شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶

بازی تحلیل

آن زمان ها که تازه چند تا کتاب روان شناسی خوانده بودم و نگاه ام به همه چیز نگاه روان شناسانه و تحلیل شخصیتی و از این دست بود، فکر می کردم خیلی بد و مضر است اگر افراد یک خانواده -مثلا برای برخورد با همسر یا تربیت فرزندان توسط والدین- روان شناسی بلد نباشند. البته بیش تر از آن که انتظار یک علم مدون و یک سری قوانین مشخص به اسم روان شناسی را داشته باشم -که بعید می دانم هنوز چنین کاری از روان شناسی بر بیاید- انتظار یک جور نگاه روان شناسانه داشتم که آگاه به حدود تقریبی مکانیسم های رفتاری و فکری طرف مقابل باشد و سعی کند با قیاس به نفس وضع دیگری را درک کند و چنان دیدی داشته باشد که علاوه بر فهم، بتواند دخالت های گفتاری و رفتاری اش هم در روابط با آگاهی از تبعات آن ها باشد. یعنی بیش تر نظر به همین ناآگاهانه نبودن روابط داشتم.


اما الان می بینم که وقتی طرف های روابط _مثلا خانوادگی یا دوستانه_ همه آگاه به این طرز فکر باشند و نگاه روان شناسانه داشته باشند هم چندان وضع خوبی حاصل نمی شود. وقتی همه در حال محاسبه ی رفتار و فکر دیگری هستند و در حال فرافکنی احوالات خودشان به موقعیت طرف مقابل برای تحلیل او و سعی در هم حسی برای فهم او، بازی پیچیده ای شکل می گیرد که اگر طرفین آن هم باهوش باشند کنترل و فهم اش از حالت عادی خیلی سخت تر می شود.
انگار آن تلقی قدیم فقط وقتی به ترین جواب را می دهد که تو در جای گاه خدای تحلیل گر نشسته باشی و دیگران از آگاهی به بازی تحلیل ناتوان باشند، اما همین که به بازی آگاه شدند و فهمیدند که آن خدا هم خود باورها و امیال قابل محاسبه ای دارد و قابل تحلیل است _بدتر: سعی دارد فهم و کنترل خودش را با پیش بردن مرتب این بازی افزایش دهد_ دیگر بازی تحلیل چند متغیره و چندجانبه ای آغاز می شود که نه نقاط تعادل اش قابل کشف است نه مسیرش قابل کنترل.
ء

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶

مهندسی فرهنگ ، فرهنگ مهندسی

خیلی شاکی بود. وقتی آدمی با این جایگاه و این قدر نزدیکی به مسندهای حکومتی و این همه نزدیکی فکری و دغدغه ای با آرمان های حکومتی، کسی که خودش از متولیان امور فرهنگی و علوم انسانی در این مملکت است، این قدر شاکی و سرخورده باشد، معنی خوبی نمی دهد.

وقتی گلایه می کرد از این که دانشگاه های ما هیچ کدام کار فرهنگی نمی کنند _چه کار فرهنگی از نوع اسلامی اش و چه از هر نوع دیگر (گفتن همین از هر نوع دیگر از زبان اش کلی معنا داشت)_ و فقط حرف اش را می زنند؛
وقتی می گفت از ما _در مثلا دانشکده ی فیزیک_ فقط می خواهند که لیزر تولید کنیم، و وقتی بحث های پایه ای و فرهنگی و فلسفی می کنیم نمی فهمند اصلا اهمیت اش چیست؛
وقتی می گفت گیر افتاده ایم دست یک مشت مهندس...
دیدم مثل این که دید ام از موضوع خیلی پرت نبوده.

***
پ.ن.

پراگماتیزم هم پراگماتیزم آمریکایی!
ء

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

باتلاق

گَرد مرگ پاشیده اند
در شهر گدایان و روسپیان و محتسبان؛
و
نفس ام تنگ است.

***
نسخه را دو باره می خوانم:
پنج بار در روز،
اسپری نام ات
برای تنفسی که بی بودن ات به شماره افتاده؛
قرص یادت
برای حافظه ای که بی حضورت به احتضار افتاده.

***
_کجا افاقه کند نام و یادِ تو بی تو؟_

***
خلسه یِ لحظه یِ نام ات،
مستیِ دمِ یادت،
می گذرد؛

و تیرگی های هبوط را
در شهر سیاهی و دود
از سر می گیرم.

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶

این که برای رفع خستگیِ دوست و هم سفرت بنشینی پشت رلِ ماشین اش و تصادف کنی، از بدترین انواع تصادف است.
مخصوصا وقتی اولین تصادف جاده ای ات هم همین باشد.
مخصوصا تر وقتی که مقصر، ماشینِ رو به رویی ای باشد که سبقت گرفته است؛ اما حتی بر نگردد پشت سرش را نگاه کند.

البته باز هم شُکر دارد که وسط این برهوت، ده متری گاردِ ریل پیدا می شود که بخوری توش و چپ نکنی.
ء

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

این حالِ منِ بی تو

.

.

.

.

.

می گذرد. این اردی بهشت جهنمی هم می گذرد.
همان طور که آن عید کوفتی گذشت؛ همان طور که این خرداد کوفتی خواهد گذشت.
همان طور که این سال کوفتی گذشت؛ همان طور که این سال های کوفتیِ عمر خواهد گذشت.
_ و راستی: «روز فراق را که نهد در شمار عمر»؟

می گذرد. همین طور که مار وار هر روز چشم ام به جمال پونه گونه ی آن ساختمان پر اضطراب و درگاه پر هول اش باز می شود وقتی از کوچه ی کار بیرون می آیم؛ همین طور که این گوشی ام همیشه، هنوز، منتظر است که زنگ بخورد شب های دیر.

می گذرد. این شهر و روزها و هوای پُر تداعی. حتی اگر جان قیمتِ گرانی باشد برای گذشتن اش.

***
پ.ن.

کی بود این تخم لق را کاشت که همه چیز را می توان نوشت، که همه چیز را باید نوشت؟
گمان ام کارِ... انگلیسی ها؟ نه! کار، کارِ افلاطون بود.(*) بی چاره سقراط؛ نه از زن خیری دید نه از جوانان آتنی، این هم از شاگرد ناخلف. فرض کن یک عمر خودت را در کوچه خیابان ها خرمگس هر معرکه ای کنی، آخر سر _سرت را بر زمین نگذاشته_ یک از خدا بی خبری بردارد همه ی حرف های ات را بنویسد، یک چیزی هم بگذارد روش؛ تازه ته دل اش خوش حال هم باشد که نام استاد بزرگ وار را، پس از شهادت، جاودانه کرده است. و قدری آن کله ی بی مغز را به کار نیندازد که مگر خودِ خرمگسِ شهید چلاق بود که بلد نبود به جای آن که آن هیکل صد منی را هر روز بکشد این ور و آن ور، گرم و نرم بنشیند لم بدهد در خانه بنویسد...
خوب معلوم است آخرِ آن حماقت می شود همین حال به گِل (...) نشسته ی امروز ما که همه چیز را بنویس و "عدد بده!"

*
البته کی می داند افلاطون انگلیسی نبوده. از آباده که دورتر نیست به انگلیس. شاید این فلان فلان شده ها روزی روزگاری گذارشان افتاده بوده آن جا و...
ء

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

ده شلمرود

احمدی نژاد:"فیلم 300 نمی تواند ملت ایران را تحقیر کند."

یک باره ارواح طیبه ی جک و جونورهای ده شلمرود در دل ام حلولیدن و وروجیدن می گیرند؛

و صدای شان را از دهان من بلند می کنند که: "اما تو چی؟"

کلی باید تلاش کنم تا بقیه اش را دیگر از زبان من نگویند: موی بلند، روی سیاه،...

پ.ن.

1. در مثل مناقشه نیست؛ حسنیِ ما هم در این ده شلمرود تک و تنها. البته شاید مناقشه ی معکوس در مثل برقرار باشد: یادتان هست حسنی تنها آخرِ داستان از تنهایی در می آمد؟ _عاقلان دانند.

2. واقعا مضامین بلندی در این شعر نهفته است؛ مثل اسرار گنج دره ی جنی، مثل پیش بینی های نوستراداموس. اگر وقتی دست می داد می شد به ضرب هنر سمانتیک و هرمنوتیک معانی و مدلولات بدیع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، و حتی "کیهان" شناختی پنهان در آن را آفتابی کرد.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

Eye of Beholder

در فلسفه ی هنر عبارت مشهوری وجود دارد که مشخصه ی مکاتب ذهنی انگاری است که در برابر عینی گراها معتقدند زیبایی -فقط- مربوط به مشخصات عینی اثر هنری مثل تقارن و تناسب و انحنا و غیره نیست، بل که این بیننده است که با توجه به ویژگی های فردی و روانی یا نوعی و شناختی خودش زیبایی را "می بیند." می گویند زیبایی در چشمان بیننده است.

در فلسفه ی علم گرایش های زیادی -خاصه بعد از کوهن- وجود دارد که بر اهمیت نظریه بار بودن مشاهده تاکید دارند. برخی تا آن جا پیش می روند که می گویند دو عالم با تئوری های علمی متفاوت اساسا در مقام تجربه دو چیز متفاوت "می بینند."

وقتی آدم می بیند مدعیان دین داری و سینه چاکان اجرای احکام الهی به یک فرع دست چندم فقهی بند می کنند و اصول فقه -و نه حتی اصول اخلاق و کلام- را بالکل بی خیال می شوند، بل اصلا "نمی بینند" به این فکر می افتد که شاید بتوان آن مفاهیم کذا را توسعا در حوزه ای با نام -مثلا- فلسفه ی فقه یا فلسفه ی "دین" به کار برد. و گفت دین در چشمان -و البته اعضای مهم تر دیگر- بیننده و اندیشنده (؟) است؛ و بیش تر از آن که مربوط باشد به آن چه کتاب و رسول گفته اند، از دغدغه های ذهنی و تمایلات و تمنیات تفسیر کنندگان متاثر است.

پ.ن.

علم الهدي امام جمعه مشهد نيز ضمن حمايت از طرح مبارزه با بدحجابي نيروي انتظامي گفت: "معضل بي‌حجابي و بد حجابي از بدترين انواع فسق و فجور در جامعه است. زنان بي‌حجاب و بد حجاب كه با وضع زننده در جامعه ظاهر مي شوند، در حقيقت امنيت عمومي و اجتماعي مردم را به مخاطره مي‌اندازند و خفاش شب و گرگ درنده روز هستند".

وي سپس چنين حکم داد که: "گناه معضل بي‌حجابي و بد حجابي از سرقت وآدم كشي هم بدتر است".

وي خواستار جلوگيري از برگزاري اردوهاي دانشجويي و تورهاي مسافرتي مختلط شد و خطاب به مردم گفت: "آنچه امروز براي شما از خوراک، لباس و مسکن واجب‌تر است، امنيت شما و امنيت ناموس شماست".

* این شعارهای سطح شهر هم شاه کار و کمیک است: "ندای انبیا، از آدم تا خاتم: حفظ حجاب"
_گمان ام منظورشان همان برگ هایی است که در اسطوره ی آفرینش به کار ستر عورت آدم و حوا آمده.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

آدم ها

می گوید: از کاشمر آمده. همان که همیشه می آید گریه می کند. تو نمی آید. می آید همین دور می ایستد و می بیندتان و می رود. ء
می گوید: برو بگو بیاید. وقتی می رود با همان صدای شیرینِ کش دارِ لکنتی بر می گردد به خنده که: برای خودش گریه کند!ء
می آید. تو نمی آید. دور تر جایی می ایستد که نمی بینم اش. مدتی ساکت می ایستد و بعد شروع می کند که: ما همیشه به یاد شما هستیم، ما همیشه شما را دعا می کنیم. _آرام آرام هق هق اش بلندتر می شود._ یادتان است آن روز به من گفتید دعا کن؟ دعا کردم. هر بار می روم امام رضا دعا می کنم. _دیگر به سختی از میان گریه ها صدای اش شنیده می شود._ دعا کردم، دعا می کنم. خدا شما را برای ما نگه دارد، خدا خودش شفا دهد...ء
به کاشمری بودن اش گیر می دهد و جوری با همان الفاظ مبهم _که باید شمرده و مکرر بگوید تا مفهوم شود_ داستان را تمام می کند. ء
در را که می بندند بر می گردد و در سکوت به نگاه ام می خندد.ء

بغض ام را فرو می خورم؛ و من _هم_ می خندم.ء

دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

تهوع

ء«...عجب روز خوبی!ء
من و مامان و امرسان...» ء
ء
*
پ.ن.
اگر تا به حال از رادیو یا تلویزیون نشنیده ایدش:ء
سعی کنید با صدای بچه ای بشنوید که سعی دارد به زور بگوید همه چیزِ دنیا سر جای اش است و هیچ کس هیچ مرگ اش نیست؛
با صدای کسی که سعی دارد میلِ تملک و حسرتِ آرامش تان را بیانگیزد تا به حرصِ خریدن بینجامد.ء

نمی دانم از این سرمایه داری هوشمندی و هیجان اش را هم بگیری -غیر از تهوع- دیگر چه می ماند...ء
ء

یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶

در مطب دل پزشکی

می گوید:
شما که چند بار تا به حال
_هم خودتان و هم بچه تان_
سرِ زا رفته اید،
باز هم پشیمان نمی شوید؟

می گوید:
جسم تان را که تا تلف نشد،
از بار و حمل نرهاندید.
دست کم حالا،
فکری به حال این روح تان کنید.

می گوید:
می دانید این مرگِ چندُم است؟
وقتی توان اش را ندارید،
وقتی نمی شود،
خوب، فراموش اش کنید.

نمی گویم:
احمق دکترا که تویی،
که فرق اختیار و جبر را نمی فهمی.

نمی گویم:
قبلی ها هم همین ها را گفتند.
چون دکتر نبودند،
چون _مثل تو_ قابل نبودند.

می گویم:
لطف کردید.

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

خاله سوسکه

قهرمان آن داستان قدیمی، مستِ آغاز نمی شد.
دل کوچک سوسکی اش می لرزید، اما خِرد بزرگ سوسکی اش غالب می شد.
از مهر و ماه و ماه عسل و مهریه نمی گفت؛ از ثروت و قدرت خواستگار هم نمی پرسید.
می دانست این ها همه حرف و ظاهر است. حرف هایی در ابتدا، ظواهری بی ارج و معنا.
می دانست باید همراه شد تا عمل را در تداوم دید، به جای آن که حرف را در طلیعه شنید.
می دانست دو صد گفته چون نیم کردار نیست. و ملاک کردار هم اولین روز دعواست.
می پرسید: "وقتی دعوامون بشه، منو با چی می زنی؟"(*)


از قوت اندیشه بود این بصیرت و حزم یا از تعدد تجربه، نمی دانم.
فقط کاشکی بود تا باز هم نصیحت مان می کرد.


(*) التفات به واقع بینی دارید؟ نمی گوید "می زنی یا نه؟" می گوید "با چی می زنی؟"
ء

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

زندگی شاید

شاید نامتعادل یا دم غنیمت شمار شده باشم. شاید محافظه کار و تنبل.
شاید هم تمام این احساسات و احوال گذرا باشد و بسیار وابسته به حال و هوای این روزها.

هر چه هست آن قدر وقت ندارم که به فرداها فکر کنم. آن قدر لحظه ها و فرصت ها گذرا می نمایند که جرئت از دست دادنِ اندک های شان را نداشته باشم:
این که راه بیفتی برفتی آن دوست دیوانه ی پاک و بزرگ و عاشق ات را ببینی دم باغچه ی دانشکده ی کامپیوتر. این که همان جا با آن یکی دوست ات، که لابد باید کدورتی یا فاصله ای باشد میان تان اما هر دو دل تنگ هم هستید، قراری بگذاری و هر چه تحقیر هم اگر باشد برای همان یک دم به جان بخری.
این که با آن دیگریِ همیشه خسته، بروی از دانشکده ی حقوق بگذری و بنشینی روی نیمکت های روبه روی مسجد، و از اذان مغرب تا آن وقت که بدوید تا برسید به نماز قضا شده ی مغرب، گرم بحثی شوید که دو سه خل و عاشق و دیوانه ی دیگر هم اضافه شده اند به آن.
این که هر از گاهی زنگی بزنی به آن رفیق دوست داشتنی، که هر بار وقتی از دفتر کارش بیرون می زنی، گرمای چای و مزه ی شامی که با هم خورده اید مثل شادی و آرامش شیرینی تا مدتی زیر زبان ات بماند، و مثل مرهم گرمی بریزد روی دلِ همیشه آشوب ات.
این که به یاد آن روز که روی چمن های آن پارک ولو شدی، به یاد آن شب که در اتاق نشستید و حرف زدید و بعد عزمِ سفر کرده در خیابان متلک خورِ اراذل شدی، به یاد آن روز که شور و شوق عاشقی ها هنوز زنده بود و نصیحت های او قّوتِ دل ات می شد و در گوش ات می پیچید، به یاد آن شب که در آن پیتزا فروشی نشستید و بعدها گفت که چه طور پلک ات می پرید _و نمی دانست که دل ات چه طورتر_، به یاد آن شب که برای چندمین بار کلید ماشین را از شدت فراموشی در ماشین جا گذاشتی، به یاد همه ی این شب ها و روزها هر از گاهی از تجریش تا پل رومی با آن رفیق شفیق پیاده بروی.
این که بروی آن رفیق محاسبه گر همیشه خندان ات را ببینی که روزهای عادی هم روی پا بند نیست، چه برسد که به تمام محاسبات محتمل اش برنامه ی سفر هم افزوده شده باشد.
و هزار مثل این های به ظاهر خُردِ دیگر...

و مگر چه قدرِ دیگر باقی مانده تا پراکنده شدن کاملِ آن جمعِ دوستان روزهای دور؟
و مگر نه این که باقیِ خاطرات ویلان اند در این سو و آن سوی این دنیا و آن دنیا؛
و دیگر این قدر ارزان نیست برای ات ساختن چنین عیش های گرانی؟

زمانِ زندگی ام تندتر از آن می گذرد که بهانه ای برای از دست دادن اندک فرصت هایی این چنین داشته باشم. فرصت هایی که در اثنای هر کدام می پندارم شاید این آخرین شان باشد، و در پایان هر یک، امید و حرصی به تکرارشان یا حسرتی بر گذرشان ندارم.


زندگی شاید همین ها نباشد. شاید باید خیلی بیش تر باشد. شاید این که این قدر اندک بخواهی از آن، دون همت و کوتاه پروازت کند.
اما اگر زندگی همین ها باشد، من هرگز جرئت خطر کردن به از دست دادن شان را ندارم به خاطر تنبلی ها یا بهانه های واهی.
ء
*
پ.ن.
از مصائب مکتوب کردن وبلاگی این احوال گذرا، یکی این ریاضت است که فردا برگردی و ببینی نوشته ات را نمی فهمی.

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

اندر مصایب مهرورزی

"علي اكبر باغاني، دبيركل كانون صنفي معلمان، صبح امروز در كلاس درس دستگير شد.
به گزارش "ايلنا"، امروز ساعت 9:30 سه نفر از ماموران با لباس شخصي به مدرسه راهنمايي "رشد" واقع در منطقه 7 تهران مراجعه كرده و دو نفر از آنها در حياط مدرسه مستقر شده و يك از نفر ماموران مستقيماً به كلاسي كه "باغاني" در حال برگزاري امتحان از دانش‌‏آموزان بود, رفته و با نشان دادن برگه‌‏اي به عنوان حكم جلب، وي را دستگير كرده و از مدرسه بردند.
چنين امري در محيط‌‏هاي آموزشي بي‌‏سابقه است و معمولاً مسائل قضايي معلمان يا دانش‌‏آموزان به صورت محرمانه و از طريق حراست اداره انجام مي‌‏شود. در چنين مواردي متهم به صورت محرمانه به اداره احضار و اقدامات قانوني صورت مي‌‏گيرد تا حرمت محيط‌‏هاي آموزشي و معلمان حفظ شود.
دستگيري "باغاني" در مدرسه بدون هماهنگي با مدير و در مقابل چشم دانش‌‏آموزان از نظر فرهنگيان اين مدرسه, ضربه‌‏اي به منزلت معلمان است.
شايان ذكر است؛ علي‌‏اكبر باغاني 23 اسفندماه 85 همراه با 5 نفر از اعضاي هيات مديره كانون دستگير و روز هشتم فروردين‌‏ماه آزاد شده بود..."

***

پ.ن.
فکر می کنم این قدری که بعضی ها از مجمع صنفی و سندیکا و اتحادیه می ترسن، من از خدا می ترسیدم تا حالا یه عارفی، قدیسی چیزی ازم در اومده بود.

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

Free Cell

گاهی که خسته یا بی حوصله می شوم پشت کامپیوتر، این بازی های ویندوز را باز می کنم به بازی کردن. غالبا فریسل و مین روب و هارتز. فریبندگی این بازی ها در سادگی شان است و این که به نظر می رسد وقتی نمی گیرند. گاهی که مدت زمان زیادی می گذرد و همه اش قرار است بلند شوم ولی هنوز دارم بازی می کنم، برادرم مسخره و نصیحت ام می کند. نمی گوید که بازی نکنم، می گوید لااقل تو که این قدر وقت می گذاری، یک بازی درست و حسابی بکن.

وقتی می نشینی حساب وقتی را می کنی که همین طور ذره ذره جمع و وانگهی دریا شده، تعجب می کنی:
مین روب و هارتز آمار ندارند، گر چه می توان تخمینی از وقتی که برای مین روب گذاشته ای با حساب نسبت رکوردها و تبحرت داشته باشی. (بعضی چیزهای دیگر هم کمک می کند: مثلا اگر در دست مبتدی رکوردت یک ثانیه باشد حدودی از تعداد بارهایی که آن را تکرار کرده ای تا چنین نتیجه ای حاصل شود، به دست می آید!)
فریسل به تر آمار می دهد
. اگر آمارش را ریست نکنی تعداد دست های برده و باخته را داری. آمارم را نگاه کردم: 500 دست برده، 440 دست باخته، یعنی 53 درصد بُرد. این آمار مال کم تر از یک سالی است که ویندوز جدید ریخته ام، و هیچ وقت هم علاقه ی جدی ای به انجام این بازی یا ثبت رکورد نداشته ام.
اگر متوسط
بازی کردن هر دست را بگیریم پنج دقیقه، می شود به عبارتی حدود هشتاد ساعت: بازی ای مثل "مُست وانتد"، که بالا رفتن در رده ی خلاف کارها از رده ی چهارم و پنجم به بعدش بسیار سخت است، دست بالا رتبه ای یکی دو روز طول می کشد. اگر روزی 12 ساعت بازی مفید انجام بدهید هم می توانید با این مدت زمان صرف شده برای خورده بازی های این چنینی یکی دو بار آن را تمام کنید؛ و تقریبا هر بازی درست و حسابی دیگری را مثل بازی های استراتژی و جنگ تن به تن.


ءگاهی فکر می کنم _و می ترسم از این که_ زندگی ام شده وقت گذرانی به این بازی های بی اهمیتی که در شروع و ادامه ی هر کدام فکر می کنم موقتی است یا تفریحی، اما بعد که بر گردم و نگاه کنم دیده ام تمام وقت زندگی ام را گرفته اند و مثل علف های هرزی زمین زندگی را پر کرده اند، و من هنوز منتظر آن بازی بزرگی هستم که باید وقت و توجه درست و حسابی بگذارم سرش، آن بازی بزرگی که بیارزد زندگی ام را تمام پُر کند.

*
پ.ن.
نظیر این حس را در خواندن و نوشتن هم دارم.ء

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

فرهنگ و سیاست

چندی قبل در جلسه ای بحث به توسعه ی سیاسی رسید و این که پرداختن به آن، اهمیت و فوریت پرداختن به سایر توسعه ها را _در سطح نظری و کارشناسی، و برای آن جلسه و افرادی که داشتند در این باره بحث می کردند_ ندارد، چون که مسئولین و اندیشمندان و فعالین در این مدت چند ساله، به اندازه ی کافی، همه دغدغه ی این مسائل را داشته اند و در معرض اش بوده اند و در باره اش شنیده اند و به آن اندیشیده اند.

دکتر جلایی پور ادامه داد که شما تجربه ی این چند سال اصلاحات و آگاهی ها را دست کم نگیرید. به نظر من اگر تاریخ معاصر را بخوانید و ببینید، این دوره را مهم ترین دوره اش می یابید، هر چند عاقبت ناکام ماند و به مقصود نرسید. (نقل به مضمون) بعد شروع کرد به صحبت در باره ی سابقه ی ادبیات توسعه ی سیاسی و ایجاد رشته ی جامعه شناسی سیاسی از بعد از دهه ی 60 و این که جامعه شناسان تعجب کرده بودند چه طور علی رغم توسعه ی صنعتی و اقتصادی هنوز برخی جوامع از نظر سیاسی عقب مانده اند و مثلا در ایران نوسازی و مدرنیزاسیون در حال انجام است اما حکومت رضاخان و محمد رضا شاه از ناصر الدین شاه دیکتاتوری تر و خودکامه تر است.
این ها را گفت تا شاهدی باشد برای اهمیت دوره ی اصلاحاتی که توجه کرده به اهمیت توسعه ی سیاسی در برابر توسعه ی اقتصادی و صنعتی.

می خواستم بپرسم این عجیب تر نیست که چه طور از دل همان توسعه ی سیاسی و شعار دموکراسی خواهی در این دوره ی بی نظیر در تاریخ معاصر، احمدی نژاد پوپولیست و پدیده ی فرهنگی هزاره در آمد؟

نپرسیدم.
ء

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

سعدی خوانی در دقیقه ی نود


«هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی،
الا بر آن که دارد با دل بری وصالی.
دانی کدام دولت در وصف می نیاید؟
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی...

سال وصال با او یک روز بود گویی،
و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی.
ایام را به ماهی یک شب هلال باشد،
و آن ماه دل ستان را هر ابرویی هلالی.
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی؛
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی...»

***
پ.ن.

- سی پاره به کف در چله شدی؛ سی پاره من ام ترک چله کن

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶


بچه که بودیم در خانه یادمان دادند که دروغ از گناهان کبیره است.
در همان بچگی ها، در مدرسه آموختندمان که نه گناهان کبیره، که حتی گناهان صغیره ای که بخشودنی تر است، برای عالم دینی _به طور عام_ در حکم کبائر است و _به طور خاص_ ولیّ فقیه را از ولایت اش ساقط می کند.


این چند روز که "خبری در راه است" و کلیپی ساخته اند که بخشی اش قسمتی از سخن رانی مقام معظم ولی فقیه است (متن یا فایل اش را پیدا نکردم) که در آن می گوید "انرژی هسته ای را بدون هیچ کمکی به دست آورده ایم"، مطمئن می شوم که دیگر بچه گی ها تمام شده و دیری است که بزرگ شده ایم!


پ.ن.
البته شاید اسم این ها دروغ نباشد در دیاری که آدم ها _ببخشند یا نه_ زود فراموش می کنند، و رئیس جمهوری برگزیده اند که دیوار حاشای اش به بلندای دیوار بی اعتمادیِ روابط خارجی اش است.
ء


جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

عیش نوروزی 3

وقتی نیچه گریست، اروین یالوم (نشر کاروان، 4800 تومان): به پیشنهاد یکی از دوستان خواندمش. بهتر از آن چیزی بود که انتظار داشتم. ظاهرا یک بار در سال 81 از آلمانی ترجمه شده و نشر نی چاپ اش کرده، من ترجمه ی از انگلیسی سپیده حبیب را خواندم.

نویسنده استاد روان درمانی استنفورد است و این چندمین رمان آموزشی است که در باره ی روان درمانی اگزیستانسیال نوشته است. ایده ی اصلی این است که هجوم وسواس های فکری ای که ذهن را رها نمی کند، در واقع پوششی است برای مواجه نشدن مستقیم با مشکلات وجودی ای نظیر میرایی و فنا، فراموش شدن پس از مرگ، ترس از دیده نشدن، بیهودگی و تنهایی؛ با این پیش فرض، درمانگر در کاوش معناهای وجودی مرتبط با هر کدام از تصاویر ذهنی آزار دهنده و سپس محو آن ها می کوشد.
می شود چیزی شبیه تلفیق اندیشه های وجودی با روان کاوی، مثلا ترکیب نیچه و فروید.

داستان، شرح ملاقات خیالی یوزف برویر (استاد فروید و بنیان گذار روان کاوی) با نیچه و تلاش دو جانبه برای درمان است. نویسنده کوشیده طوری داستان را بنویسد که به کار آموزش دانشجویان بیاید، اما اگر وسواس های فکری ای دارید که رهای تان نمی کند خواندن کتاب دست کم به اندازه ی یک جلسه ی روان کاوی می تواند مفید باشد!

تصویری که از نیچه و برخی مضامین مثل بازگشت جاودانی ارائه کرده قدری کاریکاتوریزه است؛ نیچه ای که در عمق وجود خواهان زندگی آرام و محفل مریدان است، و خیلی از اندیشه های اش در تحلیل نهایی تنها سرپوشی است برای این تنهایی جان کاه و موقعیت نامطلوبی که در آن است.

می شد انتظار تبدیل شدن اش را به فیلم داشت: نیچه اش به اندازه ی جان نش ذهن زیبا جذاب است، و ماجراهای تاریخی و خاله زنکی اش جذابیت های رمز داوینچی را دارد. هر چند بعید می دانم فیلم اش به خوبی رمان شود.

***

آهسته وحشی می شوم، حسن بنی عامری (نشر چشمه، 2500 تومان): من تا به حال از بنی عامری چیزی نخوانده بودم. از نثر و لحن، شیوه ی روایت، تعلیق، و حس و آهنگ کلی اش زیادی خوش ام آمد. (آخرین داستانی که به این قوت خوانده بودم "نام ها و سایه ها" ی اخوت بود.)
من دیوانه ی این طور دیوانه وار، سیال و آهنگین نوشتن ام.
خواستم چیزی در باره ی آهنگ نثرش بگویم، دیدم توصیف نویسنده پشت جلد کتاب گویاتر است:
"...این رمان تجربه ای است از نثر و از عشق برای رسیدن به طراحی رنگ و نور و صدا و به خصوص موسیقی در لایه های ارگانیک خاطره های به هم تنیده ی یک سیاه باز و شاید دخترش و شاید تمام آن هایی که در رسیدن این دو به هم و به آن ها دخیل بوده اند."

ء

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

عیش نوروزی 2


مجموعه ی نامرئی، ترجمه ی علی اصغر حداد (نشر ماهی، 6000 تومان): مجموعه ی 45 داستان کوتاه از 26 نویسنده ی آلمانی زبان (آلمان، اتریش و سوئیس) است.
دو سه روزی می شود با آن زندگی کرد.
نشر "ماهی" همین طور پیش برود تبدیل می شود به انتشاراتی ای که اسم اش روی هر کتابی باشد باید خواندش. مجموعه ی داستانِ کوتاهِ قبلیِ آمریکایی اش _"خوبی خدا"، ترجمه ی امیرمهدی حقیقت_ هم به همین خوبی بود.
انتخاب داستان خوبی دارد_مثل این می ماند که مجموعه داری مجموعه اش را که در طول سالیان جمع کرده به نمایش گذاشته باشد_ و ترجمه ی بسیار خوب. برخی داستان ها و ترجمه های اش به درد این می خورند که آدم را از داستان کوتاه نوشتن و ترجمه، هر دو، ناامید کنند.
مجموعه ی نسبتا قطوری است (496 صفحه)، اگر همه اش را نخواستید بخوانید این ها را حتما ببینید:

"مرده ها سکوت می کنند"، آرتور شنیتسلر؛
"داستانی برای تاریکی"، راینر ماریا ریلکه؛
"کاغد مگس کش"، روبرت موزیل؛
"مجموعه ی نامرئی"، اشتفان تسوایگ؛
"همه چیز"، اینگبورگ باخمن؛

"ساعات ناامیدی"، توماس مان؛
"سقراط مجروح"، برتولت برشت؛
"کاری صورت خواهد گرفت"، هاینریش بل؛
"جرم"، ولف دیتریش اشنوره؛
"لوکاس، رعیت نرمخو"، زیگفرید لنتس؛

"طرح"، ماکس فریش؛
"تصویر سیزیف"، فردریش دورنمات

واقعا به گزین شده اند.

پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶

فرمان یازدهم


"برو مرگ، و بمان زمان. معجزه را رها کن. گریه را. دست در دست حلقه مکن. نه سوگندی، نه تمنایی. این همه را رها کن. فرمان این است: یقین بدان که چشم چشم را بسنده است، که یک سبز بسنده است، که تنها یک نوازشِ دست بسنده است. و این چنین مطیعِ قانون باش و نه احساس. مطیع تنهایی. آن تنهایی که در راه آن کسی مرا همراهی نمی کند.


می فهمی؟ من هرگز شریک تنهایی تو نخواهم شد. چرا که تنهایی من قدیم تر است و دیرپاتر. من آفریده نشده ام که شریک دلمشغولی های شما باشم، شریک این دست دلمشغولی ها!... "

اوندینه می رود، اینگه بورگ باخمن، ترجمه ی علی اصغر حداد

سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

عیش نوروزی 1

1. «عمر خیام» طرح نو، علیرضا ذکاوتی قراگوزلو(2300 تومان): یکی از سنت های پسندیده این است که آدم کتابی را که می خواهد خودش بخواند برای دیگران هدیه بخرد. من این کتاب را به همین منظور برای برادرم خریدم، گر چه انتخاب مناسبی نبود گویا. به نظرم به اندازه ی باقی کتاب های این مجموعه خوب نیست. دست اول نیست و نظر اصیل و یکپارچه ای را دنبال نمی کند. ترانه های خیام هدایت با همه ی ضعف ها و جانب داری ها، از این جهت که یک نگاه کلی بر تحقیق اش غالب است، اثر تحقیقی ارزشمندتری است.
اطلاعات خوبی دارد اما حجم زیادی شان را در صفحات اندکی جا داده. یک فصل دارد به نام "با فیلسوفان و متکلمان اسلامی" که در آن نویسنده کوشیده تمام آرای تمام متکلمین و فلاسفه ی اسلامی را در باره ی تقریبا همه چیز در سی صفحه بیاورد! شیوه ی نگارش و تحقیقی که یا از محققان تازه کار بر می آید یا نویسندگان وسواسی.
خوبی اش این است که یک روش معین ارائه کرده و بر مبنای آن رباعیات جمع شده در تمام تصحیح های معتبر (مجموعه ی فروغی، مجموعه ی طربخانه ی همایی، مجموعه ی نادره ی ایام،...) را ارزیابی و گردآوری کرده است.
*
2. درآمدی بر فلسفه ی اخلاق، هری گنسلر، ترجمه ی حمیده بحرینی، ویراسته ی مصطفی ملکیان (قیمت نداره، فکر کنم حدود 5000 تومان): برای آشنایی ابتدایی با فلسفه ی اخلاق خوب است. این کتاب و باقی کتاب های این مجموعه که عمدتا از فلسفه های مضاف هستند، ترجمه ی "آشنایی با فلسفه های معاصر" راتلج اند و انتشارات آسمان خیال چاپ شان می کند. صفحه بندی، چاپ، ترجمه و ویراستاری خوبی هم دارند.
البته کتاب مقدماتی است. نویسنده گفته کتاب را برای دانشجویان کارشناسی که یکی دو درسی هم در فلسفه گذرانده اند نوشته، اما می شود به عنوان یک درس عمومی در سایر رشته ها ارائه شود. (به درد تدریس در دبیرستان هم شاید بخورد.)
اگر نمی خواهید همه اش را بخوانید نگاه کردن به فصول 10 و 11 برای به دست آوردن دید اجمالی، آشنایی با پیامدگرایی و ناپیامد گرایی، و دیدن شرح اجمالی دیدگاه های راس، رالز و نازیک بد نیست.
فصل آخر هم به کار بردن تمام بحث های نظری کتاب درباره ی یک موضوع عملی _سقط جنین_ است. نویسنده ی کتاب خودش جزء کانتی هایی است که مطابق قاعده طلایی مخالف سقط جنین است، حتی مخالف سقط جنین در موارد معلولیت نوزاد! (قابل توجه مرحوم ملاقلی پور) البته کانتی هایی هم هستند که با اصول مشابه، موافق سقط اند. (مشهورترین شان فیلسوف اخلاق معروف، هِر، است.)
یک نکته ی جالب هم توصیف ناشر از ویراستار کتاب در مقدمه ای است که بر آن نوشته: "نادره ی تاریخ فرهنگ مان..."! نمی دانم نظر خود آقای ملکیان در این باره چیست. ء
*
3. آموزه های صوفیان، سید حسین نصر (قصیده سرا، 1950 تومان): برای دیدن یک روایت تئوریک و فلسفی از تصوف کتاب خوبی است. نیز برای آشنایی با جهان بینی و انسان شناسی اجمالی تصوف، طبیعتا از نگاه یک تئوریسین سنت گرایی (حکمت جاودان). برای دیدن شرحی مختصر درباره ی نسبت تصوف و تشیع هم فصل هشتم آن مناسب است.
کتاب، ترجمه ی خوبی هم دارد.
*
4. حباب شیشه، سیلویا پلات (نشر باغ نو، 3000 تومان): نثر خوبی دارد، ترجمه ی خوبی هم (گلی امامی). شیوه توصیف و روایت جذاب و موجزی دارد.
به داستایوفسکی نمی رسد حتما، اما توصیفات روان شناسانه ی خوبی دارد در باره ی تردیدها و تعارض های یک زن میان نقش اجتماعی و شخصیت مستقل و زندگی آزادش با همسر بودن و مادر شدن و عشق و دمدمی مزاجی و ...
برخی جملات اش ارزش مثل شدن دارد.
توصیفات خوبی هم در باره ی اندیشیدن به شیوه های خودکشی و احوالات به هم ریخته دارد؛ مخصوصا توصیفات اش در مطب و بیمارستان روان پزشکی. بعضی نویسندگان وطنی این جور آغاز و پایان در تیمارستان را در نوشته های شان تجربه کرده اند (دو دنیای گلی ترقی: اتفاقا انجام هر دو رمان تقریبا به هم شبیه اند، گر چه سرنوشت نویسنده ها چندان به هم شبیه نبوده)، هر چند برخی از دوستان شاید بتوانند چیزهای بهتری بنویسند! (در راستای تبلیغ برای تولید کالای ایرانی)
بدی رمان های این شکلی این است که آدم را تحریک می کند بنشیند رمان بنویسد.
*
پ.ن.
از نامجوهایی که _من_ جدیدا شنیده ام این سه تا خیلی خوب اند: بگو بگو، نوبهاری، گذر گذر.


سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

این قافله ی عمر

گذر عمر را با گذران بهار می سنجند؛
یا فاصله ی میان بهارها را با عمری که بر ما می گذرد؟
:

از بهاران پیش
_بهاری آن قدر دور که گویی در نشئه ی پیشین_
تا این بهار
چند عمر گذشته است؟...

***

چرا هیچ کس از طبیعت، از بهارهای طبیعت، نمی پرسد
چند عمرِ رنجِ آدمی، چند سالِ شادیِ انسانی، سن دارد؟

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

توجه به علوم انسانی

ظاهرا آن قدرها هم که فکر می کردیم توجه دولت محترم فقط به آبادانی و عمران و علوم فنی ومهندسی نیست، چون ظاهرا برنامه های وزارت علوم در ارتقای جایگاه علوم انسانی اعلام شده که عبارت است از برگزاری جشنواره ی بین المللی فارابی _جشنواره ای خاص علوم انسانی، معادل جشنواره ی خوارزمی_، تدوین 120 رشته ی میان رشته ای در حوزه ی علوم انسانی، و بازنگری و تجدیدنظر در عناوین سرفصل های دروس علوم انسانی. ظاهرا "بر اساس تحلیل های متفاوت" به این نتیجه رسیده اند که "فصل، فصل پرداختن به علوم انسانی است" و "رشد آن از حالت مستحب خارج شده و جزو واجبات و ضروریات" است. در همین راستا دارند "آیین نامه ی دانشگاه های تمدن ساز" را هم تدوین می کنند چون "ایران در شرایطی است که برای ادامه ی حیات نیازمند تولید فضای جدید تمدنی است و در غیر این صورت با چالش های شدیدی روبرو خواهد شد."

اول این که به نظر می رسد باز هم در این توجه به علوم انسانی، نگاه عمل گرایانه و مهندسی (مهندسی فرهنگی؟!) غالب است. معاون وزیر، راه اندازی رشته های بین رشته ای در حوزه ی علوم انسانی را برای کاربردی کردن علوم انسانی دانسته (نگاهی به عناوین این رشته ها هم نشان می دهد که بیش تر رشته های حقوق و مدیریت کاربردی در آن میان موجود است که می شود به نوعی رشته های مهندسیِ علوم انسانی به حساب شان آورد) و خود وزیر محترم هم راه افتادن جشنواره ی فارابی را برای آن دانسته اند که تحقیقات علوم انسانی به ویژه در زمینه های کاربردی وارد مرحله ی جدیدی شود.

پیداست که من با کاربردی شدن علوم انسانی _که همه جای دنیا در آن می کوشند_ مشکلی ندارم. فقط می ترسم این تلقی ساده انگارانه و تکنوکرات که می شود دانش انسانی را نیز مثل تکنولوژی وارد کرد و در مسائل بومی به کار برد، و حوزه ی فرهنگ و زمینه های انسانی را مهندسی کرد و آبادگری، غالب شود و مبنای سیاست گذاری و اجرا. (ظاهرا که در این زمینه فعلا دولت محترم با مقام های بالاتر اجرایی و راه بری هم رای و نظرند.) اما این نقد بر تلقی ساده انگارانه از بومی شدن، به معنای صحه گذاشتن بر نگاهی که از شعار بومی سازی برای پوشش مقاصد ایدئولوژیک یا سیاسی خود استفاده می کند نیست. از این جا می رسیم به حدس دومی که درباره ی این اقدامات "توجه به علوم انسانی" می توان زد اگر مسئله از سطح دغدغه ی عملی شدن علوم انسانی فراتر باشد:

اگر سطح هوشمندی این اقدامات از صِرفِ موارد کاربردی و مهندسی بالاتر باشد، که به نظر می رسد برنامه هایی نظیر "بازنگری و تجدیدنظر در عناوین و سرفصل های دروس علوم انسانی" یا "راه اندازی کرسی های نظریه پردازی، نقد و مناظره" (*) به آن راجع باشد، آن وقت این سوال پیش می آید که کدام رای بنیادین در باب علوم انسانی و فرهنگ و تمدن پشت این برنامه است؟ (حدس زدن این یکی کار سختی نیست!) و آیا این اقدامات شروع عملیاتی کردن یک سری برنامه های حساب شده و منسجم و مدون است؟ آیا باید منتظر یک موج اسلامی شدن و انقلاب فرهنگی مجدد (طبیعتا با تکیه بیش تر بر علوم انسانی) باشیم، از جانب کسانی که هواداران اسلامی شدن علوم انسانی (و گاه علوم تجربی**) هستند؟ یا نه، باید امیدوار باشیم که به مجموعه ی قوای سیاست گذاری و اجرایی کشور به این بلوغ رسیده که درک کند علوم انسانی به همان اندازه که علوم پایه برای علوم مهندسی و تکنولوژی ضروری اند برای بهبود و پیشرفت وضع کشور ضروری است؟

* یاد سخنان وزیر درباره ی ایجاد کرسی های آزاداندیشی در دانشگاه ها می افتم آن زمان که داشتند تمام تشکل های دانشجویی را قلع و قمع می کردند و فقط بسیج دانشجویی را باقی می گذاشتند.

** برای دیدن یک نمونه ی جذاب در این باب، نگاهی به این کرسی نظریه پردازی "علم (تجربی) دینی" ، که امتیاز هم گرفته، بیندازید.

*****

درهمین رابطه:
+: آغاز به کارنخستين كنگره ملي علوم انساني با پیام احمدی نژاد و سخنرانی وزیر علوم
+: تولید علم
و نظریه پردازی در زمینه ی علوم انسانی: نامه هیات حمایت از کرسی های نظریه پردازی به شورای عالی علوم ، تحقیقات و فناوری درباره لزوم رسیدگی به وضعیت علوم انسانی
+: بالاترین سطح آزاد اندیشی و نقد پذیری برای محققان کشور در کرسی های نظریه پردازی: مصاحبه فارس با دبیر هیات حمایت از کرسی های نظریه پردازی، نقد و مناظره

این رو هم ببینید.

***

پ.ن.
1. من اطلاعات دست اولی از منابع دولتی در این باره ندارم، و لذا هر تحلیل و حدسی ام بر اساس تصویری است که از اخبار و سایت های مختلف به دست می آورم، به اضافه ی تصوری که دارم از استراتژی های کلان حکومتی، جنبش نرم افزاری(!) و تولید علم (!!)، طرز تفکر دولت، و نهادهای علوم انسانی ای که می شناسم. پیداست که اگر در این مورد خاص اطلاعاتی به دست ام برسد که به کلیت این تصویر خدشه وارد کند، حرف های ام را پس می گیرم؛
هم چنین نمی گویم آدم یا کار حسابی در این میانه اصلا وجود ندارد، بل که غرض نقد ایده ی اصلی و کلی است.

2. برای مملکت آب نداره، برای علوم انسانی کارها که نون داره. طرح بدید، خالی ببندید، پول بگیرید. کی به کیه؟ تازه از سند چشم انداز که بدتر نیست. دست کم بعدا به کار استناد و توجیه هر جور طرحی میاد.




پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵


و ما تدری نفس ما ذا تکسب غدا؛
و ما تدری نفس بایّ ارض تموت...
و نمی داند آدمی که یک روز می آید می ایستد این جایی که سبزه ای نریخته ای امسال و نریخته ایم، در میان همسایه هایی که تهیئ نویی و سبزی و بهار کرده اند؛
و نمی داند که فاصله ی میان گلدان های لاله ی این بهار تا آن بهار چه قدر خواهد بود...


نمی داند آدمی روزی می رسد که چشمان اش می افتد به نامی که تازه نوشته شده است، و در گُنگیِ خواندن اش، دنیا می رود پشت لایه ی تاری ها، و دیگر چشمان اش چیزی نمی تواند بخواند؛ و سینه ای که می فشرد و نفسی که می گیرد همه می آیند به کمک چشمان...

و نمی داند که روزی می رسد که روی این زمین می نشیند و کتاب را می گشاید و انبیاء می آید و می رسد به انبیای 35ای که تسلی می دهد؛ و می رود تا انبیای 83 ای که حکایت احوال می کند و 84ای که امید می آورد؛ تا همه ی این آیه های پراکنده یک جا جمع شده باشند، و لکه های خیسی که بر صفحات شان خشک می شوند نشان دارشان کنند...

و هیچ نمی داند که راه می افتد به رفتن، در حالی که سبک شده است به اندازه ی تمام دلی که جا گذاشته است؛
نمی داند که روزی
می رسد که دیگر گذاشتن و گذشتنی که می پنداشت چه سخت خواهد بود، سختی ای ندارد وقتی چیزی از آدمی در خودش باقی نمانده است که بیم ناک جا ماندن اش باشد یا نبودن اش...

***
پ.ن.:
می دانم،
گاه به سخن گفتن از رنج ها نیازی نیست...

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

Ikiru

فقط سکسکه می کرده دو سه روز. فقط غذا گیر می کرده سر دل اش چند روز. فقط، فقط...

...و تازه تبریکِ جشنِ فرزندش را گفته بودیم؛
_عمر شادی ها چه کوتاه است، و طول آرزوها.

و چه قدر از همین دور هم دل ام می لرزد، هول می افتد به جان ام، وقتی یاد آدم هایی می افتم که باید مدت ها بدانند چیزی را، که نمی داند آن که خود باید بداند.
چه قدر هم حس ام با کسانی که هزار بار مضطر می شوند؛ و هزار بار فکرشان _که چه قدر این وقت ها تند می شود_ می رود به این که چه طور ممکن است به کسی گفت که...
...و حال ام بد می شود از این که می دانم چه طور شروع می کنند به امید بستن، به جُستنِ کورسویِ شایدها در شبِ تاریکِ خدانکندها.
و حال ام بد می شود از سکوتی که فقط صبر می طلبد؛ از لحظه هایی که سنگینی اش پلک می پراند...
و رنجور می شوم از این که از تو فقط دعایی بر می آید که به کاری نمی آید...

حال ام بد است؛
و دلی که مدت هاست بی دلیل شور می زند، بیش تر به خود می پیچد...

***

چرا نوار زندگی ها این قدر تند شده؟ و نوار مرگ ها.
و احمق هایی مثل من _که فقط می نویسند_ این قدر زیاد.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

انتقام

تمام من هایِ من
_که هر بار چون از آن ها می گذشتم تحقیرشان می کردم_
جمع شده اند،
و در روزگار زجر و ضعف،
انتقام خوار داشتن هایِ پیشین را از من می گیرند.


دل ام می لرزد از یاد و رنگِ هر کدام شان؛
چشمان ام می ترسند از چشم در چشمی شان.

***
پ.ن.:
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؛
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ...
ء

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

زبان 4

زمانی زبان جهان مان بود، همه ی جهان مان.
حرف که می زدی فکر می کردی دنیا تکان می خورَد با واژه واژه اش.
تناقض پیدا می کردی اگر در حرف ها، جهان به هم می ریخت؛ ربطی اگر پیدا می شد، جهان روشن می شد.

بعدتر انتظارمان کم تر شد. حرف باد هوا شد، و رونما. آدم ها کارهای شان را مطابق قوانین روانی و فیزیولوژیک شان می کنند و در سطح توجیه حرف می زنند. دنیا، سیاست و اقتصاد، کارش را می کند با قوانین اش در زیربنا، و در روبنا آدم ها فقط درباره ی آن چه شده حرف می زنند، یا جوری حرف می زنند که انگار این حرف های شان آن کارها را کرده.

دست کم اما آن زمان حرف ها، نشانِ چیزی بودند. دست کم می توانستی از روی این حرف های بدون ربطِ علّی به جهان، حدس بزنی که آن پایین ها چه خبر است. اگر توجیهات آدم ها از کارهای شان و احوال شان تاثیری در آن چه می گفتند و می کردند و حس می کردند، نداشت؛ اگر آن چه جهان می نمود ربطی به آن چه پیش اش می برد نداشت؛ دست کم رنگ رخسارشان خبری از سرّ حقیقی درون شان می داد.

اینک اما این زبان، این واژه ها و اصوات، از داشتن همین ربط و بازنمایی اقلی هم بازمانده اند.
آن چه می گذرد و می رود به آن چه می نماید یک سر بی ربط است.
واژه ها به کار تصویر کردن نمای ساختمان هم نمی آیند حتی.

واژه های حقیر، خدای تان بیامرزاد.

***
پ.ن.:
ظاهرا باور به زبان چیزی است از جنس ایمان؛ باید باورش داشت تا کار بکند.
این دعا را گویا باید برای ایمان و زبان، هم زمان خواند:
"ایمان می آورم ای خداوند، بی ایمانی مرا امداد فرما!" (مرقس، 24)
ء

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

قصابی

بجنب
سرش را نبری
جسم اش هم
_هم چون جان اش_
حرام شده

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

تا تو شاد باشی

ء
" ز غم تو زار زارم، هله تا تو شاد باشی؛
صنما در انتظارم، هله تا تو شاد باشی.

تو مرا چو خسته بینی، نظر خجسته بینی؛
دل و جان به غم سپارم، هله تا تو شاد باشی.

ز غم دل ام چه شادی، به جفا چه اوستادی؛
دم شاد برنیارم، هله تا تو شاد باشی.

صنما چو تیغ دشنه، تو به خون بنده تشنه؛
ز دو دیده خون ببارم، هله تا تو شاد باشی...

ز تو بخت و جاه دارم، دل تو نگاه دارم؛
صنما بر این قرارم، هله تا تو شاد باشی.

تویی جان این زمانه، تو نشسته پر بهانه؛
ز زمانه بر کنارم، هله تا تو شاد باشی.

تن و نفس تا نمیرد، دل و جان صفا نگیرد؛
همه این شده است کارم، هله تا تو شاد باشی..."
ء

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

مورچه ها و آدم ها

بیش از یک و کم از دو هفته بود گمان ام که افتاده بود آن جا. جلوی در سرد بود؛ و همان جا یخ زده بود. من هم دست نزدم به اش. اکوسیستم این جا زیادی طبیعی است، خودش باید فکری به حال خودش بکند. یعنی راست اش تعجب کرده بودم که این مورچه هایی که زحمت سوسک ها را این قدر به سرعت می کشند، چرا سراغ این نمی آیند. چشمان اش خالی شده بود، ولی تن اش هنوز تکان نخورده بود. و دم زیبای اش.
امروز آمدند. بیست سی تایی بودند. و مارمولک خشکیده را بردند.
اعتراضی نکردم. گه گاه می نشستم به تماشای شان. سرعت انتقال شان ستودنی است، و تلاش شان. کوچک تر ها خودشان را از بار آویزان می کنند و توی هوا در جهت حرکت دست و پا می زنند. بزرگترها کارشان راحت تر است، و آرواره های شان کمک بیش تری به شان می کند.

***
سر مشقی هستند این مورچه ها. از خودم و تنبلی ام و بی انگیزگی ام خجالت کشیدم.

***
تمام روز فکر می کردم یک مریخی ما مردم این شهر را شبیه این مورچه ها می بیند.
و،
شبیه مورچه ها می دیدم شان.
و،
یاد این می افتادم:

وما من دآبة فی الارض ولا طائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم...
ثم الی ربهم یحشرون.

: هیچ وقت نتوانسته ام درباره وجود تفاوت نوعی میان انسان و باقی جانداران، دکارتی فکر کنم.

***
می خواستم قدری بیش تر بماند. بعد از این همه روز هنوز جسم اش این قدر سالم بود؛ و این، قدری آرام ام می کرد. نتوانسته بودم وقتی در سرما جان می داد نجات اش دهم.
ولی خوب وقتی باید رفت، باید رفت. فکر کنم این چند روز بیش تر را هم مورچه های منظم و ساعی، به من وقت داده بودند.