به آن، اهمیت و فوریت پرداختن به سایر توسعه ها را _در سطح نظری و کارشناسی، و برای آن جلسه و افرادی که داشتند در این باره بحث می کردند_ ندارد، چون که مسئولین و اندیشمندان و فعالین در این مدت چند ساله، به اندازه ی کافی، همه دغدغه ی این مسائل را داشته اند و در معرض اش بوده اند و در باره اش شنیده اند و به آن اندیشیده اند.

دکتر جلایی پور ادامه داد که شما تجربه ی این چند سال اصلاحات و آگاهی ها را دست کم نگیرید. به نظر من اگر تاریخ معاصر را بخوانید و ببینید، این دوره را مهم ترین دوره اش می یابید، هر چند عاقبت ناکام ماند و به مقصود نرسید. (نقل به مضمون) بعد شروع کرد به صحبت در باره ی سابقه ی ادبیات توسعه ی سیاسی و ایجاد رشته ی جامعه شناسی سیاسی از بعد از دهه ی 60 و این که جامعه شناسان تعجب کرده بودند چه طور علی رغم توسعه ی صنعتی و اقتصادی هنوز برخی جوامع از نظر سیاسی عقب مانده اند و مثلا در ایران نوسازی و مدرنیزاسیون در حال انجام است اما حکومت رضاخان و محمد رضا شاه از ناصر الدین شاه دیکتاتوری تر و خودکامه تر است.
این ها را گفت تا شاهدی باشد برای اهمیت دوره ی اصلاحاتی که توجه کرده به اهمیت توسعه ی سیاسی در برابر توسعه ی اقتصادی و صنعتی.

می خواستم بپرسم این عجیب تر نیست که چه طور از دل همان توسعه ی سیاسی و شعار دموکراسی خواهی در این دوره ی بی نظیر در تاریخ معاصر، احمدی نژاد پوپولیست و پدیده ی فرهنگی هزاره در آمد؟

نپرسیدم.
ء

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

سعدی خوانی در دقیقه ی نود


«هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی،
الا بر آن که دارد با دل بری وصالی.
دانی کدام دولت در وصف می نیاید؟
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی...

سال وصال با او یک روز بود گویی،
و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی.
ایام را به ماهی یک شب هلال باشد،
و آن ماه دل ستان را هر ابرویی هلالی.
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی؛
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی...»

***
پ.ن.

- سی پاره به کف در چله شدی؛ سی پاره من ام ترک چله کن

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶


بچه که بودیم در خانه یادمان دادند که دروغ از گناهان کبیره است.
در همان بچگی ها، در مدرسه آموختندمان که نه گناهان کبیره، که حتی گناهان صغیره ای که بخشودنی تر است، برای عالم دینی _به طور عام_ در حکم کبائر است و _به طور خاص_ ولیّ فقیه را از ولایت اش ساقط می کند.


این چند روز که "خبری در راه است" و کلیپی ساخته اند که بخشی اش قسمتی از سخن رانی مقام معظم ولی فقیه است (متن یا فایل اش را پیدا نکردم) که در آن می گوید "انرژی هسته ای را بدون هیچ کمکی به دست آورده ایم"، مطمئن می شوم که دیگر بچه گی ها تمام شده و دیری است که بزرگ شده ایم!


پ.ن.
البته شاید اسم این ها دروغ نباشد در دیاری که آدم ها _ببخشند یا نه_ زود فراموش می کنند، و رئیس جمهوری برگزیده اند که دیوار حاشای اش به بلندای دیوار بی اعتمادیِ روابط خارجی اش است.
ء


جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

عیش نوروزی 3

وقتی نیچه گریست، اروین یالوم (نشر کاروان، 4800 تومان): به پیشنهاد یکی از دوستان خواندمش. بهتر از آن چیزی بود که انتظار داشتم. ظاهرا یک بار در سال 81 از آلمانی ترجمه شده و نشر نی چاپ اش کرده، من ترجمه ی از انگلیسی سپیده حبیب را خواندم.

نویسنده استاد روان درمانی استنفورد است و این چندمین رمان آموزشی است که در باره ی روان درمانی اگزیستانسیال نوشته است. ایده ی اصلی این است که هجوم وسواس های فکری ای که ذهن را رها نمی کند، در واقع پوششی است برای مواجه نشدن مستقیم با مشکلات وجودی ای نظیر میرایی و فنا، فراموش شدن پس از مرگ، ترس از دیده نشدن، بیهودگی و تنهایی؛ با این پیش فرض، درمانگر در کاوش معناهای وجودی مرتبط با هر کدام از تصاویر ذهنی آزار دهنده و سپس محو آن ها می کوشد.
می شود چیزی شبیه تلفیق اندیشه های وجودی با روان کاوی، مثلا ترکیب نیچه و فروید.

داستان، شرح ملاقات خیالی یوزف برویر (استاد فروید و بنیان گذار روان کاوی) با نیچه و تلاش دو جانبه برای درمان است. نویسنده کوشیده طوری داستان را بنویسد که به کار آموزش دانشجویان بیاید، اما اگر وسواس های فکری ای دارید که رهای تان نمی کند خواندن کتاب دست کم به اندازه ی یک جلسه ی روان کاوی می تواند مفید باشد!

تصویری که از نیچه و برخی مضامین مثل بازگشت جاودانی ارائه کرده قدری کاریکاتوریزه است؛ نیچه ای که در عمق وجود خواهان زندگی آرام و محفل مریدان است، و خیلی از اندیشه های اش در تحلیل نهایی تنها سرپوشی است برای این تنهایی جان کاه و موقعیت نامطلوبی که در آن است.

می شد انتظار تبدیل شدن اش را به فیلم داشت: نیچه اش به اندازه ی جان نش ذهن زیبا جذاب است، و ماجراهای تاریخی و خاله زنکی اش جذابیت های رمز داوینچی را دارد. هر چند بعید می دانم فیلم اش به خوبی رمان شود.

***

آهسته وحشی می شوم، حسن بنی عامری (نشر چشمه، 2500 تومان): من تا به حال از بنی عامری چیزی نخوانده بودم. از نثر و لحن، شیوه ی روایت، تعلیق، و حس و آهنگ کلی اش زیادی خوش ام آمد. (آخرین داستانی که به این قوت خوانده بودم "نام ها و سایه ها" ی اخوت بود.)
من دیوانه ی این طور دیوانه وار، سیال و آهنگین نوشتن ام.
خواستم چیزی در باره ی آهنگ نثرش بگویم، دیدم توصیف نویسنده پشت جلد کتاب گویاتر است:
"...این رمان تجربه ای است از نثر و از عشق برای رسیدن به طراحی رنگ و نور و صدا و به خصوص موسیقی در لایه های ارگانیک خاطره های به هم تنیده ی یک سیاه باز و شاید دخترش و شاید تمام آن هایی که در رسیدن این دو به هم و به آن ها دخیل بوده اند."

ء